حال و هوای متفاوت ایام فاطمیه بین پسرها
مگر چند بار پیش میآید که از ساعت هشت و نیم صبح، توی خیابانهای شهر مدح حضرت زهرا بپیچد و پسرها به همراه معلمهایشان و برخی پدر و مادرها، برای حضرت مادر سینه بزنند و ذکر و عطر یا زهرا بپاشند به در و دیوار و آدمهای شهر؟ و بعد همگی بخوانند:« امید ما زهراست، امید نمیسوزه...»
گروهفرهنگ؛خبرگزاریفارس: نشسته ام گوشهای از مجلس عزاداری حضرت مادر، دارم چرتکه میاندازم برای روزهای دیگری که میشد اینجا باشم ولی همّت نکردم و نبودم. سخنران در مورد اهمیت شاکر بودن در زندگی میگوید. یک جملهاش تمام سلولهای خاکستری مغزم را تا آخر صحبتهایش بهکارمیگیرد. میگوید:«همین الان و درلحظه برای اولین چیزی که به فکرتون می رسه لازمه خدا را بابتش شکر کنید، از ته دلتون بگید «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ» یعنی حمد خداوند به گونهای که شایستهی اوست.» و بعد توضیح می دهد که طبق روایات، کسی که این ذکر را بگوید، نویسندگان آسمان نمیتوانند تمام ثواب آن را بنویسند، زیرا اندازه ثواب آن برای آنها مشخص نیست. وخداوند میفرماید ثواب آن بر عهده من است.
قاب اول
در کسری از ثانیه چندین مورد از ذهنم می گذرد. ویدئو چک ذهنم اولین گزینه را برای شکرگزاری رو می کند. شاکر بودن برای اینکه پسرم ششمین سال تحصیلیاش را در مدرسه ای می گذراند که حال و هوای ایام فاطمیهاش با مدارس قبلی خیلی تفاوت داشت، خیلی. چه تفاوتی؟ از همان روز اول که کتیبه یا فاطمه الزهرا با همراهی آقای معلّم و به دست خودِ بچه ها روی دیوار کلاسشان نصب شد بگیر، تا روز قبل از شهادت که از همان اول صبح، دسته عزاداری هیئت دانشآموزییشان در مسیری مشخص، از مدرسه تا مسجد، نور می پاشید توی خیابان های شهر. سالن نمازخانه مدرسه دولتی امید هم چند روزی از ساعت هفتوربع تا هشت صبح، افتخار حضور دانش آموزانی را داشت که دلشان می خواست قبل از شروع کلاسهای درسیشان چند دقیقه ای را در مراسم حضرت مادر شرکت کنند، میزبانشان هم یک روز کلّ کلاس های اول مدرسه بودند، یک روز کلّ کلاس های دوم، بعد سومیها، بعد چهارمیها و بعد هم پنجمیها. ششمی ها کجای ماجرا بودند؟ ایستگاههای صلواتی مدرسه هم با برنامه ریزی دقیق کادر مدرسه، سپرده شده بود به پسرهای کلاس ششمی مدرسه امید. چهار تا کلاس ششم مدرسه، هر کدامشان یک روز در زنگ های تفریح ایستگاه صلواتی داشتند و پنجمین روز هم یک ایستگاه صلواتی مشترک بین تمام کلاس های ششم مدرسه.
قاب دوم
همانجا ذکر اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ را به زبان می گیرم، چشم هایم را میبندم و ایستگاه صلواتی را تصور میکنم که معلم و بعضی مادرهای کلاس به صورت داوطلبانه، بانی هزینههای تهیه پذیرایی شدهاند، و بعد صفر تا صد اجرای ایستگاه صلواتی را آقای معلّم و بچه ها خودشان انجام داده اند. آقای معلّم یک روز قبل از ایستگاه صلواتی، بین بچه ها تقسیم کار کرده و سعی کرده همه بچه های کلاسش را با دادن مسولیتی هر چند کوچک، توی کارهای ایستگاه صلواتی کلاس سهیم کند. حتی نقش هایشان را با خوش سلیقگی روی کاغذی نوشته، داده دستشان، هر دانشآموزش را با همان لحن همیشگیاش به اسم کوچک مخاطب قرار داده و برایش مثلا نوشته: «محمدمهدی جان! برای ایستگاه صلواتی فردا، شما در نقش مسول نظمدهی به صف سوم ایستگاه صلواتی، در نهایت آرامش، حوصله و خوش خُلقی، خادم حضرت زهرایی. دوست دارم خیلی عالی به چشم مادرمون،حضرت زهرا بیای».آقای معلّم برای هر صف دو نفر را مسئول منظم کردن صف قرار داده، چند نفر از دانش آموزانش را مسئول ایستادن پشت جایگاه ایستگاه صلواتی کرده بود تا شیرین عسل بدهند دست بچهها، خودش هم چای می ریخت توی لیوان ها. چند تا از بچه ها، چای های را میچیدند توی سینی های روی پیشخوان جایگاه. چند نفر دیگر هم چای را میدادند دست بچهها. چند نفر ظرف نبات گرفتهاند دستشان و نبات هم تعارف می زدند.
