اینجا خبری از قیمت دلار و ارز نیست

روایتِ مردمانی که در میانه‌ی گرانی‌ها و دردهای روزمره، با دل‌هایی امیدوار و عاشق، دستِ هم را فشردند تا یادِ آنانی را که برای امنیت و آرامش ایرانِ سربلند، از جان خود، هزینه داده‌اند را زنده نگه دارند.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: در کوچه و بازار انگار، نفس‌ها با قیمت‌ها گره خورده است؛ برخی مغازه ها با جملات تکراری «روغن موجود نیست» و لیست قیمتِ تخم‌مرغ و مرغ که هر روز بالا می‌رود، خواسته یا ناخواسته، خاطر مردم را تشویق می کنند.خریداری، با شرمندگی از کیف پولش، اندک موجودی باقی مانده اش را خرج خورد و خوراک خانه می کند؛ صاحبِ خواربارفروشی همه توجه اش به صفحه تلویزیون است به خبرهایی از نوسانات قیمت طلا و سکه.

سفره‌های کوچک

برخی مشتری‌ها انگار مجبورند همچون متخصصان نابلد اقتصادی از «نرخ ارز ترجیحی» بگویند و تحلیل های سبک و آبکی ارائه دهند، اما یک حرفِ همه آنها درست است، اینکه، «سفره‌ها را کوچک کرده‌اند.» راستش را بخواهی، من هم با آنها موافقم، چرخاندن زندگی، سخت شده؛ دخل و خرج‌ها جفت نمی‌شوند و حق است که برای کم‌کاری‌ها و تصمیمات ناعادلانه برخی مسئولان بی کفایت معترض و خواهان پاسخ باشیم، البته مطالبه اصولی و درست، نه اینکه خدای ناکرده رفتاری کنیم که موجب پیاده شدن نقشه های دشمن و تضعیف حکومت شود.‌با همه این تلخی‌های روزمرگی اما دلمان هنوز گِردِ امیدی می‌تپد که ریشه‌اش تا آسمان می‌رسد. یقین داریم که همان خدای دیروز که روزهای سخت ما را چرخانده، الان هم هست و فردا هم خواهد بود؛ هر آنچه نوسان دلار و بالا و پایین شدن سکه‌ها و طلا که باعث اضطراب می‌شود و سلامتی جان و روح مان را به خاطر می اندازد، هرگز قدرت گرفتن برکتِ روزی را ندارد. شاید گاهی فراموش کنیم روزی‌رسان کیست، اما وقتی دست در دست هم می‌گذاریم و با امید، پناه می‌بریم به عظمت و بزرگی پروردگار عالم، می‌فهمیم که مقاومت و ایمان مان، هنوز توان نگه‌داشتن یک سفره را دارد.
با بانوان محفل کتاب‌خوانی مسجد، قرار گذاشتیم تا برای چند ساعتی از بند دنیا رهایی بجوییم. به منزل یک شهید برویم و پای حرف‌های مادرش بنشینیم؛ شنیدن قصه‌های یک مادر شهید، برای ما مرهمی بود در بحبوحه‌ی تلخی‌ها؛ یادآور این که جوانانی برای سربلندی ایرانِ قوی، از جان خود گذشتند تا ما امروز در امنیت و آرامش زندگی کنیم.

