ناگفتههای مجریان «زمانه» از شب اعلام خبر شهادت رهبر انقلاب
مجریان «زمانه» از جمله کسانی بودند که در آنتن زنده و متناسب با احوالات برنامه، خبر شهادت رهبر انقلاب اسلامی را اعلام کردند. خبری که پیش از اعلام رسمی آن، لحظات سختی را برای عوامل «زمانه» به ارمغان آورد.
خبرگزاری فارس-گروه رادیو و تلویزیون: «زمانه» با اجرای محسن آزادی و امین سلیمی، از جمله برنامههای شبانگاهی است که در مقطعی توانست با یک چرخش، نظر مخاطبان سیما را به دست آورد و در ایام خاصی چون حمله تجاوزکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، نقش رسانهای قابل توجهی ایفا کند. این برنامه شبانگاهی، کوشیده است با لحنی آرام و تحلیلی، هم از فرهنگ و سبک زندگی بگوید و هم در روزهای بحرانی چون جنگ، محتوایی متفاوت ارائه دهد.
در این راستا گفتوگویی داشتهایم با عوامل این برنامه از جمله سید مجید اکرمی، تهیه کننده، محسن آزادی و امین سلیمی، مجریان «زمانه» که بخش دوم آن به شرح زیر است:
هنگام خبر شهادت رهبر انقلاب، معنای «هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ» در زیارت عاشورا برای من زنده شد
فارس: شما خبر شهادت رهبر انقلاب اسلامی را روی آنتن زنده اعلام کردید. آن لحظه برای شما چگونه گذشت؟
آزادی: تقریبا از بعد از ظهر دلواپسیها شروع شد و ما خبری از جایی نداشتیم. یک سری میگفتند رهبری در سلامت هستند و با شک و تردید حرف میزدند. از ساعت ۹:۴۰ دقیقه وقتی اولین انفجار تهران اتفاق افتاد، ما تا ساعت ۶ صبح برنامه را روی آنتن داشتیم و سپس به خانه برگشته بودیم. یک ساعت قبل از اذان ظهر دوباره روی آنتن رفتیم. طبیعتاً در این جنگ دستمان پرتر بود. در جنگ ۱۲ روزه ما تا ۸ شب جواب متقابلی نداده بودیم. خاطرم هست که نمیدانستیم چه چیزی باید بگوییم. همان جا هم یک عهدی بستیم؛ و آن که هرچه که اتفاق افتاده بود، صادقانه با مردم درمیان بگذاریم. در جنگ اخیر بعد از اینکه تهران مورد اصابت قرار گرفت، به فاصله اندکی ما شروع کردیم. رهبری هم فرموده بودند که اگر جنگ شود، منطقهای خواهد بود. دیگر میدانستیم تکلیف چیست و شروع به رجزخوانی کردیم.
هرچه به غروب نزدیک میشدیم انگار این دلشوره بیشتر میشد. فکر میکنم ساعت ۱۱ شب بود، ما برنامه را داشتیم اجرا میکردیم، یک دفعه وسط برنامه صدای هلهله شنیدیم. یک آیتمی پخش کردیم و بیرون آمدیم؛ برای اولین بار انگار که جمله «هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ» در زیارت عاشورا برای من زنده شد و معنا گرفت. من به بچهها گفتم چه اتفاقی افتاده است؟ گفتند اینترنشنال اعلام کرده است که رهبری مورد هدف قرار گرفته است. برگشتیم و این دلشورهها شدیدتر شد. تا اینکه آقای بامروت آمد. نشستیم، دورهم حرف زدیم و گفتند مثل اینکه خبر قطعی شده است. حالا مسئله این بود که چگونه باید این خبر را مطرح کنیم. عملاً انگار یک طوفان عجیبی اتفاق افتاده است. اوضاع کاملا من نمیدانم ولی باید یک کاری انجام بدهم بود.
