حسین محمدی: دست‌و‌پای ناقابلم را تقدیم رهبری کردم

جانباز مشهور جنگ رمضان گفت: نیروهای مسلح، بچه‌های پای لانچر خود را برای جان‌دادن برای وطن آماده کرده‌اند. حالا من این دست‌وپای ناقابل را تقدیم نظام، انقلاب و مقام معظم رهبری کرده‌ام.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، فیلمی از جانباز حسین محمدی در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد؛ تصویری از جوانی ۲۲ ساله که در حمله موشکی آمریکایی‌ـ‌ صهیونیستی هنگام انجام مأموریت، هر دو دست و پای خود را پای لانچر از دست می‌دهد و اکنون روی تخت بیمارستان با آرامشی سنگین، دفن اعضای بدنش را در قبری در مزار شهدا تماشا می‌کند.
۴ MB
فیلم منتشر شده، واکنش‌های بسیاری را در پی داشت، برخی مات بودند، برخی اشک ریختند و برخی جمله‌های زیبایی از این ایثار و از خودگذشتگی به زبان می‌آورند، همین بهانه‌ای شد تا امروز مهمان این خانه که بوی نوزادی تازه‌رسیده در آن پیچیده بود، شویم..
همان روزی که حسین محمدی، جوان بیست‌ودوساله کرمانشاهی، در جریان جنگ رمضان در پای لانچر، دست و پاهایش را از دست داد. «رقیه» خانم عزیزدل بابا، پا به دنیا گذاشت.
گوشهٔ اتاق، میزی کوچک چشم را می‌گرفت؛ چفیه‌ای که پاره‌پاره و خونی بود، روی آن پرچمی و تصویری از مقام معظم رهبری آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای. هر تکه از آن میز مثل تکه‌ای از داستانی بود که حرف‌ها برای گفتن داشت.حسین آرام و شمرده از گذشته‌اش گفت: سال ۱۴۰۰ وارد نیروهای هوافضا شده، سال ۱۴۰۳ ازدواج کرده بود و درست یک سال بعد، هم‌زمان با روز حادثه، پدر شد. انگار سرنوشت خواسته بود شادی و رنج را در یک روز برایش گره بزند.
سخنش را برد به همان روز… از این گفت که همیشه هنگام مأموریت وسایل محبوبش را با خود می‌برد؛ انگشترش، ساعتش، چفیه‌ای که در سفرهای زیارتی و مأموریت‌های دور همراهش بود، اما آن روز عجیب بود؛ هیچ‌چیز برنداشت. همسرش همان چفیه قدیمی را آورد و گفت: «این را ببر تا یاد من باشی.» و آن چفیه، آخرین چیزی شد که پیش از حادثه با او بود.
با دوستش راهی مأموریت شدند.لانچر آماده شلیک بود. قرار بود عصر هم شلیک دیگری انجام شود. هوا رو به سردی می‌رفت که ناگهان آسمان از دود نارنجی پر شد. صدای فریاد همکارانش که پناه گرفته بودند را می‌شنید که می‌گفتند: «حسین! زدن… بیا!»
۲ MB
اما حسین زخمی شده بود. همان لحظه فهمید دستانش قطع شده. پاهایش را، اما احساس نمی‌کرد، فکر کرد فقط کفش‌هایش سوخته که توانایی راه‌رفتن را ندارد.
سینه‌خیز سینه‌خیز از محل انفجار دور شد تا اینکه صدای دوستی آمد که با وحشت می‌گفت: «بچه‌ها… دست و پای حسین قطع شده!»
رفقا به دل خطر زدند و برگشتند. او را کشان‌کشان تا ماشین رساندند. حسین بیهوش نمی‌شد. تمام مسیر آب می‌خواست تا وقتی به بیمارستان رسید و متخصص بیهوشی چند قطره آب روی زبانش ریخت... و آمپول به گردن، سیاهی همه‌چیز را گرفت.
در همان زمان، همسرش بی خبر از همه چیز در بیمارستان بستری بود؛ آمادهٔ به دنیا آوردن نوزادی که چند ساعت بعد نام «رقیه» را گرفت، البته اسمی که حسین با مشورت همسرش انتخاب کرده بود «حنانه» بود، اما حسین اسم رقیه را دوست داشت و به هنگام زخمی شدن به دوستش می‌گوید «اگر عمرم به دنیا نماند به خانواده‌ام بگو دخترم را رقیه صدا بزنند».می‌گفت: اگر فرمانده‌مان می‌دانست آن شب پدر می‌شوم، نمی‌گذاشت به مأموریت بروم مطمئناً مرخصی می‌داد، می‌گفت؛ برو از بابا شدنت لذتش را ببر.
اما انتخاب خودش بود که در مأموریت باشد. انتخابی از روی باور و مسئولیت‌پذیری.
