وقتی همه شهر به سجاده میافتد
دختر جوان گفت: «دلم برای اونهایی میسوزه که در جغرافیای ایران زندگی میکنن اما قلب و روحشون دستِ دشمنه، مثل زندانیهایی که در رنجِ بلاتکلیفیاند.»
خبرگزاری فارس، رشت، ام سلمه فرد: حال و هوای عجیبی بود؛ مصداق روشنِ این جمله که «جا برای سوزن انداختن نیست» به زحمت از میان جمعیت عبور میکردم؛ گاهی در ترافیک آدمها کاملاً متوقف میشدم و چند دقیقهای در همان نقطه میماندم. درست مثل لحظههایی در حرم امام رضا (ع) که میخواهی دستت را به ضریح برسانی و از شدت شلوغی ناچار میشوی بایستی، صبر کنی و زیر لب صلوات بفرستی تا موج جمعیت دوباره به جریان بیفتد.
دیگه وقت تعلل نیست، باید دسته جمعی دعا کنیم
در میانِ این موج جمعیت، دخترِ جوانی را دیدم که با زحمت زیراندازش را پهن میکرد. یک سجادهی بزرگ همراهش بود؛ بهزحمت جا گرفت، نشست و مشغول دعا شد. تلاش کردم چند عکس خوب بگیرم، اما نور کم بود و رفتوآمد اجازهٔ عکس گرفتن نداد. مقابل صورتِ او زانو زدم و آرام در گوشش گفتم: «میشه بگین چرا اومدین؟»لبخندی زد و پرسید: «چرا میپرسید؟»گفتم: «خبرنگارم، نظراتِ مردم رو میپرسم و مینویسم.» لبخندش بیشتر شد و شروع به حرف زدن کرد: «الان تو شرایطی هستیم که باید همه برای یک هدفِ مشترک دعا کنیم. پدرم همیشه میگه دعا مقدرات حتمی رو عوض میکنه. ما اینجا جمع شدیم تا با هم دست به آسمون بگیریم و از تهِ دل فرجِ امام زمان رو بخوایم.»همانطور با لحن آرام ادامه داد: «کشور ما الان روبهروی زورگوترینها قرار گرفته؛ کسانی که افتخارشون، کشتنِ بچه ها و آدم های بیپناه ست، دیگه وقتِ تعلل نیست، باید دستهجمعی دعا کنیم تا در مقابلِ دشمن پیروز بشیم.» کمی وسایلش را جمع جور کرد؛ اطرافش شعارها بلند بود، اما او در میانِ آن امواجِ خروشان، آرام گوشههای سجادهاش را مرتب میکرد.
از اغتشاشات ۱۴۰۱ به ایران علاقه مند تر شدم
پرسیدم: «تنها اومدی؟» گفت: «بله، از اغتشاشاتِ ۱۴۰۱ چند تا از دوستام مثل من، علاقه شون به ایران بیشتر شده، اونا هم میخواستن بیان برای نماز.» اول فکر کردم اشتباه شنیدم، با تعجب پرسیدم: «یعنی بعد از ماجرای "زن، زندگی، آزادی" دیدشون نسبت به ایران بهتر شد؟» سرش را تکان داد و با لبخند گفت: «بله، آخه ما خیلی از اتفاقاتِ پیشاومده ناراحت بودیم؛ جو خیلی بدی تو کشور راه افتاده بود، رسانهها پر از روایتهای متضاد بودند، از راننده تاکسی و مغازه دار سر کوچه مون گرفته تا بچه های کوچک فامیل همه تحلیلگر سیاسی شده بودند، ما تصمیم گرفتیم خودمون تحقیق کنیم. بعد از مدتی هم فهمیدیم اصلِ ماجرا چی بوده و "مهسا امینی" فقط یک طعمه بود تا فکر و ذهن مارو بیشتر مدیریت کنن. دشمن میخواست با جو دادن و تحریک احساساتِ جوانان، نفرت از کشور رو به دلها بنشونه و به هدفش که تجزیه ایران، بود، برسه. اما حواسش نبود که این مملکت، مملکت امام زمانه.»