بعدها مخاطبان گفتند از چشمان مجریان، متوجه شهادت رهبر انقلاب شدهاند
قبل از برنامه سحر ما دیگر میدانستیم. آقای بامروت اشاره کرد که عوامل را جمع کنید. هرکس که میخواست گریه میکرد اما ما گریه نمیکردیم. شاید به دلیل اینکه در جنگ 12 روزه گفته بودیم که ما اشکمان را نگه میداریم برای روز نابودی اسرائیل. اما قرار است که مردم هنگام اذان صبح متوجه شوند؛ و تو باید یک ساعت و نیم روی آنتن باشی و حتی لباس مشکی نباید بپوشی. آقای سلیمی نیز ناظر بر توکل و توسل بر خدا مواردی را گفت. انگار میخواستیم به آرامی ذهن بیننده را آماده کنیم؛ بعدها به ما پیام دادند که ما از چشمهای دو مجری فهمیدیم که اتفاقی برای حضرت آقا افتاده است. خیلی عادی نشسته بودیم که رسیدیم به اپیزود داستان پیرمرد سحر مسجد محل و آن شب، شب مهدی باکری بود. هر شب از وصیت یک شهیدی من یک درامی را مینوشتم. من داستان مهدی باکری را که داشتم میخواندم، قرار بود قبل از اذان اعلام کنیم. بچهها گفتند شبکه خبر وقتی اعلام کرد، همزمان با خبر، شبکه دو هم اعلام میکند. خطهای آخر بودم که اعلام شد شبکه خبر اعلام کرده است. داستان را سریع تمام کردم و برای آقا مهدی صلوات فرستادم. قبل از آن بسیار فکر کردم که چه چیزی بگویم اما از من یک جمله برآمد؛ گفتم «آن کسی که همیشه دعا و رهنمودهایش بدرقه راه ما بوده است، از این لحظه دعای خیر او همراه ما خواهد بود؛ خانمها و آقایان یاد میکنم از شهید آیت الله سید علی حسینی خامنهای» و دیگر برگشتم به آقای سلیمی نگاه کردم. فشار سنگینی را تحمل میکردیم.
ما با آقای خامنهای زندگی کرده بودیم
فارس: قطعا طی کردن این لحظات برای شما نیز متفاوت بوده است.
سلیمی: تا ۹ شب حال من خوب بود. من با یک سری از رفقا که ارتباطاتی دارم ساعت 9 به من گفتند آقای مصباح شهید شده است. من از آنجا استرس گرفتم. حقیقتا از 18 و 19 دی این تصور را داشتم که بخواهند اقدامی جهت ترور رهبر انقلاب انجام دهند. سپس آن اتفاق عجیب ساعت 11 شب اتفاق افتاد و خیلی سینهام سنگین شد. من این قسمت از روضه حضرت زینب(س) که هلهله میکردند را نمی فهمیدم؛ الان متوجه شدهام که چه چیزی میگفتند. ما آنتن را ساعت 12 تحویل داده بودیم و کمی هم شوخی میکردیم تا آرام باشیم. یک عزیزی آمد و به من گفت فلان شخص میگوید که خبر قطعی است. این شخص کسی است که خبر شهادت افراد متعددی را به من داده بود. برای من مشخص شد که چنین اتفاقی افتاده است. هرچه خوانده بودم را شروع کردم به مرور کردن. ما با آقای خامنهای(رضوان الله علیه) زندگی کرده بودیم. من خیابانهای بیت را بلد بودم. جلسه و دیدار رفته بودم. کتابهای ایشان را خوانده و به نوعی با ایشان زندگی کرده بودیم.
خاطرم هست سال ۹۸ که آقا آمد نماز جمعه بعد از شهادت حاج قاسم، اولین بار احساس کردم رهبری پیر شده است. این جمله از آن زمان در ذهن من بود که اگر صبح از خواب بیدار شویم و آقای خامنهای نباشد، چه کار کنیم؟ هیچ تصوری نداشتم. همان جا این جمله به خاطرم آمد که خامنهای هم بنده خدا بود و خدای او زنده است. دیگر نزدیک ساعت 3 بود که رئیس شبکه همه ما را جمع کرد و من میدانستم چه چیزی میخواهد بگوید. بنا شد در وقت اذان بگوییم. همزمان افراد مختلف به تلفن من پیام میدادند که چه اتفاقی افتاده است. خاطرم هست که گفتم «اشکهایتان را پاک کنید، ما در میانه جنگ هستیم. الان میراثی بر عهده ما است». من داشتم اجرا میکردم که یک دفعه دیدم محمدرضا شهبازی آمد. به آمدن آقای شهبازی طمع کردم. به قائم مقام شبکه گفتم من دیگر نمیتوانم باید بروم. گفتم باید بروم دانشگاه تهران و دیگر نمیتوانم در استودیو بمانم.
