یک لقمه نان حلال در سایه انقلاب

پیرمرد دست فروش گفت: دخترم، امنیت که نباشه، دیگه شکمت سیر باشه یا گشنه، فرقی نمی‌کنه؛ چون نمی‌تونی شب، راحت سرت رو روی بالش بذاری، همش ترس، همش دلهره، یه کم کشور سوریه رو ببین.»
خبرگزاری فارس، رشت، ام سلمه فرد: مراسم که تمام شد، با بچه‌ها آرام‌آرام به سمت محل پارک ماشین برمی‌گشتیم. دخترکم با آن هیجان شیرین و صدای کودکانه‌اش، دستم را کشید و گفت: «مامان… اونجا رو نگاه کن، عکس هر سه‌تا رهبر ایران، لای اون همه ملاقه!» کمی جلوتر رفتیم تا این صحنه‌ی دوست‌داشتنی اما عمیق را ثبت کنم؛ پیرمرد دست‌فروش، جلو آمد، و گفت: «بفرما دخترم، بیا نزدیک‌تر ببین، وسایل حصیری هم دارم.» با تعجب و شوق قاطی‌شده‌ای در صدایم پرسیدم: «حاج‌آقا، میشه بگین چرا عکس‌ها رو این‌طور گذاشتین کنار ملاقه‌ها؟» لبخندی زد و گفت: «دخترم، منم مثل شما کشورم و رهبرم رو دوست دارم. حالا بخاطر مشکلات مالی، مجبورم اینجا بمونم، سرم گرمِ فروختن این خرده‌ریزها باشه و نمی‌تونم مثل شما برم وسط جمعیت شعار بدم، من از همین‌جا، با چندصد متر فاصله از تجمع، کنار همین بساط، ارادتم رو نشون می‌دم، دیگه سهم ما از بیان عشقمون، همینقدره.»
قلبم انگار یک‌باره مچاله شد، گلویم داغ شد؛ به آهستگی، با بغضی که سعی می‌کردم قورتش بدهم، گفتم: «حاج‌آقا… الان باید وقت بازنشستگی‌تون باشه، این ساعت از شب، باید وقت استراحت‌تون باشه، اما شما هنوز اینجایین، وایستادین، هم برای نون‌تون، هم برای بیان عشقتون به وطن و رهبرتون.» حرفم که تمام شد، حس کردم احترامم به او، تبدیل شد به احترام به یک سرباز خاموش این وطن.لبخند عمیق‌تری روی صورتش نشست؛ از همان لبخندهایی که گوشه چشم را پر از چین‌ و چروک می‌کند. با آهی که سعی می‌کرد پنهانش کند، گفت: «آره دخترم، من ۶۳ سالمه… خب، مشکلات زندگی کم نیست. منم زن و بچه دارم، دختر و پسر بزرگ دارم، هر کدوم‌شون خرج و مخارج دارن، مجبورم هر شب تا یک و نیم، ۲ نصفه‌شب این‌جا بساط کنم، چاره‌ای نیست.»

زمان شاه رو ما با چشم خودمون دیدیم

عمداً پرسیدم، آرام اما مستقیم: «اعتراض ندارین حاج‌آقا… به مشکلات اقتصادی؟» خندید، خنده‌ای که تهِ آن یک کنایه‌ی عاقلانه خوابیده بود و گفت: «کیه که اعتراض نداشته باشه دخترم؟ اما باید واقع بین باشیم، مگه اگه آمریکا بیاد و اختیار ایران رو تو دستش بگیره، چیزی بهتر می‌شه؟ نه والله… زمان شاه رو ما با چشم خودمون دیدیم، هم مشکل اقتصادی و فقر بود و هم اذیت کردن زن ها بخاطر پوشش شون و هم غارت اموال و دارایی های ایران، توسط کشورهای زورگو، کسی که الان پشت کشورش در نمیاد حتما یا سنش نمیرسه که تاریخ بدونه یا خودش یا کس و کارش جزو خائنین بودن، امثال من که می دونیم اون موقع چه خبر بوده، برای این لقمه نون حلالی که در امنیت در میاریم، روزی هزار بار خدا رو شکر می کنیم.»

