انگشتری که روایتگر پیوند یک دهه هشتادی با مکتب سردار سلیمانی است

انگشتری ساده اما ماندگار، که داستان پیوند ناگسستنی نسل دهه هشتاد با مکتب سردار سلیمانی را در خود جای داده است؛ نشانه‌ای از ایمان، شجاعت و فداکاری جوانانی که راه شهیدان را با قلبی روشن ادامه می‌دهند.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، در دل تیرماه گرم و سوزان امسال، وقتی صدای موشک و پهپاد ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی دوباره آسمان ایران را ناآرام کرد، جوانی از دل محله‌ای کوچک و ساده در کرمانشاه، به نام «امیر رئیسی»، دل به راه خدا سپرد و به جمع پاکان و شهیدان پیوست.امیر، متولد ۸ شهریورماه ۱۳۸۲، در کوچه‌های تنگ و باریک یکی از محلات حاشیه‌نشین کرمانشاه، در خانه‌ای ۵۰ متری با سقفی کوتاه، قد کشید. اتاق کوچک ۱۲ متری آن خانه، شاهد رشد پسری بود که هیچگاه دل به رفاه نداد و هیچگاه به راحتی تن نداد.
پسر مسجد، پسر کوچه و خیابان، که از کودکی دست به کار شد و سنگ‌کاری کرد، دست‌فروشی کرد و از هیچ کار حلالی رویگردان نبود.امیر عصای دست پدر پیر و مادر فداکارش بود. مادری که سبزه‌های نوروز را می‌کاشت و امیر آنها را می‌فروخت تا خرج زندگی‌شان شود.
پدری که با پیکان فرسوده‌اش در میدان میوه و تره‌بار کار می‌کرد، بار می‌زد و با همان دستان خسته، خانواده را نان می‌رساند.امیر نه فقط فرزند، که برادر، همکار و رفیق پدر بود؛ «داداشی» که خانواده‌اش به داشتنش افتخار می‌کرد.
۱۳ MB

تک‌پسر خانه‌ای که پدر با او قد کشیده بود

امیر، همان «داداشی» که پدرش هر بار صدایش می‌زد و چشم‌روشنی خانه‌شان بود، پسری بود ساده، بی‌ریا، مومن. یکی بود مثل خیلی از پسرهای دهه هشتادی این سرزمین، ولی از جنسی دیگر... جنسی که در آن محبت، غیرت و مردانگی در هم تنیده بود.پدر با صدای خسته اما محکم، می‌گوید:خدا گواه است، از بچگی دل‌بسته‌اش بودم. تک پسرم بود امید سه‌ تا خواهر.داداشی؛ رفیقم بود. دلخوشی زندگیم، عصای پیریم بود.

داداشی نه فقط پسر، رفیق بابا بود

سربازی که برگشت، توی سپاه ماند. فرمانده‌اش می‌گفت این بچه با بقیه فرق دارد. دلسوز بود، کاری بود، بی‌ادعا...داداشی نه حرمت می‌شکست، نه بی‌محبتی می‌کرد. مؤمن و چشم‌پاک بود. هر ساعتی می‌گفتی آماده کارکردن بود همین او را جذب سپاه کرد.تازه آموزشی‌اش تمام شده بود و از تبریز برگشته بود.
داداشی برای بابا فقط یک اسم نبود. یک جهان بود. جهانی از صبر، از ایمان، از لبخندهایی که بی‌صدا معنا داشت. بابا از ۲۳ خردادماه امسال سخن می‌گوید: ساعت ۱۰ بود که از میدان بار برگشتم، با پیکان همسن خودم بار جابجا می‌کنم، امیر توی همین اتاق روبرو باد کولر دراز کشیده بود «گفتم: داداشی! خسته‌ای؟ خوابیدی؟.گفت: نه آقا، تازه بیدار شدم بهم زنگ زدند ساعت ۲ باید برم...». به شوخی گفتم با پیکان بابا برو دنبال فرمانده‌تان، خندید گفت نه آقا می‌آیند دنبالم، موتور خودم هم نمی‌برم...

پیکر نداشت، فقط نشانی داشت

آخرین نهارش را در خانه پدری‌اش خورد، از خانه بیرون زد. دیگر نه لباس نظامی پوشیده بود و نه نشانی از مأموریت داشت. فقط رفت... که دیگر برنگشت.ساعتی از نگرانی و تشویشم گذشت که ۲ آقا و یک خانم درب منزل آمدند، صدایم زدند؛ «یا حسین»، داداشی کجاست چرا برنگشت ... خبر آمد. خبری که آوار شد روی دیوارهای خانه‌ای که همیشه صدای خنده داداشی را می‌داد.پدر گفت: گفتن جنازه‌اش نیست... سوخته است. فقط یک انگشتر... یک انگشتر دستش مانده بود. همان را دادن دستم. نه جنازه‌ای دیدم، نه پیکری. فقط انگشتری سوخته.

