روایت سفر یک صندوق رأی در حرم جمهوری اسلامی

هر قدمی که برمی‌داشتیم فقط خدا خدا می‌کردیم قدم آخر نباشد. کنارمان دره‌ای عمیق بود که رودخانه خروشان خرسان از آن می‌گذشت. صدای آب که توی دره می‌پیچید، ترس به جان‌مان می‌انداخت.
خبرگزاری فارس چهارمحال و بختیاری؛ نرجس سادات موسوی| بعد از دو سه روز بی‌خبری مطلق بالاخره پیامکی از عکاس خبرگزاری به دستم رسید. _ما سالمیم اما همچنان توی گل گیرکرده‌ایم. این مدت تلفن‌هایمان آنتن نداشت و حالا تازه به جایی رسیدیم که بتوانیم پیام بدهیم.

بی‌خبری مطلق

ابتدا قرار بود بالگرد روز انتخابات به پرواز درآید اما به دلیل نامساعد بودن شرایط آب و هوایی پرواز امکان‌پذیر نبود و بنا بود صندوق‌ها را به صورت زمینی به روستاها برسانند. از صبح روز چهارشنبه آقای کمالی همراه صندوق‌های سیار راهی روستاهای شهرستان اردل استان چهارمحال و بختیاری شده بود تا از روند اخذ رأی عکس و فیلم تهیه کند. اما این مدت هیچ خبری نداشتیم و همه نگران بودیم.

تماسی عجیب

به ساعت نگاه کردم ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود. اما بی‌خیال نشدم. شماره آقای کمالی را گرفتم. بوق می‌خورد ولی باز هم کسی جواب نمی‌داد. بوق آخر که خورد صدایی ضعیف آن طرف تلفن الویی گفت. صدا مدام قطع و وصل می‌شد. صدای باد شدید هم توی تلفن می‌پیچید و شنیدن صدا را برایم سخت‌تر می‌کرد. ولی من باید هر طور شده بود گزارش می‌گرفتم.خواهش کردم اگر امکانش هست تلفن را قطع نکند و از صندوق‌های سیار و این چند روز تعریف کند.
۶ MB

کفش آهنی

_ "ما هنوز به شهرکرد نرسیدیم. ماشین توی مسیر در گل گیر افتاده و منتظر کمک هستیم. صبر کنید کمی جا به جا شوم شاید صدا بهتر شود."بعد از کمی مکث دوباره صدای آقای کمالی را شنیدم، روی بلندی رفته بود و صدایش هر چند هنوز توام با صدای باد شدید بود اما مفهوم‌تر به گوش می‌رسید._ دقیقا صبح روز چهارشنبه بود که بنا شد برای حمل صندوق‌های سیار راهی روستاهای شهرستان اردل استان چهارمحال و بختیاری شویم. همان ابتدای صبح برم گرداندند که برو کفش‌هایت را عوض کن. مناسب مسیر نیستند.

صندوق‌های در راه مانده

چهارشنبه ظهر حرکت کردیم. معاون فرماندار، ۲ نفر محافظ و ۲‌نفر بلد راه. اوایل حرکت همه چیز خوب بود. مدام هیچ فکر می‌کردم چرا اصرار داشتند کفش مناسب بپوشم. ولی هرچه از شهرکرد دور می‌شدیم و به شهرستان اردل نزدیک‌تر می‌شدیم بیشتر هوا برفی و بارانی می‌شد.به حدی که ماشین توی برف ماند. هر چه راننده تلاش می‌کرد عوض اینکه ماشین حرکت کند انگار توی باتلاق دست و پنجه می‌زد و بیشتر توی گل و لای فرو می‌رفت. لودر خبر کردیم تا برای کمک بیاید. بعد از چند ساعت لودر آمد اما نه تنها ماشین ما از گل بیرون نیامد بلکه خود لودر هم به گل نشست.

سرمای منفی ۲۰ درجه

هنوز نرسیده خسته شده بودیم. سرمای منفی ۲۰ درجه استخوان‌هایمان را خشک کرده بود. هوا به قدری سرد بود که حتی توان نداشتم زیپ کاپشن‌ام را هم بالا بکشم. گمان می‌کردم اگر چند ساعت دیگر به همین منوال بگذرد نه تنها صندوقی به روستاها نمی‌رسد بلکه ما هم همانجا تبدیل به مجسمه یخی می‌شویم.

