آرزومه فقط یکبار برم پابوس امام رضا

صدایش لرزید وقتی که گفت: «همه آرزویم این است که فقط یک‌بار به زیارت امام رضا بروم.»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: در میان غلغله‌ی جمعیت و در هیاهوی شعارها و سرودها، نگاهم گره خورد به گوشه‌ای از میدان؛ جایی که یک موکب کوچک، پلی زده بود میان «رشت» و «مشهد». عینک‌های واقعیت مجازی (VR) را روی چشم‌های مردم می‌گذاشتند تا برای لحظه‌ای، خود را میانِ صحن و سرای حضرت رضا(ع) ببینند. دختری جوان را دیدم که تمامِ دنیای اطرافش را فراموش کرده بود. عینک را که از چشم برداشت، چشم‌هایش ابری‌تر از آسمان رشت بود. هق‌هق گریه‌اش، موسیقیِ متنِ آن گوشه‌ی میدان شده بود.

وقتی رهبر شهید شد دوباره یتیم شدم

جلو رفتم تا از حال و هوایش بپرسم، انگار لبریز بود از گفتن؛ از فریاد زدنِ بغضی که سال‌هاست همراهش بود. صدایش لرزید وقتی که گفت: «همه آرزویم این است که فقط یک‌بار به زیارت امام رضا بروم»در چشمانش نه فقط شوقِ زیارت، که یک غربتِ عمیق موج می‌زد.
از داغی گفت که ریشه‌اش به سال‌های دور برمی‌گشت. از طعم یتیمی در کودکی؛ زمانی که سانحه تصادف پدرش را از او گرفت، با صدایی غم انگیز گفت: «من از کودکی با حسِ جای خالیِ تکیه گاه بزرگ شدم. همیشه وقتی تصویر حضرت آقا را می‌دیدم، ته دلم قرص بود. با خودم می‌گفتم تا وقتی سایه‌ی این اقا بالای سرِ این مملکت هست، من هنوز پشت و پناه دارم. آقا برای من فقط یک رهبر نبود، پدری بود که هر وقت دلم می‌گرفت، با شنیدن صداش آرام می‌شدم.»

دلم به وجود حضر ت قا مجتبی گرمه

مکثی کرد ناگهان با چشمانی که برقی از جنس امید و غیرت داشت، گفت: « من هر شب میام اینجا تا بگم خونِ رهبرم، بی‌پاسخ نمی‌ مونه، دلم به وجودِ "آقا مجتبی" گرمه، می‌دونم که این راه ادامه داره، اما دلِ پُر از جراحتم امشب فقط یک دوا می خواد، آرزومه، فقط یک‌بار، فقط برای یک‌بار برم حرم آقا امام رضا جان.»‌مادرش که تا آن لحظه صبورانه و با نگاهی نگران، شاهد واژه‌های پُر از دردِ دخترش بود، دیگر طاقت نیاورد. دست‌هایش را مقابل صورتش گرفت و صدای ضجه‌اش در فضای میدان پیچید. این گریه، دیگر یک گریه‌ی شخصی نبود؛ شیونی بود که به جانِ تمام کسانی که آنجا حضور داشتند، چنگ زد، انگار جرقه‌ای در انبارِ باروتِ دل‌ها افتاده باشد، وقتی نامِ «یا امام رضا» بی اراده بر لب‌ها جاری شد.
آن‌سوتر، عکاس‌ها کلافه شده بودند. ازدحامِ جمعیت آن‌قدر زیاد بود که کادرهایشان لبریز می‌شد از دست‌هایی که به سوی آسمان بلند بود. لنز دوربین‌ها نمی‌توانست شکوهِ آن لحظه را شکار کند؛ مگر می‌شود «عشق» را در قابِ تصویر بند کرد؟ صدای «السلطان ابالحسن» در میانِ آسمان بارانی شهرداری طنین‌انداز شده بود. رشت، یکپارچه فریاد شده بود. فریادی که نیمی از آن «لبیک یا امام رضا» بود و نیم دیگرش «لبیک یا خامنه‌ای».

میدان شهرداری یک سنگر است

امشب رشت، نه فقط مرکزِ گیلان، که گویی قطعه‌ای از بهشت بود که روی نقشه‌ی ایران می‌درخشید. امشب هوای رشت بوی گلاب و عود می‌داد؛ بوی «حرم» می‌داد. ۶۰ شب است که سنگ‌فرش‌های میدان شهرداری، زیر پای مردمی که غیرت در رگ‌هایشان می‌جوشد، گرم شده است. ۶۰ شب است که این میدان، یک «سنگر» است؛ سنگرِ کسانی که امضای خونخواهی رهبرِ شهیدشان را با حضورِ هر شبۀ خود بر جریده‌ی عالم ثبت کرده‌اند. اما امشب، حال و هوا فرق می‌کرد. امشب ولادتِ خورشید هشتم بود و خادمان حرم رضا (ع)، با آن پرچم سبزِ متبرک، عطرِ صحن گوهرشاد را به آغوشِ بارانی شمال آورده بودند.
امشب در میدان شهرداری رشت، مرزِ میانِ حماسه و عاطفه، برداشته شده بود. امشب دخترانی که رهبرشان را پدرانه دوست داشتند، به ضامنِ آهو پناه برده بودند تا زخمِ یتیمی‌شان را با دستانِ رئوفِ او التیام بخشند. امشب رشت ثابت کرد که هیچ فتنه و حادثه‌ای نمی‌تواند این پیوندِ خونی میانِ «امت» و «امام» را از بین ببرد و آسیبی به اتحاد و همدلی مردم بزند.
00:38 - 9 اردیبهشت 1405

0 بازدید