از تاهل یک روزه تا فرار از تحصیل برای حفظ مکتب ثارالله!

شهید علی‌اصغر فرقانی تحصیل در خارج از کشور و در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا را رها کرد و به دنیا پشت پا زد‌، می‌گفت کاری را به من بسپارید که از همه دشوار‌تر است‌، او فقط یک روز متأهل بود‌، فردای عقدش رفت و دیگر باز نگشت‌.
به گزارش خبرگزاری فارس از مازندران، مسافرت را دوست داری مگر نه؟! آدم‌ها دوست دارند برای تنوع هم که شده چند روزی را از محیط پیرامون خود فاصله بگیرند، ما ایرانی‌ها یا می‌رویم زیارت یا سیاحت، بعضی‌ها هم با یک تیر دو نشان می‌زنند.راستی اتوبوس‌های مسافرتی مشهد را دیده‌ای؟ زن و مرد و پیر و جوان، این همه راه، خود را به زحمت می‌اندازند تا سلامی به ساحت مولای عشق عرضه کنند، حواست اگر به ساعت نماز باشد به خصوص دم صبح، با دست می‌توانی بشماری چند نفر از اتوبوس پیاده می‌شوند، از خودت پرسیده‌ای چرا؟!یعنی بعضی‌ها به همین راحتی فرق واجب و مستحب را فراموش می‌کنند؟ یادشان می‌رود زیارت، مستحب است و نماز، واجب؟ نمی‌خواهم وارد مثال‌های دیگر بشوم و بحث را طولانی کنم، واژه «معرفت» را زیاد شنیده‌ایم، مثلاً می‌گویند کسی که فلان کار را با معرفت انجام دهد فلان قدر ارزش دارد، معرفت یعنی شناخت، حداقلی‌ترین معنا برای این تعبیر، چنین است که به‌طور مثال عابری ناشناس را در خیابان می‌بینی و سلام می‌کنی، عبور می‌کنی، در حالی که شرط ادب را به‌جا آورده‌ای، حالا فرض کن بدانی آن رهگذری که نمی‌شناختی‌اش فلان شخصیت معروف هنری و سیاسی و ... است، سلامت فرق می‌کند مگر نه؟ احوال‌پرسی هم می‌کنی، اصلاً دوست داری برای چند لحظه هم که شده به صورتش خیره شوی، او هم نگاهی به تو بیاندازد و چند کلمه‌ای مهمانت کند.
توی جیب‌هایت می‌گردی ببینی کاغذ و خودکاری هست تا امضایی از او به یادگار بگیری، آن تکه کاغذ را تا آخر عمر نگه می‌داری و به چند نسلت پُز می‌دهی که بله ما هم با فلانی سلام و علیکی کرده‌ایماین سلام دوم دیگر با آن اولی فرق داشت، این‌طور نیست؟ سلامی که با شناخت باشد این‌گونه است.شهید عباس مجازیدیده‌ای بعضی‌ها سر نماز چه حالی دارند؟ فکر کرده‌ای چرا؟ فرق آنها با ما در چیست؟ برای اهل بیت (ع)، سینه‌زنی کرده‌ای اما شنیده‌ای سردار شهید عباس مجازی، گاهی وسط سینه‌زنی از حال می‌رفت؟ برای کوچ آخرت چه‌قدر آماده‌ای؟ حتماً کسی به شما گفته است ابوعمار از شهادتش خبر داشت و با خونسردی به خانواده‌اش توصیه می‌کرد از فردای شهادتش باید چه بکنند؟شهید حبیب‌الله افتخاریان (ابوعمار)نام محمدصادق ملاآقایی را لابد شنیده‌ای! چهار فرزندش را به خدا سپرد، موقع اعزام تأکید کرد یادتان نرود پهلوی من خال دارد! چند روز قبل از عملیات، سر و رویش را اصلاح کرد، خوش‌تیپ که شد بار سفر بست و چون سر نداشت از نشانی که داده بود شناسایی‌اش کردند.شهید مصطفی گلگون آمده بود برای وداع، می‌خندید و می‌گفت این آخرین بار است که می‌روم، حلالم کنید.شهید مصطفی گلگونشهید مهدی نجف‌زاده، سن و سالی نداشت، دست راستش را روی سینه می‌گذاشت، احساس می‌کرد همیشه در محضر امام عصر (عج) است، موقع انفجار، دست و پایش قطع شد به جز همان دستی که به احترام مولا روی سینه‌اش چسبیده بود.شهید رحیم بردبارحاج رحیم بردبار، شربت را که پخش کرد، گفت: «بچه‌ها! این شربت شهادت من است.