جوانم را دادم، پشیمان نیستم

پدر، انگشتری را که یادگار داداشی بود، با دستانی لرزان گرفت، گفت: جوان‌ ۲۲ ساله‌ام را تقدیم اسلام و رهبر کردم. تک پسرم را دادم چیزی کم نگذاشتم، اگر خودم را هم بخوانند می‌روم، خاک وطن مادر ما ایرانیان است، فقط از مسئولان می‌خواهم که برای این مردم کم نگذارند...صدایش لرزید. اشک‌هایش نریختند، فرو رفتند در چین‌های صورتش، خطاب به اسرائیل و وطن‌فروشان، گفت: به خدا آدم نیستید کسی که برای پول؛ بچه، زن و جوان مردم را می‌کشد، از حیوان هم پست‌تر است. فقط می‌کشید فرقی ندارد طرف فرمانده باشد یا دلبند و امید یک خانواده. پسرم شاگرد مکتب سردار سلیمانی بود همچون سردار شهید شد. از اینکه پسر را تقدیم اسلام و نظام کرده‌ام، هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوم، برنگشتن داداشی من درد دارد... دردش مانده بر دلم.

پسرم، فدای راه حق شد

صدای مادرش هنوز پر از بغض است. آرام می‌گوید و گاهی کلماتش را اشک‌ها کامل می‌کنند: پسرم مثل خود امام حسین و حضرت ابوالفضل فدای راه حق شد... پسرم همانند سردار سلیمانی و شهید رئیسی شهید شد.پسر من، آقا امیر، از وقتی که چشم باز کرد، با محبت بود، با ادب بود، خیلی با شخصیت بود. همیشه به خواهرهایش، به پدرش، به پدربزرگش، مادربزرگش، حتی به همسایه‌ها احترام می‌گذاشت. بچه‌ خاص بود... خیلی خاص.وقتی کارگری می‌کرد، غذا از منزل همراه خودش سرکار می‌برد، می‌گفتم مادر مگر صاحب‌کارتان غذا نمی‌دهد، پاسخ می‌داد مادر از کجا بفهمم که رزقش حلال است، نان خودم را می‌برم بدون هیچگونه شبهه‌ای با خیال راحت می‌خورم...کمک‌کارم بود، خرید خانه با امیر بود می‌گفت؛ مادر پا درد داری نباید اذیت شوید. خوب؛ پسر برای این روز بزرگ کردی... از زیر قرآن راهی‌اش کردم. گفتم بیمه امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس هستی خدا پشت و پناهت، ولی با رفتنش دل یهو ریخت اما اصلاً دوست نداشتم باور کنم این آخرین دیدارمان است...

آرزوی دامادی‌اش به دلم ماند

وقتی خبر شهادت‌ش را آوردند فقط گفتم؛ یا ابوالفضل... دنیا روی سرم خراب شد. انگار تکه‌ای از جانم کنده شد.خیلی آرزو داشتم براش... می‌خواستم رخت دامادی تنش کنم، برایش جشن عقد و عروسی بگیرم، عروس بیارم. از این دختر و آن دختر فامیل تو‌گوشش می‌خواندم بلکه محبت دختری به دلش بشیند، ولی خودش همیشه می‌گفت: مامان، الان وقت زن گرفتن نیست، باید به مقامی برسم، باید دینم را ادا کنم... دینش را ادا کرد، با جوانی‌اش.

انگشتر، یادگار قد رعنای امیرم است

خیلی دلتنگشم... هر صبح و غروب می‌روم سر مزارش، دیگر نیست، ولی صدای نفس‌هایش هنوز در گوشم است. از پسر رشیدم فقط انگشترش مانده... فقط همون برگشت، یک انگشتر... پیکرش سوخته بود. من فقط انگشترش را گرفتم. این تنها یادگاری قد رعنای پسرم است.اشک‌های مادر بر روی گونه‌هایش جاری می‌شود و خطاب به مقام معظم رهبری، می‌گوید: آقا، پسر من فدای شما، فدای امام حسین (ع)، فدای اسلام شد. من به این افتخار می‌کنم. من مادر فقط یک چیز می‌خواهم... راهش را ادامه دهید و نگذارید خونش پایمال شود.امیر من خودش انتخاب کرد. گفت: مامان من باید دفاع کنم، باید تا پای جانم برای سربلندی وطنم بجنگم، می‌گفت مامان این سپاه، سپاه امام زمان (عج) است...رفت، مردانه هم رفت. خدا می‌داند چه داغی روی دلم گذاشت، ولی بازم می‌گویم: الحمدالله که امیر من با افتخار شهید شد...
آن روز، «داداشی» در آتش سوخت. در آتشی که جسمش را گرفت، اما اسمش را جاودانه کرد و فقط انگشتری ماند بر دستان پدری و مادری که هنوز شب‌ها صدایش می‌زند:«داداشی... کجایی؟»
11:01 - 4 اوت 2025

0 بازدید