مدام به این فکر میکردم که این همان صبحی است که دیگر آقای خامنهای نیست. من یک سابقه تشکلی هم دارم. به دانشگاه رسیده بودم و همراه با بچهها به اتاق بسیج دانشگاه رفتیم. با خود گفتیم اگر 72 ساعت مردم را در خیابان نگه داریم، خطر رفع میشود. من ساعت 7 وارد خیابان انقلاب شدم دیدم که همینطور مردم دارند میآیند. همان جا گفتم اینها دیگر در خیابان هستند و ما باید خودمان را تنظیم کنیم. خشمگینترین فریادهای زنانه زندگیام را آنجا شنیدم. چقدر خانم که میگفتند چه کسی انتقام رهبر را میگیرد. هنگام اعلام خبر رهبری آقا سید مجتبی خامنهای در میدان ولیعصر بودم. یک دفعه صدای مداح تغییر پیدا کرد و اعلام شد. شب احیا بود اما فضا تغییر پیدا کرد. روی جدولی نشستم و انگار باری را از روی شانههای من برداشتهاند.
برای نوشتن متن اعلام رهبر جدید، دو ساعت وقت گذاشتم
فارس: شما خبر رهبری آیت الله سید مجتبی خامنهای(مدظله العالی) را نیز اعلام کردید. چه سیری را برای خود آماده کردید تا این خبر را در «زمانه» اعلام کنید؟
آزادی: آقای بامروت اعلام کرد که قرار است خبر خبرگان و رهبری را روی آنتن اعلام کنیم. تقریباً چهار ساعت زودتر ما متوجه شدیم. ما خودم میگفتم چه چیزی بگویم؟ خلوت کردم و احساس کردم باید به خطبه غدیر پیامبر اکرم(ص) مراجعه کنم. آن متنی که من خواندم با فرازهای آغازین خطبه غدیر شروع میشود. یک صفحه آچهار و بهم پبوسته نوشتم. گفتم این خیلی مهم است زیرا تو داری خبر صالح بعد صالح را اعلام میکنی. برای آن متن دو ساعت وقت گذاشتم. متن عجیبی هم نشد اما محترم بود؛ زیرا حضرت زهرا(س) کمک کرده بود. تا اینکه به من اطلاع دادند برو روی آنتن و شروع کن. من هم بغض داشتم برای رهبر شهید و هم خوشحال بودم. خبر را اعلام کردم و گفتند باید چند دقیقهای هم باشم و رجز بخوانم. افتخار آن ماند که خبر صالح بعد صالح را بتوانیم اعلام کنیم. فشار زیادی داشت ازاین جهت که ده سال دیگر تاریخ این برش رسانهای را قرار است ببینید و بگوید مجری آن شب چه گفت.
همیشه امید داشتم که هیچوقت سوگ از دست دادن پدر را تجربه نکنم
فارس: جدا از حال و احوال مجریان، قطعا روایت شما نیز از لحظات اعلام خبر شهادت رهبر معظم انقلاب اسلامی به نوعی دیگر میتواند متفاوت باشد. برای شما چگونه سپری شد؟
اکرمی: صبح با تلفن یکی از دوستان بیدار شدم که گفت، مرکز شهر مورد اصابت قرار گرفته است. وقتی در راه بودم ترافیک بیش از حد بود و مردم یکدیگر را نگاه میکردند. جملهای در ذهنم نیز میپیچید که نمیزنند مگر بخواهند رهبر انقلاب را مورد هدف قرار دهند. مدام هم میگفتم چنین چیزی نمیشود. معجزه وار هم به محل استودیو رسیدیم. من تصور میکردم بسیاری از بچهها به دلیل اینکه 6 صبح آنتن را تحویل دادهایم و ترافیک نیز سنگین بود نرسند؛ یک دفعه دیدم آقای آزادی رسیده است. در این لحظه هم یکی یکی عوامل از راه میرسیدند. همزمان کل بار فنی شبکه هم روی ما بود. نزدیک آن صدای هلهله بود. ما وقتی داخل رژی هستیم صدای بیرون و محیط را نمیشنویم. دیدم یک دفعه آقای آزادی و سلیمی به بیرون دویدند.
