آمده‌ام که برای حضورم در اغتشاشات حلالیت بگیرم!

با صدایی نازک و گرفته، طوری که می‌خواهد غمی بزرگ را در سینه پنهان کند گفت: «من در اغتشاشات سال ۱۴۰۱، همان قضیه زن، زندگی، آزادی، مدام در تجمعات حاضر بودم. حتی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه امسال هم در تجمعات شرکت کردم اما اکنون آمده‌ام که برای آن حضور حلالیت بگیرم.»
خبرگزاری فارس، رشت؛ ام سلمه فرد: شور و شوق مردم در هوا پیچیده بود و همه به صورت هماهنگ فریاد می‌زدند، دلم می‌خواست از این شکوه حضور، عکس بگیرم. به همین خاطر، رفتم بالای یک بلندی. خانمی ایستاده بود وسط انبوه جمعیت و در این تکاپوی بی‌پایان، او به آرامی اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دقایقی در میان صدای شعارها، نگاهم روی او ثابت ماند. بُغضی در چشمانش موج می‌زد و در سکوتش دنیایی از احساسات نهفته بود.دلم طاقت نیاورد. با هر سختی که بود خودم را به او رساندم، آرام بر پشتش زدم، صورتش را سمت من چرخاند، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: «می‌شه چند تا سوال ازتون بپرسم؟ بهم می‌گین چرا امشب اینجا اومدین؟» سعی کرد اشک‌هایش را پنهان کند. پلک‌هایش را محکم به هم فشرد و با صدایی آرام گفت: «نه، مصاحبه نمی‌کنم.»

ما دیگر تقسیم بندی نمی‌شیم/ همه مدافع وطنیم

باید پشیمان می‌ شدم و به دنبال سوژه‌ای دیگر می‌رفتم، اما پاهایم حرکت نکرد، چند لحظه نگاهم در نگاهش گره خورد. انگار دنیایی از حرف‌های ناگفته در سینه‌اش سنگینی می‌کرد. دلش بر خلاف دهانش، میل گفتن داشت.یک نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «ببین خواهر، این میدون رو می‌بینی؛ هر شب شلوغه کیپ تا کیپ پُره، اما هنوز هم عده‌ای دارن تو توهم رسانه زندگی می‌کنن و تصور می‌کنن فقط بسیجی‌ها و سپاهی‌ها برای کشورشون غیرت دارن. ما اینجاییم که بگیم وقتی پای وطن در میان باشه، همه مردم مدافع می‌شن و ما دیگه تقسیم‌بندی نمی‌شیم.»زن با انگشتش گوشه چشمش را فشار داد تا مانع ریختن اشکش شود. در چشمانش نوری از امید و درک وجود داشت. سری تکان داد و گفت: «بله، حق با شماست.» و بی‌هیچ مقدمه‌ای شروع کرد: «من خیلی آدم بدی بودم، نماز نمی‌خوندم. در اغتشاشات سال ۱۴۰۱، همون قضیه زن، زندگی، آزادی، مدام در تجمعات حاضر بودم. حتی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه امسال هم در تجمعات شرکت کردم.»

حضرت آقا رو دوست نداشتم!

سرش را پایین انداخت و لبش را محکم فشار داد. می‌خواست مقاومت کرده و بغضش کنترل کند، اما من می‌دانستم که چه فشاری بر گلویش نشسته است. حالا دیگر نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند، پس یک آه عمیق کشید و ادامه داد: «آقای خامنه‌ای رو دوست نداشتم. حس می‌کردم که وجودش مانع آزادی ماست. برای اینکه بتونم مثل حیوان‌ها لخت بگردم، همیشه بر ضد این نظام بودم. حالا می‌فهمم که چقدر احمق بودم. آخه آرزوی لخت شدن هم شد هدف؟!»

بعد از شهادت رهبر ناخن‌هایم را ریمو کردم

لحظه‌ای خجالت را در چهره‌اش حس کردم. شالش را بهانه‌ای کرد تا موهایش را مرتب کند و کمی چهره‌اش را از من بپوشاند. با همان بغض و حسرت ادامه داد: «باورتون نمیشه، وقتی تو گوشیم خبر شهادت آقای خامنه‌ای اومد، نمی‌دونم اون لحظه چه اتفاقی برام افتاد. انگار دنیا رو سرم آوار شد. بی‌اراده گریه کردم. وقتی فهمیدم که رهبر توی پناهگاه نبوده و خبر مسکو رفتنش دروغ بوده، همون لحظه دلم خواست توبه کنم و نماز بخونم، نماز صبح خوندم. برای اولین بار بعد از سال‌ها قهر بودن با خدا. حتی دستام ناخون مصنوعی داشت، اما بعد از شهادت رهبرم همه رو کندم. الان همه نمازامو می‌خونم، هر شب هم میام تو جمع این مردم و به همه این‌هایی که رهبر رو در زمان حیاتش دوستش داشتن، حسادت می‌کنم.»

مغزم را به اینترنشنال باختم!

سرش را بالا آورد، گویی مصمم‌تر شده بود. یک آه بلند و عمیق کشید و گفت: «حق با شماست، رسانه‌ها خیلی مؤثر هستن. من مغز و روحمو به رسانه‌های اینترنشنال و من و تو باختم، همیشه فکر می‌کردم که چقدر از رهبرم متنفرم، اما…»اشک‌هایش اجازه نداد جمله‌اش را تمام کند. دستم را بر بازویش گذاشتم و گفتم: «مهم اینه که الان فهمیدین چی درسته، خدا توبه‌کننده‌ها رو خیلی دوست داره.»او سرش را تکان داد و با همان اشک‌هایی که آرام بر گونه‌اش می‌نشست، گفت: «تازه فهمیدم چقدر رهبرم سید علی خامنه‌ای رو دوست داشتم. من از عذاب وجدانم میام تجمع. از حسرتی که چرا در زمان زنده بودن رهبرم، عاشقش نبودم. بعد از شهادتش احساس بی‌پناهی می‌کردم. خوش به حال این مردم که وقتی امام خامنه‌ای زنده بود، دوستش داشتن. خوش به حالشون.»

خدا مینو را می‌بخشد

چند لحظه سکوتی معنا دار کرد. سکوتی که در آن حسرت و امید به تغییر می‌جوشید. صدای جمعیت در پس‌زمینه همچنان شنیده می‌شد. صدای قلب‌های به تپش افتاده‌ای که به عشق به وطن و رهبر بهم پیوسته بودند.دلم می‌خواست تا پایان مراسم برایم حرف بزند و من گوش کنم، اما ناگهان از من دور شد. جمعیت، همچون موجی خروشان، مرا به این سو و آن سو می‌برد. هر چه گشتم تا او را دوباره پیدا کنم، نتوانستم. نامش مینو بود. بانویی با قلبی مملو از درد و آه حسرت. خدا او را به دل شکسته‌اش ببخشد.

قدر ما امسال در خیابان رقم خورد

ماه رمضان امسال، تنها شب‌های قدرش فرصتی برای توبه و استغفار نبود. در خیابان‌های ایران عزیزم را که بنگریم، هر شب، دل‌های شکسته‌ای را می‌بینیم که به جمع عظیم مردم می‌پیوندند. افرادی که به دنبال طلب حلالیت‌اند و از درگاه الهی می‌خواهند تا از گذشته‌های پُر از غفلت خود عبور کنند. شاید پس از این، مینو هم روایتگر امید و تغییر برای دیگران باشد. سربازی که مثل حُر از دل جنگ متولد شد.
08:45 - 26 اسفند 1404

0 بازدید