امنیت که نباشه، دیگه شکمت سیر باشه یا گرسنه، برات فرق نداره

نفس عمیقی کشیدم؛ دلم از این ایمانِ مرد، از این باورِ محکم، قنج رفت. دوباره پرسیدم، این بار با شوقی که توی صدایم معلوم بود: «حاج‌آقا… دلتون به امنیت کشور گرمه؟» چهره‌اش یک‌باره مثل گل شکفت، با قدرت جواب داد: «آره دخترم… همین اغتشاشات ۱۸ دی یادت نیست؟ کی جرأت داشت بیاد تو خیابون؟ همین محل کسب و کار تو شهرداری رو یادت هست؟ همه‌جا رو آتیش زده بودن. اگه همین نیروهای مسلح و بسیجی‌های با معرفت نبودن، مگه من می‌تونستم این‌قدر راحت تا دیروقت این‌جا بساط کنم؟ خدا رو شکر که امنیت داریم. دخترم، امنیت که نباشه، دیگه شکمت سیر باشه یا گشنه، فرقی نمی‌کنه؛ چون نمی‌تونی شب، راحت سرت رو روی بالش بذاری و بخوابی، همش ترس، همش دلهره، یه کم کشور سوریه رو ببین پیرمرد دستان پینه بسته اش را به هم مالید و با یک «اوف» بلندی گفت: «آخه من نمی‌دونم چرا بعضی‌ها هنوز عبرت نمی‌گیرن؛ چرا نمی‌فهمن اسرائیل، تا حالا دلش برای کسی نسوخته؟ هدفِ اونا فقط نابود کردن ماست، غارت کردن دار و ندار این کشوره، همین.»
با دستش اشاره کرد به کمی انطرف تر که چند پسر جوان دور هم جمع بودند و گفت: «اینا بدنیا نیومده بود اون موقع که انگلیس و شوروی و آمریکا، اموال مارو به تاراج می‌بردند، کاش یکی برای اینا توضیح می داد که چرا رهبرشهیدمون فرموده بود که "ما با آمریکا پدر کشتگی" داریم.»
از او اجازه گرفتم که چند عکس بگیرم؛ با همان لبخند مهربان و پدرانه‌اش گفت: «بیا دخترم، هرچقدر دلت می‌خواد عکس بگیر، نمی‌دونی این شب‌ها بعضیا به خاطر همین پوستر رهبر شهیدم چقدر به من تیکه انداختن.» سریع حرفش را اصلاح میکند: «البته زیاد نبودنا، چند تا ناقص‌العقل که از این‌طرف رد می‌شدن. اما من به جهلشون می‌خندیدم و به خاطر یقین و اراده‌ی خودم، به خودم افتخار می‌کردم؛ که خدا با نشون دادن راه درست، منو جلو این جوونای بسیجی، که جون‌شون رو کف دست‌شون گرفتن برای دفاع از ایران، روسفید کرده. نمی‌دونی همین یه «خداقوت» گفتنِ این جوونای با غیرت، که هر شب از این‌جا رد می‌شن، چقدر خستگی روزمره رو از تنم بیرون می کشه، همین چند کلمه، برای من، از فروش وسایل هام، بیشتر می‌ارزه.»

این مرد، خلاصه‌ی یک ملت است

آن شب وقتی از کنار آن پیرمرد دور می‌شدم، با خودم فکر می‌کردم، قهرمان‌های این سرزمین، فقط آن‌ها نیستند که روی سِن و پشت تریبون می‌ایستند؛ گاهی قهرمان، همین پیرمرد ۶۳ ساله‌ای است که دست‌های پینه‌بسته‌اش زیر نور چراغ‌ها می‌لرزد، اما دلش برای پرچم و امنیت کشورش نمی‌لرزد. او هم درد دارد، هم قسط، هم خستگیِ شبانه، اما میان تمام این رنج‌ها، دلش به «امنیت ایران» گرم است؛ به شبی که با خیال راحت بساط می‌کند، به خیابانی که می‌داند در آتش و هرج‌ومرج نمی‌سوزد.تمام مسیر برگشت را با خودم تکرار می‌کردم: اینها همان مردمی‌اند که امام خمینی (ره) فرموده بودند: انقلابشان، انقلابِ پابرهنه‌هاست؛ این مرد، خلاصه‌ی یک ملت است؛ ملتی که شاید زیر بار سختی‌ها خم شود، اما هرگز زانو نمی‌زند.همین قشر کم‌برخوردار و بی‌ادعا که شاید سفره‌شان رنگین نباشد، اما ایمانشان، غیرتشان، ایستادن شان پای اعتقاداتشان، همیشه سدّی شده در مقابل دسیسه‌های دشمنان.
11:34 - 30 فروردین 1405



3 Replies

Profile picture of ‌عباس گودرزی کاریکاتوریست‌
@goodarziart30 فروردین 1405
Replying to
https://farsnews.ir/goodarziart/1776582237527024676از ایده های کاریکاتوری استقبال میکنم

کاریکاتور | خودتی!!

تلاش ترامپ برای فتنه‌انگیزی میان سپاه پاسداران و وزیر خارجهسپاه: «تنگه همچنان بسته است؛ و ما آن را تنها به فرمان رهبر خود می‌گشاییم، نه به‌خاطر توییت‌های یک احمقحالا ترامپ احمق گفته منظور سپاه از احمق وزیر خارجه ایران بوده.(IDIOT =احمق)از قدیم گفتن: "فحش رو بنداز زمین، صاحبش برمی‌داره"کارتونی…
Show more

Show this thread


Profile picture of ‌حمیدرضا دنیادیده‌
@HamidrezaDonyadide30 فروردین 1405
Replying to
دمت گرم مرد ملاقه فروشدرد و بلات با همین ملاقه بخوره تو سر هرچی وطن فروش

Profile picture of ‌شقایق اشک‌
@Shaghayegh1ashk31 فروردین 1405
Replying to
کاش روزی ببینمش و خودم این یادداشت رو براش بخونم.