وقتی به هوش آمد، صدای مداحی مورد علاقه‌اش در گوشش تکرار می‌شد؛ همان نوایی که سال‌ها پیش در سوریه با دوستانش می‌خواندند صدای سیدرضا نریمانی «منم باید برم» حسین می‌خواند «منم باید برم، برم، آره برم، سرم بره...
از لحظه‌ای هوشیاری که فهمید جانباز شده، گفت: بچه‌های پای لانچر خود را برای جان دادن برای وطن آماده کرده‌اند حالا من این دست و پای ناقابل که امانت خدا بود تقدیم نظام، انقلاب و مقام معظم رهبری کردم.»
صحبت‌هایمان رسید به فیلم منتشر شده از آقا حسین در بیمارستان که او را جانباز مشهور جنگ رمضان کرد؛ روی تخت بیمارستان فیلمی به او نشان داده بودند از دفن دست‌ها و پاهایش. با صدایی آرام گفت: «وقتی دیدم… خدا را شکر کردم. که ابتدا به درجه جانبازی رسیدم و بعد در کنار شهدا هم من جایی دارم».
حسین از گذشته‌اش گفت؛ از اینکه تفریح اصلی او و همسرش رفتن به مزار شهدا بود، بیشتر اوقات فراغت را در کنار شهدا در گلزار شهدا طی می‌کردند.از علاقه‌اش به رفقای شهیدش و ادارات خاص به شهید مدافع حرم «حاج حسین علیخانی که از نوجوانی الگویش بود.
حسین مراسم روز عقدش را در کنار همان مزارها و دوستان شهیدش برگزار کرده بود.
۳ MB
حسین در ادامه با لبخند به همان فیلمی که برخی رسانه‌های معاند تلاش کردند با انتشار آن، ماجرا را دستمایه تمسخر و تحقیر کنند. اشاره کرد گفت: «وقتی آن فیلم را دیدم، اصلاً ناراحت نشدم. برعکس، حس عجیبی داشتم. انگار با تمام وجودم فهمیدم راهی که انتخاب کرده‌ام، همان راهی است که باید می‌رفتم. شاید آن‌ها فکر می‌کردند با پخش این تصاویر می‌توانند دل ما را بشکنند، اما حقیقت این است که دیدن آن صحنه‌ها بیشتر آن‌ها را ناراحت کرد تا ما را.»
۱ MB
وقتی از نخستین دیدار با دخترش، رقیه پرسیدم، چشم‌هایش برق خاصی گرفت: «وقتی دیدمش، آرامش خاصی به من دست داد. گفتم خدایا شکرت… دختر بابایی است. اگر روزی مادرش کنارم نباشد، دخترم هست که ویلچرم را جابه‌جا کند.»
حسین به جوان‌ها هم توصیه‌ای داشت؛ با لحنی از جنس تجربه، نه دستور. می‌گفت: نسل امروز آگاه‌تر از آن است که کسی فکرش را می‌کند، آن‌ها آگاهانه انتخاب می‌کنند و شجاعانه مبارزه می‌کنند، حق را از باطل تشخیص می‌دهند و پشت حق خواهند ماند.
۱ MB
البته، تنها خواهشی که تکرار کرد خطاب به مردم سنگر خیابان بود: «مردم، صحنه را خالی نکنید. بیش از چهل شب است در سنگر خیابان ایستادگی کردید بمانید تا وقتی که لازم است دل نیرهای مسلح به ماندن شما در صحنه گرم است.
در پایان گفت‌وگو، وقتی سکوت کوتاهی میان ما افتاد، از حسین پرسیدم: «حالا خودت… آرزویی داری؟ چیزی که بخواهی و نگفته باشی؟» سرش را کمی پایین انداخت و مکثی کرد؛ مکثی طولانی‌تر از بقیه حرف‌هایش. بعد با همان آرامش همیشگی گفت:«آرزو دارم خدا کمی از رنجم کم کند… همین. خدا رو شکر می‌کنم که کشورمان امروز به خاطر دانش بومی و نیروهای متخصصش خیلی پیشرفت کرده. فقط امیدوارم دست و پای مصنوعی‌ای داشته باشم که قابلیت‌های بیشتری داشته باشد؛ طوری که بتوانم حداقل کارهای روزمره‌ام را خودم انجام بدهم. بیشتر از این نمی‌خواهم.»
حرفش تمام شد، اما نگاهش ادامه داشت؛ نگاهی که درد را پنهان نمی‌کرد و امید را انکار نمی‌کرد. انگار همه رؤیایش خلاصه می‌شد در این جمله ساده: اینکه بتواند دوباره، هرچند با اعضای مصنوعی، مسیر قبلی زندگی‌اش را ادامه دهد.
برای دسترسی سریع به خبر استان کرمانشاه، اخبار خود را از اینجا بخوانید.#حسین‌ـ‌محمدی#جانباز#جانباز‌ـ‌مشهور#جنگ‌ـ‌رمضان#تولد‌ـ‌رقیه#لانچر#رهبری
11:31 - 29 فروردین 1405

0 بازدید