پارچه سبزی که در شعر به پنجره فولاد رضا رسید
«میبندمش به پنجره فولاد، شاید آقا زندگیم رو شفا داد»؛ همین تصویر شاعرانه، جرقه سرودن شعری برای امام رضا(ع) شد؛ شعری که در آن یک تکه پارچه سبز، زبان دلتنگی و امید میشود و از گوشه یک مغازه تا پنجره فولاد حرم رضوی، ارادت به امام رئوف را روایت میکند.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، سیام صفر که میرسد، دلتنگی امام رضا(ع) دوباره در دلها جان میگیرد؛ همان امامی که قرنهاست نامش با «پناه» و «امید» گره خورده است. یکی برای زیارت راهی مشهد میشود، یکی از دور سلام میدهد و یکی هم حرفهای دلش را به زبان شعر میسپارد.خانم فقیهی شاعر آیینی کرمانشاهی که در کنار شاعری، خیاطی هم میکند، یکی از همین آدمهاست؛ شاعری که یک روز میان پارچههای کارش، چشمش به تکهای پارچه سبز افتاد؛ تکهای که قرار نبود دور انداخته شود، بلکه قرار بود قهرمان یک قصه شود.
فقیهی درباره آغاز این شعر، میگوید: «حقیقتاً کار خیاطی انجام میدهم و بعضی وقتها خودم را جای وسایلی میگذارم که دیگر از آنها استفاده نمیشود؛ مثل سوزنی که گوشهای مانده، نخی که مقداری از آن هنوز روی قرقره است یا پارچهای که مدتهاست کسی سراغش نرفته.»
همین نگاه متفاوت، جرقه شعر را زد. او ادامه میدهد: «یک تکه پارچه سبز در میان پارچههایم داشتم که دیدم هیچوقت استفاده نشده است. از همانجا این شعر در ذهنم شکل گرفت.»اما قصه فقط درباره یک تکه پارچه نیست؛ قصه درباره تنهایی، امید و دستی است که در آخرین لحظه به سوی انسان دراز میشود.
فقیهی میگوید شعرش داستانی با زبان محاوره است؛ داستانی که در آن یک تکه پارچه سبز، میان پارچههای رنگارنگ بازار، خودش را فراموششده و بیمصرف میبیند. اما یک روز مردی به نام «مشتی» آن را میخرد؛ مردی که پسر بیمارش را دارد و برای نجات او راهی مشهد است.او پارچه سبز را با امید به حرم میبرد؛ امیدی که در یک جمله خلاصه میشود: «میبندمش به پنجره فولاد، شاید آقا زندگیم رو شفا داد.»و از همینجا، قصه تکه پارچه سبز وارد دنیای دیگری میشود؛ دنیایی که در آن، یک پدر بیمارِ فرزندش را به امید کرامت امام رئوف به پنجره فولاد میسپارد.
وقتی یک تکه پارچه، زبان دل میشود
فقیهی میگوید ورودش به ادبیات آیینی هم از همین جنس دلبستگی است: «همه ما ایرانیها، مخصوصاً کسانی که اهل قلم هستند، آنقدر حضور اهل بیت(ع) در زندگیمان پررنگ است و برای هر چیزی دست به دامان این بزرگواران میشویم که خواهناخواه قلممان رنگ و بوی اهل بیت میگیرد.»او درباره جایگاه امام رضا(ع) در شعرهایش نیز، میگوید: «به واسطه ایرانی بودن ما، اگر چیزی از این آب و خاک عاید ما میشود از امام رضاست؛ چون پیکر مطهرشان در این خاک است و ما اگر بهرهای از این آب و خاک داریم، صدقه سر ایشان است.»
اما برای فقیهی، شاعر آیینی بودن تنها به احساس و ارادت خلاصه نمیشود. میگوید: «در واقع ما کاتب هستیم. آیینیسراها در واقع کاتب هستند و آن بزرگوار عنایت میکنند که شما حتی قلم دست بگیرید، چه برسد به اینکه بخواهید یک شعر را به پایان برسانید.»از نگاه او، این عنایت البته با مطالعه و تلاش شاعر همراه است؛ خواندن شعر شاعران قدیم و معاصر، احادیث، آیات قرآن و کتابهایی که درباره اهل بیت(ع) نوشته شدهاند، میتواند قلم شاعر آیینی را پختهتر کند.