خاطراتی از جنس نور

با یک مینی‌بوس پر از زن و کودک راهی شدیم به سمت شهر سنگر، دقیقاً مثل روزهای اردوهای مدرسه. خنده‌ها و خاطره‌هایمان در مسیر مرور می شد و کودکان ذوق‌زده که تا به حال سوار مینی‌بوس نشده بودند، با چشم‌های براق، هر پیچ و تاب را جشن می‌گرفتند. رسیدیم به منزل شهید «یوسف فدایی نژاد»، مادر شهید، با چادر نماز گل‌دارش روی ایوان منتظرمان ایستاده بود؛ لبخندی داشت که انگار آفتاب از لب‌هایش زاده شده بود. ایوان، پله‌ها و درِ چوبی با شیشه های شش‌ضلعی همه مثل صحنه‌ای آرام از زمان بودند؛ پله‌ها پر شد از کفش مهمانان، وارد که شدیم، عطر چای محلی و حلوای تازه به‌گوش جانمان خورد، چه بویی، چه نوای آرامی.دستان پرعاطفه مادر، حکایتی بود از کار سخت در زمین‌های کشاورزی، همان دست‌ها مهربانانه ما را به آغوش گرفتند. آمده بودیم که لحظاتی دور از دنیای واقعی باشیم، اما انگار حقیقت همین‌جا بود؛ زندگی واقعی را در همین مکان، کنار مادر شهید یافتیم. دیوارهای خانه قاب عکس‌ها را در خود گرفته بودند؛ قاب‌هایی که هر کدام تکه‌ای از نور و خاطراتِ گذشته را نگاه داشته بودند.

لقمه های پاک و حلال

نشستیم و مادر آغاز کرد؛ صدای او نرم و محکم بود، کلماتش چون مهره‌های تسبیح، یکی‌یکی از حلقه‌ی قلبش رد می‌شدند. از صبح‌های مزرعه با زبان روزه گفت؛ از پدری که وقتِ اذان، ریحانِ تازه از باغچه می چید و می آورد کنار بینیِ بچه‌ها می‌گذاشت و می‌گفت: «این ریحان هم نمازش را می‌خواند.» آن تصویر ساده، عطرِ ریحان که خواب را از سر می‌پراند، هنوز بعد از رفتن‌مان در بینی‌ام مانده است؛ عطری از ایمان و تلاش.مادر با شوق تعریف کرد که چگونه هر روز بچه‌ها را با وضو و از زیرِ قرآن رد می‌کرده تا راهیِ مدرسه شوند؛ سخنانش نشان از روحیه لطیف مادرانه و عشق به زندگی ساده اش داشت. وقتی از رازِ تربیت فرزند از او، پرسیدیم، آرام گفت: «نماز اول وقت و لقمه‌ی حلال.» جمله‌ای کوتاه اما سنگین، و شرح آن در چشم‌هایش به روشنی نمایان بود. مادر شهید از روزهای سخت و فشرده‌ی معیشت گفت: «شوهرم در کارخانه فرش گیلان کار می‌کرد، کارگر بود، گاهی تا چهار یا پنج ماه حقوق نمی‌گرفت، روزگار سخت می‌گذشت. با کار در زمین‌های شالی و کشاورزی می‌گذرانَدیم؛ روزی‌مان کم بود اما همیشه راضی بودیم و لقمه‌های پاک روی سفره‌مان بود.» این روایت ساده، همچون پتکِ حقیقت، بر جانمان نشست.

تسبیح هزار دانه

مراجعت به تسبیح هزار دانه‌ی فرزندشهیدش لحظه‌ای مقدس بود؛ تسبیح سبز‌رنگ که چون زمرد می‌درخشید، روی میز چون تاریخِ زنده‌ای جلوه می‌کرد. مادر با صدایی لرزان گفت: «یوسفِ من آن را در نوجوانی خریده بود و همیشه همراهش بود. اگر جایی می‌رفت و تسبیح را در خانه جا می‌گذاشت، برمی‌گشت و آن را با خود می‌برد. آخرین باری که داشت کوله‌اش را می‌بست تا به مأموریت اعزام شود، همه وسایلش را جمع کرده بود، تسبیح را در جیبِ کوله‌اش گذاشتم، یوسف تسبیح را از جیب درآورد و دست من داد و گفت: «مادر، شاید این سفر طول بکشد؛ این تسبیح پیش خودتان باشد.» این اولین باری بود که یوسفم تسبیحش را از خودش جدا می‌کرد.»مادرشهید بغضش شکست، ۲ دستش را بر صورت کشید تا راحت اشک بریزد؛ چند ثانیه سکوتِ مطلق و سپس گریه‌ای جمعی، مهمان خانه شد.
وقت تنگ بود و باید زودتر برمی‌گشتیم به رشت، اما مادر در چشمانش حکایت‌هایی داشت که می‌خواست بیرون بریزد؛ گفت: «گاهی یوسف را می‌بیند, نمی‌داند خواب است یا بیداری، اما آن حضور، آرامشی به جانش می‌آورد؛ وقتی دلم تنگ باشد یوسف با حرف هایش، مرا می‌خنداند.» و بی اراده خنده اش می گیرد، خنده‌ای که هزاران خاطره را تاب می‌دهد. در همان لحظه یکی از خانم‌ها با صدای بلند قرآن قرائت میکند؛ آیه‌ی «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل أَحیاءٌ عند ربهم یرزقون» فضای خانه به حال و هوای عجیبی فرو می رود؛ انگار حضورِ شهید را در همان گوشه‌ی اتاق حس می‌کردم؛ الحق که مرگِ این‌ها نه پایان که حضوری دیگرانه است.

