تلخترین خبر زندگی یک خبرنگار
از سال ۱۳۹۰، خبرهای زیادی از مقابل چشمم گذشتهاند؛ خبرهایی که بعضیشان لبخند داشتند و بعضی بغض. در این سالها دیگران را روایت کردم، اما امروز در روز خبرنگار، میخواهم چند قدم از پشت خبر فاصله بگیرم و قصه خودم را تعریف کنم.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، ۱۷ مرداد در تقویم ایران به نام روز خبرنگار ثبت شده است؛ روزی که به یاد شهید محمود صارمی، خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی که در سال ۱۳۷۷ به شهادت رسید، فرصتی برای یاد کردن از خبرنگاران و دشواریهای این حرفه است.اما من امسال دنبال سوژه نیستم. سالهاست عادت کردهام برای پیدا کردن سوژه از خانه بیرون بروم، سراغ آدمها بروم، سؤال بپرسم، پای حرفشان بنشینم و قصه زندگیشان را روایت کنم. این بار اما خودم سوژهام.
میخواهم از سالهایی بنویسم که خبر، کمکم از یک کار روزانه به بخشی از زندگیام تبدیل شد؛ از سال ۱۳۹۰ تا امروز، از خبرهایی که با آنها خندیدم، از خبرهایی که گریهام گرفت و از روزهایی که باید اتفاقی را روایت میکردم، در حالی که خودم هم درگیر همان اتفاق بودم.خبرنگاری برای من هیچوقت فقط شغل نبود. سالهاست در کنار زندگی و خانوادهام با آن زندگی میکنم؛ با تلفنهایی که هر ساعتی ممکن است زنگ بخورند، با خبرهای فوری، با رفتن به محل حادثه و برگشتن به خانه در ساعتهایی که قرار نبود برگردم.در این سالها خبرهای خوب هم کم نبودند؛ تیترهایی که نوشتنشان خوشحالم کرد و خبرهایی که از شنیدنشان لبخند زدم، اما بعضی خبرها ماندند.
شبی که کرمانشاه لرزید
ساعت ۲۱ و ۴۸ دقیقه ۲۱ آبان ۱۳۹۶، زمین لرزید. زلزله ۷.۳ ریشتری غرب کرمانشاه را لرزاند و سرپلذهاب و مناطق اطراف آن را درگیر کرد. چند صد نفر جان باختند و هزاران نفر زخمی شدند.من آن شب در منطقه زلزلهزده حضور نداشتم، اما مثل بسیاری از خبرنگاران، روزهای بعد درگیر خبرهای این حادثه بودم؛ خبرهایی که یکی پس از دیگری میرسیدند؛ از آمار جانباختگان و مصدومان تا وضعیت مردم و کمکرسانیها.
چند روز بعد، ۲۹ آبان، رهبر انقلاب اسلامی به سرپلذهاب رفتند و در میان مردم داغدار و مصیبتزده حاضر شدند.حضور ایشان برای مردم، در روزهایی که هنوز داغ و ویرانی تازه بود، حال و هوای دیگری داشت. از مردم گفتند، از صبر و ایستادگیشان و از اینکه باید دوباره زندگی را ساخت.آن روزها یکی از تجربههای ماندگار خبرنگاری من شد؛ تجربه دیدن روزهایی که یک حادثه طبیعی، زندگی هزاران نفر را تغییر داده بود و خبرنگار باید بخشی از آن را برای دیگران روایت میکرد.