چون ایستگاه صلواتیشان را به نیابت از یک شهید برپا کردهاند، چند تا از بچه های کلاس هم کاغذهای کوچکی بین بچه های هر صف پخش میکردند با این محتوا:« سلام رفیق. می دونستی وقتی کار خوبی را به نیابت، یعنی از طرف یک آدم خوبی مثل شهدا یا اهل بیت انجام میدی نه تنها از ثواب کار خوبت چیزی کم نمیشه بلکه عین همون ثواب برای اون کسی که کار خوبت را به نیابت از اون انجام دادی ثبت میشه و اونم حتما برات تلافی می کنه و همیشه هواتو بیشتر داره؟».آقای معلم برای هر صف،یکی را که خوشرو و شیرین برخورد است گذاشته است قسمت خروجی صف ایستگاه صلواتی تا هر کسی را پذیرایی شد با اسپری کردن گلاب، به بوی خوش مهمان کند و به جای اینکه هی دستش را رو به جلو تکان دهد و با عجله و تند تند به بچه ها بگوید بروید، بروید جلو، با روی خوش و با حوصله به کسانی که پذیرایی شدهاند بگوید:« نذری حضرت زهرا، نوش جونتون باشه، بفرمایید جلوتر.» به اینجای تصوّرات ذهنیام که میرسم یادم میافتد به حرفهایم با دوستم فاطمه. یکبار که با هم نقاط قوّت و ضعف هیئتی را بررسی میکردیم به دوستم گفتم: «کاش میشد یکی از نقشهای خادمان محترم و زحمت کش هیئت ها را برای همیشه حذف کرد، همینهایی که می ایستند توی مسیر پذیرایی شوندهها و هی میگن برید جلو،سریع برید جلو و همزمان با گفتن این جمله هم مُدام دست هاشون را روبه جلو حرکت می دهند.قطعا مهمون های عزیز مجلس اهل بیت هم از این کار اصلا خوششون نمیاد.» اما چقدر توی ایستگاه صلواتی مدرسه امید، با تدبیر قشنگ و محترمانه این نقش غیر لازم را هم حذف کردهاند.
حتی در ادامه تصوّراتم از ایستگاه صلواتی مدرسه می بینم که وقتی چند تا از مادرهای عضو انجمن اولیای زحمتکش مدرسه داوطلبانه خودشان وارد چرخه اجرایی ایستگاه صلواتی شدند،تا برای سریع تر پیش رفتن صف ها با نشان دادن رو به جلوی مسیر به بچه ها با دست هایشان و گفتن برید جلو، برید جلو، به زعم خودشان کمکی بدهند، معاون پرورشی مدرسه که ظاهرا قائل به اثرگذاری بیشتر و عمیق تر کارهای پرورشی و تربیتی بهگونهای است که صفر تا صد آن توسط خود بچه ها و معلم ها و بدون حضور اولیا، پیش برود جلو آمد، از آنها تشکر کرد و محترمانه به مادرها گفت:«لطفا زحمت نکشید، هیچ نیازی به انجام این کار نیست، اشکالی نداره که حالا چند ثانیه هم بیشتر طول بکشه تا کسانی که پذیرایی شدند خودشون از صف خارج بشند، ضمن اینکه خروجی هر صف، یکی از دانش آموزان کلاس همین کار را با اسپری کردن گلاب و قبول باشه گفتن به بچه ها، به نوعی داره انجام میده. شما زحمت نکشید لطفا تا بچه ها و معلّم خودشون صفر تا صد ایستگاه صلواتی کلاسشون را طبق برنامهریزی قبلیشون انجام بدند و این تجربه براشون موندگارتر و اثرگذار تر بشه انشاالله.» با این صحبت های کاملا محترمانه آقای معاون پرورشی، اولیا هم خوب توجیه شدند و ضمن تأیید حرفهای آقای معاون، از چرخهی اجرایی ایستگاه صلواتی خارج شدند.