جاده‌ای یخ‌بسته

با هر تلاشی بود، ماشین‌ها از گل درآمدند. نه خبری از آسفالت بود و نه حتی جاده شانه‌کشی شده. خودمان را به خدا سپرده بودیم و پیش به جلو در حرکت بودیم، آب برف‌پاک‌کن ماشین هم یخ زده بود و حتی نمی‌شد شیشه ماشین را تمیز کنیم.جاده کامل یخ بسته بود و ماشین تعادل نداشت. مدام لیز می‌خورد و من همین‌طور که یک چشمم به جلو بود چشم دیگرم به شانه سمت چپ ماشین بود که دره‌ای عمیق وجود داشت. هر لحظه و با هر تکان ماشین چشم‌هایم را می‌بستم که اگر توی دره افتادیم هیچ چیز نبینم.
بعد از پنج ساعت به روستای شترخوس رسیدیم اما عملا هیچگونه تردد ماشینی امکان‌پذیر نبود حتی دریغ از یک جاده خاکی یخ‌زده و ناایمن.ماشین‌ها را پارک کردیم و هر چه داشتیم روی شانه‌هایمان گذاشتیم تا راهی روستای لیمه شویم. هر چه از سختی مسیر بگویم کمتر کسی باور می‌کند.
۹ MB

ای لیز خوردی ایری طی خدا

هر قدمی که برمی‌داشتیم فقط خدا خدا می‌کردیم قدم آخر نباشد. کنارمان دره‌ای عمیق بود که رودخانه خروشان خرسان از آن می‌گذشت. صدای آب که توی دره می‌پیچید پاهایم سست می‌شد. بلد راه با لهجه شیرین بختیاری مدام تکرار می‌کرد: حواست بو ای لیز خردی ایری طی خدا.و منی که هر لحظه زیر پایم خالی می‌شد مرگ را جلوی چشمم می‌دیدم.صدا دوباره قطع و وصل شد بعد از چند بار الو الو گفتن دوباره صدای آقای کمالی را شنیدم.

قلبی که برای وطن می‌تپد

_ روی صندوق سیار اسم سه تا روستای لیمه، سرتنگ و زرد لیمه نوشته شده بود اما ما چندین روستای دیگر هم رفتیم. زمانی که زنان و مردان این روستاها اسم کاندید مورد نظرشان را می‌نوشتند و توی صندوق رأی می‌انداختند فقط اشک توی چشم‌هایم حلقه زده بود و بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. از همان ساعات اولیه مردم آمده بودند هوا سرد بود آن چنان سرد که لپ‌هایشان حسابی گل انداخته بود.دست‌هایشان از سرمای هوا سرخ و سِر شده بود اما چقدر زیبا پشت به پشت هم ایستاده بودند کسی پشت کسی را خالی نمی‌کرد. خیلی‌هایشان سواد نداشتند یا حتی رفاهیات یک زندگی معمولی اما مشتاقانه پای صندوق حاضر می‌شدند. این مردم حتی ماه‌ها به دلیل نبود جاده درست توی روستا می‌مانند اما باز هم قلبشان برای وطنشان می‌زند.

حرم را در قلب مردم دیدم

جمهوری اسلامی حرم است و من حرم را دقیقا در پشت همین کوه‌ها و در قلب این مردم دیدم. من دموکراسی و جمهوری بودن را با تمام بندبند وجودم در این روستاها درک کردم.آن طرف‌تر هم بساط چایی با نان شیرین محلی‌شان به راه بود که سرما را قابل تحمل‌تر می‌کرد.

رأی‌هایی که با دشواری رسیدند

تعرفه‌ها همان چند ساعت اولیه تمام شد این یعنی مردم، پشت کوه‌ها و دره‌ها، پشت این همه سختی و کمبود امکانات، نبود جاده و درمانگاه و... هیچ‌گاه فرمان رهبرشان را زمین نمی‌گذارند.انگار جریان خون در بدنم یخ زده بود اما وقتی این صحنه‌ها را می‌دیدم خون تازه‌ای در رگ‌هایم جریان پیدا می‌کرد.صدای آقای کمالی می‌لرزید متوجه نمی‌شدم به دلیل سرمای هوا بود یا بغض کرده بود‌. اما به یکباره لحن صدایش تغییر کرد:_ یه نور ماشین می‌بینم. یه نور ماشین می‌بینم. فکر کنم نیروهای کمکی آمدند. و این تماس عجیب و غریب با کلی قطع و وصلی، از بالای بلندی به سرعت پایان یافت.پایان پیام/ ۶۸۰۳۵
15:35 - 12 اسفند 1402

0 بازدید



1 پاسخ