با چند انگشت به آرامی، موهایی را که روی صورتش افتاده بود را پشت گوشش برد و ادامه داد: «حالا همه چهرهٔ واقعیِ اسرائیل و آمریکا رو دیدن و مظلومیت و اقتدارِ ایران رو فهمیدن که به تنهایی مقابلِ ابرقدرتهای دنیا وایستاده. قطعا ما موفق میشیم و ایران پیروزِ این میدان خواهد بود. من اومدم اینجا تا کنار مردمِ خوبِ شهرم زیرِ آسمونِ خدا نماز بخونم؛ هم برای ظهورِ امام زمان و هم برای کسانی که هنوز نفهمیدن باید پایِ کشورشون بمونن، دعا کنم. دلم برای اونهایی میسوزه که در جغرافیای ایران زندگی میکنن اما قلب و روحشون دستِ دشمنه، مثل زندانیهایی که در رنجِ بلاتکلیفیاند.»
جایی که گفتگو و استدلال چارهساز نیست، دعا چارهسازه
دختر جوان آرام، متین و با منطق حرف میزد. جمعیت آمادهٔ قیام برای نماز میشد؛ او جملهاش را تمام کرد تا از این موج عظیم عقب نماند. با اطمینان گفت: «جایی که گفتگو و استدلال چارهساز نیست، دعا چارهسازه. مطمئن باشید خدایِ مهربون صدایِ کسانی که امشب برای عاقبتِ خوشِ سرزمینشون دعا میکنن رو بیپاسخ نمیذاره؛ دعاهامون مستجاب میشه.»همه زیراندازها پهن شده بود؛ راهی برای رفتوآمد نبود. کفشهایم را در دست گرفتم و با تکرارِ «ببخشید، ببخشید» از میانِ جمعیت گذشتم. این شبها میدان شهرداری همیشه شلوغ بود، اما اینبار حال و هوای دیگری داشت؛ شلوغی اش بیشتر، پُرتر و جاندارتر. حتی خیابانهای اطراف میدان هم رنگ دیگری گرفته بود؛ روی آسفالت، سجادهها مثل گلهای رنگیِ پراکنده بر دشت، ردیف بود و مردم آرامآرام به نماز ایستاده بودند؛ گویی خود شهر به سجده افتاده باشد.
همه دنیا، فرج تو را فریاد میزند: یا صاحب الزمان
نگاهم را به آسمان میفرستم؛ ماه را میبینم که به پهنای صورتش لبخندی نرم دارد، تکیه داده بر مخملِ شب، و مهربان، نظارهگر این دریای همدلی و استغاثه های دل های شکسته است. ناخودآگاه، نامِ «یا صاحبالزمان…» روی لبهایم مینشیند. در دلم آرام نجوا میکنم: «آقاجان… میبینی؟ چه جمعیتی برای توسل اینجا جمع شده. مردم این شهر، بیش از یک ماه است که دستهجمعی دعای فرج میخوانند، دستهجمعی برای تعجیل در ظهورت صلوات میفرستند. دیگر فقط ایران نیست که تو را صدا میکند؛ همه دنیا، فرج تو را فریاد میزند، ای آخرین منجیِ عالمِ بشریت.حالا دیگر همه آزادگان جهان چشمبهراهِ همان ندا هستند؛ همان فریادی که آغازِ تو باشد و پایانِ همهی غمهای ما. دیگر فقط منتظرِ یک جمعه نیستیم که حضورت را احساس کنیم، دقیقا از زمان شهادت رهبر مظلوم مان، هر نفس، هر لحظه، گوش به زنگِ آن صدایی هستیم که عالم را بلرزاند: «اَنَا بَقیّةُ الله…»
10:30 - 13 فروردین 1405