قصهای که از یک تکه پارچه شروع شد
حالا وقت آن است که خود شعر را بخوانیم؛ شعری که فقیهی آن را با زبان مردم و از نگاه یک تکه پارچه سبز روایت کرده است؛ پارچهای که روزی میان انبوه پارچههای بازار دیده نمیشد، اما سرنوشتش چیز دیگری بود.
به نام خدا یا امام رضامیون بزازی کنج بازار یه پارچهای دلش گرفته انگاریه پارچهای که مشتری نداره از عالم و از آدما شکارهغم رو میشه از تو چشاش بخونی دونه دونه غصهش و بدونییه تیکه برگ سبز و پارچه ما گم شده تو جهان بیاعتنانگاش به در شاید یه ناجی اومد واسه تنهاییش علاجی اومدمشتریا تک تک و دسته دسته رد میشدن از اون مسیر و راستههیچکی نگاشم نمیافتاد اونور، هیچکی نمیگرفت ازش یه خبر
راسته پر از پارچههای قشنگه، زرقی و برقی و خوش آب و رنگهکی اون رو میدید توی اون شلوغی، یه پارچه ته طاقه عهد بوقیشبا توی تاریکی مغازه، خواب نداره چشاش همیشه بازهتا نزدیکیهای خروسخون صبح، فکر میکنه البته حق داره خبفکر میکنه به هرچی که نداره به مشتری، رنگ و لعاب، قوارههی میگه با خودش چقدر غریبم، خستم از این زندگی عجیبمچرا شبیه دیگران نبودم، لباس شاد دختران نبودمدوستاش رو تا به خاطرش میاره بغض گلوش میترکه، میبارهابریشمی لباس نوعروس شد، ترمه جانماز با خلوص شدهریر یه روز پرده خونهای شد، پلیسه هم که کادوی تولدتریکو رو رو سیسمونی خریدن، فرشتهای رو لای اون پیچیدنتترون گلدارم خدا قبول کرد، چادر نماز دختر بتول کرد
من اما چی هیچی بیاستفاده هیچکی اصلاً بهم محل ندادههمیشه این سؤاله تو سرم هست از من اصلاً، نخواستنیترم هستاین تیکه برگ سبز توی قصه هی غصه خورد و غصه خورد و غصهمیون غصهها یهو خوابش برد دستی اون رو گرفت و بالا آوردتکوند ازش گرد و غباری که داشت با احترام به روی میزی گذاشتآروم میون مرز بغض و لبخند گفت: حاجی اکبر این یه تیکه چند؟
حاجی غم و از تو نگاه اون خوند، تسبیح و هی تو دست خسته چرخوندگفت: مشتی برگ سبز سمت راستی، ایشالا خیره، واسه چی میخواستیمشتی چشاش برکه و آشفته شد هیچی نگفته غصههاش گفته شدگفت: حاجی اکبر پسرم مریضه تک پسره خیلی برام عزیزهچیزی ندارم از منال دنیا جز این پسر با صد هزار تا رویامیخوام برم پیش امام رضامون، بگم آقا کبوترات و قربوندکترا گفتن که دوا نداره کاری، ولی واسه شما نداره
کسی رو جز شما ندارم آقا نگاهی کن به قلب زارم آقاسالم میخوامش از خودت شاه طوس دوماد بشه خودش بیاد به پابوساین برگ سبز رو با یه دنیا امید از اینجا میبرم حریم خورشیدمیبندمش به پنجره فولاد شاید آقا زندگیم رو شفا داد
چند سالیه گذشته از اون روزا مشتی میآد با چند تا بچه حالامیآد تشکر از آقا پابوسش، با پسر و نوهها و عروسشمیخنده میگه آقاجون فداتم خودم بلاگردون کفتراتمضامن آهو، شافی جوونم هرچی که دارم از توئه، میدونمبرای بیکسها شما پناهی تو سختیا همیشه تکیهگاهیمشتی میخنده، شاد غم نداره، بچهها میدوند هوا بهارهاون برگ سبز و غصهدار و تنها رو پنجره فولاد نشسته حالاباد میزنه پارچه میرقصه تو بادامام رضا، صحن و حریمت آبادچه آخری، چه تصویری، چه رنگیتو تنه پنجره چقدر قشنگی
فقیهی در پایان، میگوید این شعر برای او فقط یک شعر نیست؛ روایتی است از همان باوری که باعث شده سالها قلمش را برای اهل بیت(ع) روی کاغذ بگذارد: «شما فقط کاتب هستید؛ اگر چیزی به ذهن شما میآید، خود این بزرگواران عنایت میکنند.»
10:58 - 22 مرداد 1405