تکرار های کوچکِ سرنوشت ساز

مادر شهید ما را به اتاقِ یوسف فراخواند؛ اتاقِ او تماشایی بود، هر آنچه از شهید به‌جای مانده بود، خود روایت‌گری ماهر بود؛ اینجا همه اشیا سخن می‌گفتند: کوله‌ای که هنوز بوی سفر داشت، لباس‌های تا شده، عکس‌هایی که نگاهمان را می‌ربودند. اما آن‌چه بیش از همه چشمان را گرفت، کاغذی بود روی دیوار؛ نواری از زندگی روزمره. ستون اول فهرستی از کارهای ساده و بزرگ: بیدار شدن، مسواک، وضو، نماز… یکی از خانم ها گفت که به یاد جمله‌ی آیت‌الله بهجت افتادم؛ گویی تنها راهِ سلمان شدن، محاسبه‌ی نفس شبانه است. آن کاغذ کوچک، ترجمه‌ای از همین محاسبه بود؛ نشان می‌داد چیزهای بزرگ از تکرارهای کوچک ساخته می‌شوند.
ارتباط قلبیِ خانم‌ها با یوسف فدایی‌نژاد آن‌چنان بود که همگی با هم خواستند به مزارِ شهید روند. مادرِ شهید، با زبان روزه، تا قبرِ یوسف آمد، دستش را بر سنگِ قبر گذاشت و فاتحه‌ای خواند که میان سینه‌هایمان لرزشی عمیق گذاشت. کنارِ مزار عکسِ یادگاری گرفتیم؛ او ما را برای تولد یوسف، بیست‌ونهم دی‌ماه، دعوت کرد؛ دعوتی شبیه نسیمی نرم، دعوتی برای بازگشت و تکرارِ یادها. خداحافظی که کردیم، انگار تکه‌ای از قلبمان همان‌جا ماند؛ در ایوانی که چادرِ گل‌دار مادر هنوز بوی دعا می‌داد.

در مسیر سعادت

این دیدار، حماسه‌ای ساده و عاشقانه بود؛ روایتِ مردمانی که در میانه‌ی گرانی‌ها و دردهای روزمره، با دل‌هایی امیدوار و عاشق، دستِ هم را فشردند تا یادِ آنانی را که برای امنیت و آرامش ایران سربلند، از جان خود، هزینه داده‌اند را زنده نگه دارند. خانه‌ی آن مادر، با چایِ محلی و حلوای تازه، با تسبیح زمردین و کاغذ کوچکِ روی دیوار، برای ما معنایی از امید و بازسازی دل ها بود؛ یادآورِ این که حتی در سخت ترین روزهای زندگی، عشق و ایمان می‌تواند روشنایی‌بخش راه سعادت باشد.
09:17 - 17 دی 1404
زندگی
زنان
استان ها

2 بازنشر6 واکنش
30٫2k بازدید