وقتی داغ ها درخت می شنوند
نگاهش روی علفهای هرز و خاکِ ترکخورده چرخید، آهی کشید و گفت: «اینبار به نیابت از رهبر شهیدم شروع میکنم...»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: مدتها بود راهش به باغ نمیافتاد؛ همان باغی که روزی برایش همهچیز بود، نفسش، دلخوشیاش، از همان روزی که مادر پیرش رفت، انگار درِ این باغ هم بسته شد. میگفت: «چشم و چراغ این خونه رفت... مادرم برکت زندگیم بود. حالا که اون نیست، این دنیا دیگه چه ارزشی داره؟»
هر بار از کنار باغ میگذشت، نگاهش را میدزدید؛ انگار طاقت دیدن درختها و خاک بیمادر را نداشت. باغ، برایش فقط یک تکه زمین نبود؛ پر بود از خاطرات دستهای لرزان مادرش که نهالها را نوازش میکرد، از چای عصرگاهی زیر سایه درختها، از ذکرهای آرامی که مادر میان شخم زدنها زیر لب میخواند. با رفتن مادر، این صداهای حیات بخش هم برای او خاموش شده بود.
اما داغ دیگری بود که همه چیز را عوض کرد... بعد از شهادت رهبر انقلاب، انگار ضربه آخر را به دلش زده باشند. با چشمانی سرخ و صدایی که از بغض میلرزید میگفت: «شهادت حضرت آقا کمر همهمونو شکست... داغ مادرم، با صبر و زمان شاید کمی آروم میشد، اما داغ رهبر عزیزتر از جانم... جگرم رو سوزوند، میدونم که هرگز سرد نمیشه.»
گهگاه زیر لب با خدا حرف میزد؛ از مادرش میگفت، از رهبر شهیدش میگفت، از غربت این روزها ... تا اینکه چند روز مانده به روز درختکاری، انگار جرقهای در دلش روشن شد. رفت سراغ اداره منابع طبیعی، پیگیر شد، پرسوجو کرد تا توانست چند نهال بگیرد. خودش هم چند درخت میوه خرید. انگار بعد از مدتها میخواست دوباره با خاک، با زمین، با باغش آشتی کند.
پانزده اسفند که رسید، با وضو وارد باغ شد. نگاهش روی علفهای هرز و خاکِ ترکخورده چرخید، آهی کشید و گفت: «اینبار به نیابت از رهبر شهیدم شروع میکنم... این باغ باید نفس بکشه، باید جوانه بزنه، باید به عشق آقا دوباره زنده بشه.» آستینها را بالا زد. علفهای هرز را یکییکی کند، زمین را شخم زد، خاک را زیر و رو کرد، اشک و عرق روی صورتش قاطی شده بود، اما دلش پُر بود از جوانه های امید که خستگی را برایش بی معنا می کرد.هر نهالی که در دل خاک مینشاند، زیر لب میگفت: «این یکی به نیابت از تو، آقای شهیدم ... این درخت هارو فقط به عشق شما اینجا می کارم، الهی که از ما راضی باشی...» بخشی از زمینش را وقف کرد برای درختانی که به نیت رهبر شهیدش کاشت؛ انگار با هر بیل که در خاک فرو میکرد، تکهای از دلتنگیهایش را هم در دل زمین میگذاشت و امید را به جایش مینشاند. و حالا امروز، سیزدهم فروردین، روز طبیعت است. از همان صبح زود، وارد باغ شد. هوای بهاری، بوی خاک نمخورده، صدای پرندهها...لبخند محوی نشست گوشه لبش، آرام گفت: «الحمدالله که امروز هم خدا فرصت داد تا به سفرش رهبر شهیدم، عمل کنم.»
با شوق و علاقه، امروز هم مشغول کار است؛ باز هم نهال میکارد، خاک را نوازش میکند، سبزی میکارد؛ چند مدل سبزی خوردن، برای سفرههای ساده و باصفای خانهاش، و چند درخت دیگر ...هر بیلی که در خاک میزند، در دلش زمزمه میکند: «آقا جان... شما درخت امید رو در دل ما کاشتید، من هم به عشق شما درخت در این خاک میکارم.»
حضرت آیتالله خامنهای، کاشت درخت را یک سرمایهگذاری باصرفه و پرسود میدانستند؛ نه فقط سود مادی، بلکه سودی برای روح، برای جامعه، برای نسلهای آینده. همیشه تأکید میکردند که اسلام بر ارتباطِ عاشقانهی انسان با طبیعت، و مراقبت مهربانانه از آن سفارش فراوان دارد. میفرمودند: درخت، فقط یک تکه چوب و برگ نیست؛ رگهای سبزی است که در تنِ زمین میدود؛ نَفَسِ تازهای است برای هوا، سدی است در برابر آلایندهها و خفگی شهرها؛ پس کاشتِ درخت، یک سرمایهگذاری پرسود است، بهخصوص در این روزگار زندگی صنعتی و ماشینی، که آسمانها خاکستری شده و نفسها تنگ. او امروز، در میان نهالها و سبزیها، احساس میکند هنوز میشود عاشق بود، هنوز میشود به یاد مادر و به نیابت رهبر شهید، در این خاکِ خسته، امید کاشت و فردا را سبزتر کرد.
20:16 - 2 آوریل 2026