16 اردیبهشت 1405سوال تکراری دختر: «بابا امشب هم نمیآد؟»
چند شب گذشته است، اما از رفتار دختر پنجساله میشد فهمید چیزی در دل این خانه سر جای همیشگیاش نیست. مدام گوش تیز میکرد، نگاهش بین در و پنجره میچرخید و انگار منتظر صدایی بود که بقیه نمیشنیدند. کسی هنوز حرفی نزده، اما سؤالها از چشمهایش جلوتر راه میروند؛ سؤالاتی که هیچکس نمیداند چطور باید جوابش…نمایش بیشتر
قهرمانی در کُنجِ میدان
من زندگی عاشقانه، گذشت و ایثار زیاد دیده بودم؛ قصهی آدمهایی که برای هم میگذشتند، برای هم میسوختند، برای هم میماندند. اما این خانواده، جور دیگری بود؛ انگار از جنسی بود که توی سریالها و فیلمها فقط ادایش را در میآورند و اینها، بیصدا، اصلش را زندگی میکردند.نمایش گزارش