من از نیمه خرداد خیلی بدم میآید. یعنی نیمه خرداد که میرسد که یک امتی درگیر سوگی میشود به اسم از دست دادن پدر؛ چیز عجیب و غریبی در زندگی من بود. چیزی که همیشه میگفتم هیچ وقت تجربه نکنم. تجربه حاج قاسم هم در شبکه دو آن زمان بر عهده من بود. آن زمان برنامه «آینه خانه» را داشتیم و قرار بود در مشهد اتفاق خوبی را رقم بزنیم؛ و افتاد در روز شهادت حاج قاسم سلیمانی. اولین برنامه زندهای بودیم که قرار بود اعلام کنیم چنین اتفاقی افتاده است. در زمان شهادت سید حسن نصراالله من دیگر خیلی بهم ریخته شدم و میگفتم چرا بر عهده من باید باشد. اینکه شما قبل و بعد را باید بچینی و در کنار آن حال بچههای گروه را دریابی. تا رسیدیم به شنبه و گفتند خبر شهادت رهبر انقلاب قطعی است. قطعی است یعنی سید مجید برو آماده بشو که همه چیز در برنامهات از جمله اذان باید تغییر کند.
یک پوشهای به اسم شیپور آماده کرده بودیم و در دست چند نفر بود. در شیپور فولدری ساخته بودم به اسم «روزی که خدا نخواد». به بچهها گفتم «روزی که خدا نخواد» را بیاورید؛ عوامل هم متوجه شدند که خبر قطعی است.همزمان باید در اتاقی خودمان را نگه میداشتیم که بقیه و بچههای حراست متوجه نشوند. من هم بالاسر کارگردان شبکهها را تغییر میدادم که ببینم شبکه خبر چه زمانی شروع میکند. هم زمان با زیرنویس، به وسیله بیسیم به آقای آزادی اطلاع دادم که شروع کند.
آزادی: ما این اشک را تا شامگاه چهلم آقا نگه داشتیم. نزدیک اذان صبح بیرون رفتیم. به دوستان گفتم اطراف میدان انقلاب الان شلوغ است، به خیابان کشوردوست برویم. بنر رهبری نصب شده بود و یک ماشینی هم داشت نوحه عربی پخش میکرد. با دوستان رو به عکس حضرت آقا نشستیم. یک موتوری آمد جلوی ما و یک پرچم ایران هم روی موتور نصب کرده بود. در قاب من این موتوری با پرچم، عکس آقا و نوحه عربی نمایان بود. گفتم من چهل روز صبر کردم و دیگر نمیتوانم. چون روی آنتن گفته بودیم اشک نمیریزیم مگر بر اباعبدالله، سید شروع کرد به روضه خواندن و ما بر اباعبدالله اشک ریختیم. انگار رهبر شهید هم اجازه نمیدهد جز بر جد ایشان بر کس دیگری گریه کنیم. کمی سبک شدیم ولی انگار هنوز هم سنگین است. شما وقتی رزمندگان دفاع مقدس را نگاه میکنید، هنگامی که از مرحوم امام خمینی(ره) صحبت میشود، بغض میکنند. ما هم تربیت شدگان سید علی خامنهای(رضوان الله علیه) بودیم. #زمانه#امین_سلیمی#محسن_آزادی#سیدمجید_اکرمی#رهبر_شهید #جنگ #ایران اخبار هنری را میتوانید از طریق صفحه هنر و رسانه فارس دنبال کنید. 10:38 - 2 خرداد 1405