» چند دقیقه‌ای طول نکشید که حرفش تصدیق شدشهید حسینعلی مهرزادیشهید حاج حسینعلی مهرزادی توی چادر نشسته بود، چند ساعتی هنوز به والفجر هشت باقی مانده بود، همسرش که زنگ زد با تمام دل‌تنگی‌هایش حاضر نشد به طرف تلفن برود، می‌گفت نمی‌خواهم تعلقم به دنیا دوباره برقرار شود، آمده بود که برود.محمد مصطفی‌پور 14 سال و هفت ماه داشت، به جای بازی و تفریح بلند شد آمد جبهه، قبل از عملیات، روی جیب پیراهنش با خطی خوش نوشت: آن قدر غمت به جان پذیریم حسین ـ تا قبر تو را بغل بگیریم حسین، خدا حاجتش را برآورده کرد، دوست داشت تیر به همان جایی بخورد که خورد و سینه و پهلویش یادگار یا زهرایی والفجر هشت را به ارمغان آورد.شهید محمد مصطفی‌پورعلی‌اصغر فرقانی تحصیل در خارج از کشور و در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا را رها کرد و به دنیا پشت پا زد‌، می‌گفت کاری را به من بسپارید که از همه دشوار‌تر است‌، او فقط یک روز متأهل بود‌، فردای عقدش رفت و دیگر باز نگشت‌.شهید میرزاده هنوز نوجوان بود، بار آخر که برگشت سرش را روی زانوی مادر گذاشت ، می‌خواست مادر در حسرت نوازشش نماند، شهید روح‌الهی نزدیکش نشسته بود که جان می‌داد، می‌گفت تو چرا آقا را نمی‌بینی؟ داشت سلام می‌داد که ... .
بسیجی هستیم، نماز می‌خوانیم، چهره‌های‌مان گاهی شبیه شهداست، ته دل‌مان چه می‌گذرد؟ شهدا را چه‌قدر می‌شناسیم؟ دقت کنید، گفتم «شناخت» یعنی همان معرفت، می‌شود همین‌جا رفت مزار شهدا سلامی داد و فاتحه‌ای خواند اما اردوهای راهیان نور، این همه راه در گرد و غبار جنوب و خطر و خستگی مسیر، پس برای چه؟دل‌مان می‌گوید آنجا خبرهایی است، حواس‌مان باشد جایی قدم می‌گذاریم که حاج حسین بصیر بدون وضو در آن گام برنمی‌داشت‌، حاج حسین به یاد شهدا گاه پابرهنه روی خاک جبهه راه می‌رفتشهید حسین بصیرحاج حسین‌، جوشکار بود اما جانشین لشکر شد، پیش از انقلاب نبرد با ارتش سرخ شوروی را در جبهه افغان تجربه کرده بود‌، اگر بچه‌های قدیمی ‌لشکر ویژه 25 کربلا را دیدید از عرفان حاج بصیر سؤال کنید و این که چگونه بر قلب‌ها حکومت می‌کرد‌، مبادا این فرصت را از دست بدهید.شهید سیدعلی‌اکبرشجاعیانسرتان را درد نیاورم‌، سید ‌علی‌اکبر شجاعیان وقتی در رشته پزشکی قبول شد‌، به کسانی که با ذوق‌زدگی به او تبریک می‌گفتند‌، این طور جواب می‌داد که هر وقت در دانشگاه امام حسین علیه السلام قبول شدم به من تبریک بگویید‌، این فرمانده رشید جمله معروفی در وصیت‌نامه‌اش دارد‌: «شمایی که بستر نرم و غذای گرم و لذت زودگذر دنیای فانی را انتخاب کرده‌اید‌، شما مرده‌اید‌! مرده‌ای متحرک‌، این جسم‌تان است که حرکت می‌کند و غذا می‌خورد و می‌خوابد‌، شما مرده‌اید‌! برای همین است که گوش دل‌تان حق را نمی‌شنود و ... مردم‌! نکند در خواب خوش باشید و وقتی که در قبر تنگ و تاریک نهاده شدید، بیدار شوید ...».
راه نور را باید شناخت، باید شهیدگونه شد، آن گونه که پیر جماران وعده داد‌: «خدا می‌داند راه و رسم شهادت کورشدنی نیست» و علمدار انقلاب، سرود: «امروز زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست».جمله راهبردی سید شهیدان اهل قلم را که از یاد نبرده‌ایم‌: «چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا می‌گذرد.» این هم نسخه امروزمان، این راه، به شفافی آرمان شهید، روشن و تابنده است، پس هر که دارد هوس کرب و بلا بسم‌الله.انتهای پیام/3141/ع40.
رزمندگان
11:38 - 31 اردیبهشت 1395

1 بازنشر
22 بازدید



1 پاسخ