برسد به دستِ مامان مرضیه!

زینب کوچولو، حالا در بزرگ‌ترینِ تنهاییِ جهان، چشمانش را به رویِ رویا بست؛ تا در آن‌سویِ خواب، دستِ مادر را سفت‌تر بگیرد و با خوشحالی فریاد بزند: «مامان من دوباره تو رو دیدم!»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: دستانش را مشت کرده بود و محکم فشار می‌داد؛ پاهایش را به زمین می‌کوبید و لابه‌لای هق‌هقِ گریه می‌گفت: «نمی‌خوام… نمیام!»پدر، دستان خسته‌اش را روی زانو گذاشت. خم شد، چنان که گرمای نفس‌هایش صورتِ دخترک را گرم کند: «بابایی… دیروقته، ساعت از دوازده شب رد شده… بریم خونه؟ فردا دوباره میایم، باشه؟»اما بی‌قراریِ دخترک جان می‌گرفت و بیشتر می شد: «نه… نه… نمیام!»
پدر، هرچه گردن کج کرد، هرچه وعده‌ی اسباب‌بازی و خوراکی داد، هیچ‌چیز به دلِ دخترک ننشست. دست کشید روی صورت خیس از اشکِ دخترش و گفت: «من برات قصه می‌خونم… تا صبح بغلت می‌کنم… کنارت می‌خوابم… هرجوری تو بخوای ...»اما هیچ‌کدام از قول‌هایی که پدر با صدای لرزان می‌داد، آرامش را به چشم‌های ناآرامِ زینب کوچولو برنگرداند.
ما یک عمر میانِ روضه ها شنیده بودیم که وقتی دخترکی لج می‌گیرد و پدر یا مادرش را بخواهد، هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تواند راضی‌اش کند. حضرت رقیه (س) فقط پدرش را می‌خواست؛ آن‌قدر بی‌تابی کرد تا آخرِ سر مجبور شدند، سرِ بابایش را برایش بیاورند. و او در کنجِ خرابه، با دست‌های کوچکش، موهای سوخته و دندان‌های شکسته بابا را نوازش می کرد....

ما چه می‌دانیم سوختن یعنی چه؟

پدرِ زینب کوچولو، این‌بار زانو زد؛ نشست درست زیر پای همسرش. همان‌طور که گردنش خم بود و نگاهش خیره روی سنگِ سردِ مزار، زیر لب چیزی را مدام تکرار می‌کرد؛ انگار داشت با خودش، با خدا و با مرضیه که زیر خاک بود، یک‌جا حرف می‌زد.دستش را آرام گذاشت روی سنگِ قبر، یک «اوف» بلند، از تهِ دلش بیرون زد و بعد… سکوت، مثل خاکِ مزار، روی همه‌چیز نشست.شاید دلش از آن چاه‌ها می‌خواست که امیرالمومنین علی (ع) بعد از زهرا (س)، تا کمر در آن خم می‌شد و درد دل می‌کرد.با خودم مرور می‌کنم که الان شوهرِ مرضیه، وقتی روضه‌ی «آتش گرفتن در خانه‌ی زهرا (س)» را می‌شنود، بهتر می‌فهمد و با تمام وجودش درک می‌کند. او می‌داند یک زن با همه‌ی ظرافتش، وقتی در میانِ شعله‌های آتش باشد، یعنی چه؟ مرضیه جسمش سوخت و او همه جگرش. او با تماشای بی قراری های زینب کوچکش هر روز دارد می سوزد.اما من چه می‌دانم سوختن یعنی چه؟ اگر یک انگشتم موقع آشپزی بسوزد، همان لحظه زیر شیر آبِ سرد می‌گیرم، کلی پماد می‌زنم که التهاب پیدا نکند؛ تا چند روز هم بخاطر قرمزی‌اش، مراقب هستم تا زودتر خوب شود.اصلا عکسِ تابوتِ مرضیه یادتان هست؟ که چقدر کوچک بود؟آتش آنقدر بی رحم است که وقتی بر جان کسی بیوفتد، چیزی از بدن را باقی نمی گذارد.

زینب از خانه بدون مادر، می ترسد

من از دور نگاهشان می‌کنم. زینب کوچولو، که حالا خیالش راحت شده بود پدر تسلیم شده و قرار است فعلاً در کنار مزار مادر بمانند، دوباره شروع کرد به نقاشی کشیدن. یک خانه کشید؛ همان خانه‌ی خودشان را. همان خانه‌ای که بعد از شهادتِ مادر، حتی برای یک لحظه نتوانسته بود پا به داخلش بگذارد. پدرش می‌گفت: «زینب کوچولو بعد از شهادت مادرش، از اون خونه می‌ترسه و نمی‌تونه بره توش.»
شاید نمی‌توانست اتاقی را ببیند که مادر برایش چیده بود؛ عروسک‌هایی را تماشا کند که مادر از هر کدام‌شان یک قصه برایش گفته بود. شاید می‌ترسید نگاهش به آشپزخانه‌ای بیفتد که عطر ماکارونیِ خوشمزه مادر را داشت. نمی‌دانم... شاید او از هر چیزی که یادِ مادر را در دلش زنده می‌کرد، می‌ترسید، از هر چیزی که یادِ «بودن» داشت؛ چون «نبودن» را بیشتر حس می‌کرد.

