روز دانش آموز | از شوق دیدار تا بغض در کشوردوست

با شوق دیدار آمده بودند؛ با دل‌هایی که برای دیدن عزیزی بی‌قرار بود. اما همین که قدم به رواق کشوردوست گذاشتند، تصویر خانه‌های نیمه‌ویران، جای لبخند را به بغض داد. روایت مطهره رحیمی، نوجوانی که روز دانش‌آموز را در دیداری متفاوت به خاطره سپرد.
گروه نوجوان: بعضی دیدارها از همان لحظه‌ای که قرارشان گذاشته می‌شود، رنگ و بوی دیگری دارند؛ دیدارهایی که شوق رسیدن به آن‌ها، دل را بی‌قرار می‌کند. اما گاهی آنچه در انتظارمان است، با تمام تصورهای پیش از دیدار تفاوت دارد. گروهی از نوجوانان دانش‌آموز، به مناسبت روز دانش‌آموز راهی رواق کشوردوست شدند؛ جایی که قرار بود خاطره یک دیدار را زنده کنند، اما پیش از هر چیز با تصویری از ویرانی، دلتنگی و جای خالی یک عزیز روبه‌رو شدند. آنچه می‌خوانید روایت یکی از همین نوجوانان از روزی است که شور دیدار، به بغضی ماندگار تبدیل شد.مطهره رحیمی نوشت:«قلب‌هایمان از شدت شور و شوق در سینه می‌تپید. استرسی شیرین وجودمان را قلقلک می‌داد. حق هم داشتیم؛ عده‌ای پس از مدت‌ها و عده‌ای برای نخستین بار قرار بود به دیدار عزیزی برویم؛ دیداری که برایمان حال‌وهوای دیگری داشت.سوار اتوبوس شدیم. صلوات فرستادیم و به نیت رهبر شهیدمان و مادرمان حضرت زهرا (س) نذر کردیم تا ترافیک روان شود و به‌موقع به دیدار برسیم. خیابان‌ها را یکی‌یکی پشت سر گذاشتیم تا سرانجام به محل دیدار رسیدیم. اتوبوس ایستاد.ضربان قلب‌هایمان سر به جنون گذاشته بود. دل در دلمان نبود. با ذوق پیاده شدیم و پشت سر مربیان قدم برداشتیم؛ قدم‌هایی محکم و استوار. اما همین که کارت‌های ورودی‌مان بررسی شد و وارد محوطه شدیم، ایستادیم.همه‌چیز تغییر کرد.
لبخندها روی لب‌هایمان خشکید و قلب‌هایمان از درد مچاله شد. بغضی بی‌رحمانه به گلویمان چنگ انداخت. وجودمان سوخت؛ انگار بر زخمی تازه نمک پاشیده باشند. مبهوت و وامانده در کشوردوست ایستادیم و به خانه‌های نیمه‌ویران خیره شدیم. باورمان نمی‌شد. برخلاف لحظاتی پیش، قدم‌هایمان سست شده بود و زانوهایمان دیگر توان ایستادن نداشتند.از گیت‌ها گذشتیم. سربندهای قرمزی به ما دادند که روی آن‌ها عبارت «تازه‌نفس» حک شده بود. بطری‌های آب را برداشتیم تا شاید با هر جرعه، بغض‌هایمان را فروبخوریم. مبهوت به اطراف نگاه می‌کردیم. ساکت و آرام گوشه‌ای نشستیم. همه منتظر تلنگری بودیم تا بغض‌هایمان، که گویی با هزار زحمت چینی‌بند خورده بودند، بالاخره بشکنند.مداح شروع به خواندن کرد: «فی امان الله یا شهید الله».اشک‌هایمان سرازیر شد. نم‌نم باران و نسیم سوزناک هوا، گونه‌های یخ‌زده‌مان را نوازش می‌کرد. گویی آسمان هم با ما هم‌درد شده بود و همراه ما اشک می‌ریخت. چشم‌هایمان از اشک لبریز شده بود و جگرمان می‌سوخت.علیرضای کوچک، پسر ده‌ساله را آوردند. با شنیدن صحبت‌هایش، دختران چادر بر رخسار کشیدند و هق‌هق گریستند و پسرها سر در گریبان فرو بردند. همه به حال علیرضا غبطه خوردیم؛ به اینکه در این سن‌وسال، رهبر شهیدمان به نامه‌اش پاسخ داده بود و حالا او یادگاری عزیز از آن دیدار را با خود داشت.آن روز، با دلی پر از حرف و چشمانی بارانی به دیدار رفته بودیم. شاید پیش از آن تصور می‌کردیم قرار است تنها یاد عزیزی را زنده کنیم، اما آنچه دیدیم و شنیدیم، چیزی فراتر از یک دیدار بود. با خودمان تکه‌ای از آن روز را به خانه بردیم؛ تکه‌ای از اندوه، دلتنگی و خاطره‌ای که قرار نبود به این زودی‌ها از یادمان برود.
بعضی دیدارها به پایان می‌رسند، اما اثرشان نه؛ در گوشه‌ای از قلب آدم می‌مانند و هر بار با یادآوری‌شان، دوباره زنده می‌شوند.»آن روز، نوجوانانی که با شوق دیدار آمده بودند، با خاطره‌ای آمیخته به اشک و دلتنگی به خانه برگشتند. شاید دیدارشان کوتاه بود، اما آنچه در کشوردوست دیدند و شنیدند، پرسش‌ها و احساساتی را در دلشان زنده کرد که به این زودی‌ها فراموش نمی‌شود. بعضی دیدارها تمام می‌شوند، اما از آدم جدا نمی‌شوند؛ در قلبش می‌مانند و هر بار با یادآوری‌شان، دوباره آغاز می‌شوند.#روز_دانش_آموز#نوجوان#13آبان#کشوردوست#رواق_کشوردوست#نوجوان_نوشت#نشل_کشوردوست
08:27 - 13 آبان 1405
نوجوان
فارس نوجوان

1 واکنش
14٫4 هزار بازدید