خیمهگردی شب عاشوراشب از نیمه گذشته بود، امّا در کربلا انگار زمان ایستاده بود. نه صدای عادیِ شب مانده بود، نه آرامشِ معمولِ سحر. همهچیز بوی داغ میداد، بوی غربت، بوی وداع. خیمهها یکییکی در دل تاریکی قد میکشیدند، امّا هر خیمه خودش یک روضه بود؛ هر پردهاش، یک مصیبت؛ هر سایهاش، یک اندوهِ تازه.و حالا نوبتِ خیمهگردی بود... نوبتِ آنکه دل، قدمبهقدم با اهلبیت علیهم السلام راه بیاید؛ از خیمهای به خیمهای دیگر، از داغی به داغی دیگر، و هر بار، چیزی از جانِ خودش را جا بگذارد.
خیمهی حضرت علیاکبر علیه السلام اولین نگاه، میافتد به خیمهی جوانِ بنیهاشم؛ به خیمهی علیاکبرعلیه السلام ، آن قامتِ رشید، آن چهرهی شبیهِ رسولالله(ص)، آن جوانی که اگر قدم برمیداشت، انگار خودِ پیامبر(ص) در خیمهها راه میرفت.در دل شب، این خیمه بویِ جوانی میدهد؛ بویِ قدی که هنوز باید میبالید، بویِ دلی که هنوز باید میتپید، بویِ عمری که هنوز باید ادامه پیدا میکرد... امّا کربلا برای جوانی، مهلت نگذاشته بود.حسین علیه السلام کنار این خیمه که میایستد، انگار پدر، دلش از سینه بیرون میافتد. زبانِ حالش این است که:**«جوانان بنیهاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید...»**انگار پدر دارد صدا میزند که: ای جوانهای بنیهاشم، بیایید این جوان را برگردانید، بیایید این ماهپاره را بر درِ خیمه برسانید، بیایید ببینید با این نورِ چشمِ من چه کردهاند...و بعد، آن نالهی جانسوز:**«اکبر جان بابایی، زخمی روی خاک صحرایی بابا با جسمت چیکار کردن، قطعه قطعه ارباً اربایی...»**اینجا دیگر زبان، زبانِ شرح نیست؛ زبانِ دل است، زبانِ پدری است که دارد پارههایِ جگرش را صدا میزند. نه فقط از داغِ فرزند، که از داغِ جوانیِ پرپرشده. نه فقط از شهادت، که از غربتِ آن لحظهای که علیاکبر علیه السلام با تنی پارهپاره برگشت و دلِ حسین علیه السلام را هم با خود بر خاک کشید.
خیمهی حضرت رباب سلام الله علیها و حضرت علیاصغرعلیه السلام از خیمهی جوان که دل را جدا میکنی، میرسی به خیمهای که نفسِ مادرانه در آن میلرزد. اینجا خیمهی رباب سلام الله علیها است؛ خیمهی مادری که همهچیزش در یک گهواره خلاصه شده بود، مادری که تمامِ دنیا را در قامتِ یک طفلِ ششماهه میدید.علیاصغر علیه السلام در این خیمه، فقط یک نوزاد نیست؛ آرامشِ دلِ مادر است، اشکِ شیرینِ سحرهای اوست، امیدِ آخرِ زنی است که در میانهی عطش، هنوز به صدای نفسِ طفلش دل بسته بود.و حالا زبانِ حالِ رباب سلام الله علیها در این خیمه چه میتواند باشد جز لالاییای شکسته و هراسان؟**«لالایی لالایی یعنی الان کجایی لالایی لالایی کجای کربلایی لالایی لالایی نکنه رو نیزههایی»**این فقط یک لالایی نیست؛ این پرسشِ یک مادرِ بیقرار است. این لرزشِ دستی است که گهواره ندارد، این بغضی است که از گلو پایین نمیرود، این نگاهِ مضطربی است که خیمه را میگردد و طفلش را پیدا نمیکند.رباب(س) انگار دارد با خودش حرف میزند: پسرم را کجا بردند؟ صدای نفسش کجاست؟ آیا هنوز در آغوشِ من است یا... نه، نه، این دل طاقتِ آن «یا» را ندارد.و کربلا در این خیمه، به بلندترین صدای سکوت میرسد؛ سکوتی که از آن، فقط یک لالاییِ نیمهجان میماند.
خیمهی فرزندان امام حسن علیه السلام بعد از آن، دل به سوی خیمهای میرود که بویِ بقیع میدهد؛ بویِ غربتِ مدینه، بویِ مظلومیتِ حسنِ مجتبی(ع)، بویِ امامی که حرمش در دلِ تاریخ جا مانده، امّا بر خاکِ مزارش کسی شمعی روشن نکرد.این خیمه، فقط خیمهی چند کودک نیست؛ خیمهی یک سلسله درد است، خیمهی غربتی است که از مدینه آمده و در کربلا ادامه پیدا کرده. فرزندان امام حسن(ع)، انگار خودِ تاریخِ مظلومیت را با خود حمل میکنند. آنها یادآورِ این حقیقتاند که اهلبیت علیهم السلام در هر عصر، زخمیاند و غریب.اینجا، زبانِ حال، بویِ بقیع میگیرد:**«یه مدینه، یه بقیعه، یه امامی که حرم نداره سینهزنها کسی نیست تا روی قبرش یه دونه شمع بذاره»**چه جملهای تلختر از این؟ چه روضهای سنگینتر از این که امامی باشد و حرم نداشته باشد، و زائرانی باشند که فقط از دور، خاکِ بقیع را سلام بدهند؟این خیمه آدم را میبرد به آن سکوتِ سنگینِ مدینه؛ به آن قبرِ بینشان؛ به آن دردِ پنهانی که سالهاست در سینهی شیعه مانده و هر بار، با نامِ حسن(ع) تازه میشود.