بعد از زلزله هم خبر ادامه داشت. سالها گذشت. از خبرهای شاد تا حادثه و تلخی، از اتفاقهای روزمره استان تا اتفاقهایی که پای کشور را به میان میکشید، نوشتم.هر سال چیزی به تجربهام اضافه شد. تا رسیدیم به سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴؛ سالهایی که برای من از نظر کاری متفاوتتر از سالهای قبل بود.من جنگ تحمیلی هشتساله ایران و عراق را آنطور که نسل قبل دیده بود، تجربه نکرده بودم؛ اما جنگ تحمیلی ۱۲روزه رژیم صهیونیستی علیه کشورم و بعد جنگ تحمیلی رمضان در اسفند ۱۴۰۴ را از نزدیکِ خبر تجربه کردم. این بار دیگر خبر فقط یک موضوع برای کار نبود. «جنگ شده»
شنبه، ۹ اسفندماه سال ۱۴۰۴
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، قرار بود یک نشست خبری معمولی داشته باشیم.نشست خبری مدیرکل منابع طبیعی و آبخیزداری استان بود و صحبتها درباره درختکاری و طبیعت میگذشت. جلسه هنوز دقایقی از ساعت ۹ نگذشته بود که یک پچپچ بین خبرنگاران افتاد.با چشم به هم اشاره میکردیم. «جنگ شده.» «جنگ!» «بیت رهبری را زدهاند.»جلسه ادامه داشت، اما دیگر حواسم به جلسه نبود. مدیرکل هم در واکنش به خبرها گفت: «آمریکا هیچ غلطی نمیکند.»دل توی دلم نبود. بچههایم مدرسه بودند. همان لحظه فقط به آنها فکر میکردم. از جلسه بلند شدم و سریع بیرون آمدم. با عمه بچهها تماس گرفتم و گفتم اگر دیر رسیدم، شما نزدیک مدرسه هستید، بچهها را بیاورید خانه. وقتی رسیدم، بچهها خانه بودند.
صدای انفجارها از گوشه و کنار کرمانشاه هم به گوش میرسید.جنگ شروع شده بود و من، مثل همیشه، باید خبرنگار میماندم؛ اما این بار خانوادهام هم بخشی از نگرانی من بودند.خبرهای ضدونقیض میآمد. خبرها را دنبال میکردیم، منتشر میکردیم و منتظر اطلاعات رسمی بودیم.
صبح روز بعد
تا اینکه رسید به آن صبح. برای سحری از خواب بیدار شده بودم. تلویزیون را در پذیرایی روشن گذاشته بودم و خودم در آشپزخانه غذا گرم میکردم.چند لقمه بیشتر نخورده بودم که حال و هوای برنامه سحر تغییر کرد، خودم به تلویزیون رساندم، صدا را بالا بردم، خبر شهادت رهبر انقلاب به صورت زنده و رسمی از قاب تلویزیون اعلام شد.خشکم زد. غذا در دهانم ماند. همانجا ایستاده بودم و تلویزیون را نگاه میکردم. سریع گوشی و خبرگزاری فارس... همان خبر... همسرم بی اطلاع از موضوع، گفت: «چی شده؟»، گفتم: «بدبخت شدیم.» گفت: «هیچی نمیشه، نترس. ایران، ایران میمونه.»
داغ سنگینی بود
اما من آرام نمیشدم. تمام بدنم میلرزید.شعله بخاری را بیشتر کردم، اما فهمیدم لرزش بدنم از سرما نیست. داغ بود. داغ سنگینی بود که نمیدانستم با آن چه کنم.صدای اذان صبح از مسجد محله بلند شد. تازه متوجه شدم سحریام را نخوردهام. اذان تمام شد، اما هنوز همانجا نشسته بودم.وضو گرفتم. سجادهام را پهن کردم. روی جانمازم عکس رهبر بود. نگاهش کردم. هنوز باورم نمیشد. با خودم میگفتم یعنی این خبر واقعاً درست است؟
نماز صبح را خواندم و بعد از نماز در بهت و ناباوری برای رهبر شهید فاتحه خواندم.
خبرهایی که تمام نمیشدند
هنوز برایم قابل باور نبود که کسی که سالها تصویرش را در خبرها دیده بودم، حالا موضوع یکی از تلخترین خبرهایی شده که باید با آن کار کنم.
روز بعد تجمعات عزاداری، موج پیامهای تسلیت و خبرها شروع شد.من هم مثل همیشه پای کار بودم. خبر میآمد و باید کار میکردم، اما این بار هر خبر، یک خاطره از همان صبح را با خودش داشت.از طرفی جنگ ادامه داشت. صدای انفجار، خبر شهادت هموطنان و کشته شدن غیرنظامیان، بخشی از خبرهای روزانه ما شده بود.