برای مامان مرضیه

نقاشی را که تمام کرد، از پدر خواست تا بالای آن بنویسد: «برای مامان مرضیه». بعد، نقاشی را با احتیاط برد و گذاشت روی سنگِ قبرِ مادرش.
گوشیِ پدر را برداشت؛ عکس‌های مادر را یکی‌یکی ورق زد. روی یکی از عکس‌ها مکث کرد، عکس را زوم کرد، آن‌قدر تصویر را با انگشتان کوچکش بزرگ کرد که همه‌ی صفحه‌ی گوشی شد یک چشمِ مامانِ مرضیه. بعد، گوشی را جلو آورد، لب‌هایش را گذاشت روی صفحه و آن چشم را بوسید و بعد، چسباند به قلبِ کوچکش. یک آهِ آرام کشید و گفت: «هِعی... مامانی...»بلند شد، رفت کنارِ قبر، همان‌جا دراز کشید و آرام خوابید؛ کنارِ سنگِ قبرِ سرد، درست بغلِ مامانِ مرضیه.انگار می‌خواست با بستنِ چشم‌ها، فاصله‌یِ بی‌پایانِ «بودن» و «نبودن» را کوتاه کند. گمان می‌کرد اگر همین‌طور، درستِ بغلِ این سنگِ سرد بماند، شاید در سایه‌یِ نیمه‌شب، وقتی که دنیا خواب است، سایه‌یِ مادرش برگردد و مثلِ همیشه، موهایِ پریشان‌اش را نوازش کند.
زینب کوچولو، حالا در بزرگ‌ترینِ تنهاییِ جهان، چشمانش را به رویِ رویا بست؛ تا در آن‌سویِ خواب، دستِ مادر را سفت‌تر بگیرد و با خوشحالی فریاد بزند: «مامان من دوباره تو رو دیدم!»

امان از آتش فتنه اغتشاشگران

امان از ۱۸ دیماه لعنتی، که تقدیر، آن روز را برای چرخیدنِ سرنوشتِ مرضیه، این چنین انتخاب کرده بود.در ۱۸ دی ۱۴۰۴ اغتشاش‌گران، برای دامن زدن به ناامنی و افروختنِ آتشِ فتنه، به جانِ ایران افتادند. مسجدها را سوزاندند، درمانگاه ها را سوزاندند، حتی بازارِ رشت خودمان؛ همان جایی که نان‌آورانِ این شهر، نانِ آبرومندِ خانواده‌هایشان را از آن برمی‌داشتند، همه جا را در آتش نابودی سوزاندند.مرضیه هم مثل هر روز، لباسِ سپیدِ پرستاری‌اش را پوشیده بود و در درمانگاه، میانِ نبض‌ها و نفس‌ها می‌دوید. ‌قرار بود مرضیه تا غروب بماند و همسرش، حوالیِ اذانِ مغرب، به دنبالش بیاید تا با هم افطار کنند. قراری ساده و عاشقانه.مرضیه، زنده‌زنده در شعله‌هایِ آتشِ دشمنانِ ایران سوخت. پرستاری که آمده بود جانِ ها را نجات بدهد، خودِ قربانیِ بی‌رحمیِ آتش فتنه‌گران شد.

نمادی از زهرای کوچک زمانه

روایت مرضیه، بازتابی از بانویِ بزرگ عالم، حضرت زهرا (س) بود. همان‌گونه که حضرت زهرا، در مسیرِ یاریِ ولایت، زنده‌زنده در آتشِ خصمِ دشمنانِ اسلام و دین سوخت... مرضیه نیز در راهِ خدمت به مردم، قربانیِ آتشِ دشمنانِ ایران شد. او، نمادی از زهرایِ کوچکِ زمانه بود که خونِ ایثار، رگ‌هایش را گرم نگه داشته بود.
دیر وقت بود و من باید برمی‌گشتم خانه؛ بی‌صدا، مثل سایه‌ای خسته، قدم برمی‌دارم تا زینب کوچولو از خواب نازش بیدار نشود؛ چشمان کوچکش را بسته، انگار خودش را از این دنیای بی‌رحم بیرون کشیده تا فقط صدای لالاییِ مادرش را بشنود؛ گویی در آن‌سوی رویا، میان آغوش گرم مادرش پنهان شده است؛ جایی که دیگر نه آتشی هست و نه جدایی‌ای؛ جایی که عشق، آخرین و محکم‌ترین پناهِ هر دویِ آن‌هاست و دیگر هیچ آتشی، توانِ جدا کردنِ آن‌ها را ندارد...
شهیده مرضیه نبوی نیا
19:44 - 5 خرداد 1405

0 بازدید