خیمهی حضرت عباس علیه السلام و بعد، نوبتِ خیمهی علمدار است. خیمهای که انگار ستونِ همهی خیمههاست. اگر این خیمه باشد، دلِ اهل حرم آرام است؛ اگر این خیمه بلرزد، همهچیز میلرزد. عباس(ع) فقط برادرِ حسین(ع) نیست؛ تکیهگاهِ خیمههاست، پناهِ دلهاست، سپرِ بیکسان است.وقتی به این خیمه میرسی، انگار پا به حریمِ غیرت گذاشتهای. اینجا زبانِ حال، زبانِ سائلِ درِ خانهی مردی است که همهی مردانگی در نگاهش خلاصه شده:**«سائل پسر تو ام و در خونه مرد اومدم مردِ مرداست پسرت، مرهم درداست پسرت شفای امروز همه، شافع فرداست پسرت»**چه زیباست این زبانِ حال؛ نه از روی تعریفِ معمول، بلکه از جنسِ اعتراف. سائل، خودش را کوچک میبیند و عباس علیه السلام را بزرگ؛ خودش را نیازمند میداند و عباسعلیه السلام را بابِ کرامت.اینجا دل میفهمد که چرا عباس(ع) علمدار است؛ چرا دستهایش نشانهی وفاست؛ چرا خیمهگردی بدونِ نامِ عباس(ع)، انگار چیزی کم دارد. او در این شب، فقط پاسبانِ خیمه نیست؛ پاسبانِ عزتِ اهلبیت(ع) است، پاسبانِ بغضِ حسین(ع) است، و پناهِ آنهایی که از همهجا بریدهاند و به او پناه آوردهاند.
خیمهی حضرت زینب سلام الله علیهاو اما قبل از رسیدن به قلبِ این داغ، باید از خیمهی زینب(س) عبور کرد. اینجا خیمهی صبر است؛ خیمهی رسالت، خیمهی زنی که قرار است بعد از این شب، بارِ تمامِ کربلا را بر دوش بکشد.زینب سلام الله علیها در این شب، فقط خواهرِ حسین علیه السلام نیست؛ او صدایِ فردایِ کربلاست، او تفسیرِ بعد از عاشوراست، او کسی است که باید از میانِ شعله و اسارت، پیامِ خون را عبور بدهد.و چه زبانِ حالی رساتر از این:**«اسیر اولوب یاشا اما عقیده سیز یاشاما»**یعنی: اسیر زندگی کن، امّا بیعقیده زندگی نکن. یعنی: شکسته باش، امّا شکستن را به رسمِ تسلیم انتخاب نکن. یعنی: اگر همهچیز را از تو گرفتند، ایمانت را نگیرند.زینب(س) در این خیمه، مدرسهی ایستادن است؛ مدرسهی آن زنی که با همهی مصیبتها، هنوز قامتش خم نشده، و هنوز صلابتِ کربلا از نامِ او آغاز میشود.
خیمهی امام حسین علیه السلام و آخرین خیمه... آخرین خیمه، دیگر خیمه نیست؛ دلِ عالم است. آنجا که همهی داغها به هم میرسند، همهی اشکها در هم میریزند، و همهی روضهها سر از یک نام درمیآورند: حسین(ع).خیمهی سیدالشهدا(ع)، خیمهی غربتِ مطلق است؛ جایی که خودِ امام، بارِ همهی مصیبتها را بر دوش دارد. از علیاکبر تا علیاصغر، از عباس تا زینب، از رباب تا بقیع، همه در این خیمه جمع شدهاند و همه، چشم به قامتِ حسین علیه السلام دوختهاند.اینجاست که زبانِ حال اوج میگیرد و دل، بیاختیار فریاد میزند:**«ریان ابن شبیب جدمونو غریب گیر آوردن ریان ابن شبیب آبو واسه حبیب دیر آوردن تو شیب گودال سرازیر شد، حسین پیر شد»**این دیگر فقط یک مصیبت نیست؛ این گزارشی است از غربتِ تاریخ. از جدی که غریبانه به میدان آمد، از آبی که دیر رسید، از پیکری که در شیبِ گودال فرود آمد، و از امامی که در زیرِ بارِ تمامِ آن داغها، پیر شد...حسین علیه السلام در این خیمه، امامِ تنها نیست؛ مجمعِ دردهای عالم است. و هر کس به این خیمه نزدیکتر میشود، بیشتر میفهمد که چرا کربلا، پایانِ یک روز نیست؛ آغازِ یک حقیقتِ جاودانه است.
پایان: «مکن ای صبح طلوع»و حالا که خیمهگردی به آخر رسیده، و چشمها از اشک خیس شدهاند، و سینهها از داغ سنگین شدهاند، نوبتِ آن نالهی جانسوز است که همیشه پایانِ شبِ عاشورا را میسوزاند:**مکن ای صبح طلوع... مکن ای صبح طلوع...**این ناله، فقط اعتراض به طلوعِ صبح نیست؛ اعتراضِ دل است به رسیدنِ روزِ فاجعه. یعنی: ای صبح، نیا... چون با آمدنت، پرده از آن همه داغ برداشته میشود. یعنی: ای زمان، بایست... چون این شب، آخرین پناهِ اهلِ حرم است.
23:41 - 3 تیر 1405