قاب سوم
تصورات ذهنی ام هنوز ادامه دارد. یکی دو نفر از انجمن اولیای زحمتکش هم تازه رفته اند پشت جایگاه و از آقای معلم می خواهند که اجازه بدهد تا هم با توجه به خطرناک بودن و داغ بودن چای ها، خودشان چای ها را بریزند و بچینند روی پیشخوان تا بچه ها چای را بردارند، و بچه ها وارد این قسمت چرخه نشوند و هم اینکه معلّم فراغتی پیدا کند و برود کنار بچه ها،اما آقای معّلم محترمانه پیشنهاد خیرخواهانه آنها را رد میکند، در نهایت احترام از اولیا تشکر میکند و با اطمینان می گوید:« به نظر من جای معلّم کنار بچه ها نیست،جای معلّم وسطِ وسط بچه هاست، بچهها باید ببینند و توی ذهنشون بمونه که حتی معلمشون هم به کار کردن و زحمت کشیدن برای ایستگاه صلواتی حضرت زهرا، افتخار می کنه و با کمال میل، پابهپای اونها همراهی شون میکنه، ثانیا حالا نهایتا این وسط،روی انگشت یکی دو نفر کمی چای داغ بریزه اتفاقی نمیافته، البته که اونم نمیریزه انشاءالله چون نقش ها دقیق و مرتب تقسیم شده بین بچه ها و بچهها قراره با آرامش و حوصله نقششون را انجام بدند.» اینجا هم مادرها با تایید حرف های معلم، از چرخه ی ایستگاه صلواتی خارج شدند. آقا مدیر فعال و همیشه در تکاپوی مدرسه هم لحظاتی کارهای بی شمار و متنوع همیشگی مدرسه را متوقف کرده و از دور که میآمد فقط معلم و دانش آموزانش را میدید که همگی در تلاش و تکاپو هستند تا ایستگاه صلواتی کلاسشان با شکوه هر چه بیشتر و با نقش آفرینی خودشان انجام شود. نزدیکشان که رسید بلند گفت:« سلامتی آقامعلّم و دانشآموزان خوب هیئتیش، بلند صلوات بفرست.» صلوات بچه ها، با صدای مداحی دلنشینی که از ایستگاه صلواتی پخش میشد، توی هم پیچید و دل آقای معلّم و دانشآموزانش را گرم کرد، فضای آنجا را هم گرمتر.
قاب چهارم
حالا پذیرایی کامل انجام شده، آقای معلّم که خوش صدا و هنرمند است باز هم خوش سلیقگی کرد و همانجا پشت جایگاه دَم گرفت:« چادرت را بتکان روزی ما را بفرست، ای که روزی دو عالم همه از چادرت توست، ای مادر، ای مادر....» بچه های کلاسش هم با ذوق معلمشان را نگاه میکردند که تمام توانش را برای باشکوه تر کردن ایستگاه صلواتی حضرت زهرا به کار گرفته، این منظرهها را توی ذهنشان ثبت میکردند و چند دقیقه با میل و انرژی زیاد، همراه آقای معلم به سینه زدند و خواندند:« چادرت را بتکان، روزی ما را بفرست....» کم کم تعدادی از دانش آموزان کلاس های دیگر هم دورشان جمع شدند، عدهای فقط تماشا کردند و عدهای هم خودشان را وصل کردند به این منظره اثرگذار، ماندگار و دلنشین. آخر کار هم عکس دسته جمعی معلم و دانشاموزانش شد قاب ماندگار ظاهری این ماجرا، کنار قاب های اثرگذارِ حرکت دهنده و تربیت کنندهی ماندگار در دلها و ذهنهایشان.
قاب آخر
حالا تصورات ذهنی ام پر کشیده تا دسته عزاداری دانشآموزی مدرسه امید. دو تا از دانش آموزان جلوتر از بقیه،بنری را دست گرفته اند که روی آن نوشته شده:«رمز پیروزی ما یا زهراست». دانش آموزان و معلمان، پشت بنر حرکت میکردند و چون از قبل اعلام شده بود که همراهی و شرکت اولیا در دسته عزاداری باعث شکوه بیشتر دسته عزاداری حضرت زهرا می شود، جمعی از پدرها و مادرها، در انتهای جمعیت حضور داشتند. چقدر کار خوبی کرده بودند که با یک سیستم صوتی مجهز و درست، همه مسیر را مداحی پخش میکردند و بچه ها سینه می زدند، چقدر خوب بود که اینجا مثل اکثر برنامههای فرهنگی مذهبی کشورمان، ضعف و اختلال در سیستم صوتی مراسم احساس نمیشد، باید هم قشنگ حس میشد که این یک پیاده روی معمولی برای رسیدن به مقصدی که مسجد است و آنجا هم برایشان مراسم عزاداری تدارک دیده اند نیست، مگر چند بار پیش میآید که از ساعت هشت و نیم صبح، توی خیابان های شهر مدح حضرت زهرا سلام الله علیها بپیچد و یک عده دانشآموز هم صادقانه به همراه معلم هایشان و برخی پدر و مادرها، برای حضرت مادر سینه بزنند و ذکر و عطر یا زهرا بپاشند توی خیابان های شهر. باید هم کادر زحمت کش مدرسهی امید، در کنار زحمت های فراوانشان، همین طور برای لحظه لحظهی این گردهمایی پر برکت و پر نور که قرار بود اواسط مسیر، دسته عزاداری چند مدرسه دیگر هم به آنها ملحق شود برنامه ریزی دقیق میکردند. حتی چند جایی از مسیر هم بچه ها همراه مداحی پویانفر، همخوانی که از قبل تمرین کرده بودند را با هم خواندند و رهگذران اول صبح مسیر مدرسه تا مسجد را هم با این همخوانی پر محتوا سر ذوق آوردند:« امید ما زهراست، امید نمی سوزه...»
20:22 - 3 آذر 1404