بمباران
بمباران محله چقاگلان کرمانشاه و شهادت ۱۰ نفر از اعضای یک خانواده، شهادت خانواده چهار نفره کریمی، بمباران محله شریعتی، حمله به روستاهایی در کنگاور و خبر شهادت خانوادههایی که تا پیش از آن، برای مردم فقط یک نام در خبر بودند.از خانواده شهید صادقی؛ شهید رضا صادقی، شهیده زهرا طاهرآبادی و باران صادقی پنجساله نوشتیم.از خانواده تیموری؛ محمدرضا تیموری، مهران تیموری و امیرمهدی تیموری.مراسم تشییع شهدا پشت سر هم برگزار میشد و ما باید هر کدام را پوشش میدادیم. از خیابان. از میدان. از مراسم. از میدان نبرد.
خبرها را مینوشتیم و منتشر میکردیم. اما در میان همه این خبرها، یک چیز هنوز برای خودم حل نشده بود: «من هنوز باور نکرده بودم رهبر عزیزمان دیگر میان ما نیست.»
تا روز تشییع
تا رسیدیم به خبر روز تشییع، *روزهای شنبه ۱۳ و یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با نوزدهم و بیستم ماه محرم: مراسم وداع با پیکر مطهر در مصلای امام خمینی (قدّسسرّه) تهران.* روز دوشنبه ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیستویکم ماه محرم: مراسم تشییع در تهران.* روز سهشنبه ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیستودوم ماه محرم: مراسم تشییع در شهر مقدّس قم.* روز پنجشنبه ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیستوچهارم ماه محرم و شب شهادت امام سجاد علیهالسلام: مراسم تشییع در مشهد مقدس و تدفین در حرم ملکوتی امامرضا (علیهآلافالتحیة و الثناء)
آن روز دیگر برای من فقط یک خبر نبود. دیگر نمیشد خبر را بست و سراغ خبر بعدی رفت.آن روز، چیزی که از صبح ۹ اسفند در ذهنم مانده بود، برایم واقعیتر شد.تا قبل از آن، خبر را مینوشتم. آن روز اما باید با واقعیتش کنار میآمدم.
این بار خودم را روایت میکنم
حالا در روز خبرنگار، بعد از سالها که همیشه دیگران سوژه گزارشهایم بودهاند، تصمیم گرفتم خودم را روایت کنم.نه از خبرنگاری به عنوان یک شغل سخت و عجیب. فقط از چیزی که زندگی کردهام. از سالهایی که با خبر خندیدهام و گاهی با خبر گریه کردهام. از زلزلهای که زندگی مردم کرمانشاه را زیرورو کرد. از سالهایی که خبرها آرامتر بودند و سالهایی که تلفنمان مدام از خبرهای جنگ و حادثه پر میشد.از صبحی که سحریام نیمهکاره ماند. از غذایی که در دهانم ماند. از لرزش دست و بدنم. از جانمازی که عکس رهبر روی آن بود و از روزهایی که با وجود همه اینها، دوباره نشستم و خبر نوشتم.
شاید این همان بخش دیدهنشده خبرنگاری باشد؛ اینکه خبرنگار هم زندگی خودش را دارد، خانواده دارد، میترسد، داغ میبیند و گاهی از شنیدن یک خبر به هم میریزد؛ اما چند دقیقه بعد باید پشت سیستم بنشیند و همان خبر را برای مردم روایت کند.من از سال ۱۳۹۰ تا امروز خبرهای زیادی نوشتهام. بعضیهایشان را فراموش کردهام. بعضی هنوز در ذهنم ماندهاند. اما بعضی خبرها دیگر فقط خبر نیستند؛ بخشی از زندگی خبرنگار میشوند و برای من، خبر شهادت رهبرم یکی از همان خبرهاست؛تلخترین خبری که شنیدم، قبل از آنکه آن را بنویسم.
10:44 - 17 مرداد 1405