من با فشنگ ها حرف می زنم!
مرد سالمند میگوید دهه شصت هدیهشان را به آیتالله «مجتبی خامنهای»؛ رهبر ایران تقدیم کردهاند! مشتاقیم بدانیم از کدام هدیه حرف میزند؟
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: سه روز وداع مردم با پیکر رهبر شهید و خانواده شهیدش در مصلای تهران، مراسم تشییع و بدرقه میلیونی در تهران، قم، عتباتعالیات عراق و نهایتاً تشییع و خاکسپاری پیکرها در مشهد مقدس، چنان ظرفیت محدود و ناچیز زمان و رسانهها در آن روزها را پر کرد که طبیعی است که مدتها بگذرد اما هر بار قصه و روایتی شنیده نشده یا قابی دیده نشده از آن ایام ما را دوباره از جای خودمان قلوهکن کند. ببردمان به نهم اسفند سال گذشته؛ ساعات بمباران وحشیانه بیت رهبری یا نیمه تیرماه امسال؛ آن روزها که جانمان پیش چشمانمان تشییع شد. رهبری که تهرانیها 37 سال از عمر ۴۷ساله انقلاب اسلامی را با توفیق همسایگی با بیت رهبری؛ محل کار و زندگی او؛ رهبرشان در منطقهای معمولی در مرکز شهر گذراندند. آن روزها ظرف رسانهها محدود بود برای پوشش شکوه بدرقه مردی که مردم وداعش را نه باور و نه دوست داشتند. روایتهایی منتشر شد اما خیل ناگفته هنوز حرف دارند برای مرور روزهایی که خیابانها جای سوزن انداختن نداشت و پرچمهای سرخ انتقام و خونخواهی غلبه عجیبی به هر نماد دیگری در شهر داشت؛ مثل غلبه روز بر شب. اینجا چند روایت جامانده از آن روزها را مرور میکنیم.
آمدم برای تشییع سید!مهمان گندمگون در کوچههایی حوالی بوستان ولایت تهران در محله زمزم سرگردان است. به رانندهتاکسی اینترنتی گفته که از شهرستان آمده. او هم که شنیده این بوستان از محلهای اسکان است مهمان تهران را همان حوالی پیاده کرده است. چندنفری از کنارش عبور و بادقت بهظاهر متفاوت او نگاه میکنند. عمامه سیاه مشکی به سر گذاشته اما روحانی نیست. پیراهن مردانه مشکی پوشیده و شلواری که معمولاً لرها، کردها، جنوبیها یا سیستان و بلوچستانیها میپوشند. با کاغذی که در دست دارد، میآید نزدیک. زلالی مردم روستایی را دارد. کارت ملیاش را نشان میدهد و میگوید که از دزفول به تهران آمده: «آمدم سی(برای) تشییع سید.» منظورش رهبر شهید است.لهجه لری دارد اما مانند خوزستانیها لحن عربی ملایمی چاشنی حرفهایش میشود. میگویم: نیازی به نشاندادن کارت شناسایی نیست. اگر جایی ندارید خانوادههای زیادی از جمله خود ما با اشتیاق از شما پذیرایی میکنیم. «سید دیدهبان حسینی احمدفداله» اما مناعت طبع دارد: «اگر آنجایی که اعلام کردند، جا پیدا نکردم زحمت میدهم.» چند روز قبل از خودش، عروس و همسرش برای جراحی چشم مادرشوهر به تهران آمدهاند. آقا سید اما به تهران برای عیادت نیامده و میگوید: «عروسِ خانم و زرنگی دارم. خیالم از همسرم راحت است. من فقط برای تشییع آقا آمدم. همسرم سفارش کرده بهجای او هم شرکت کنم.»
توصیه امام خمینی(ره) به طایفه سادات مرد جنوبی؛ باذوق خاصی میگوید که عشایر قشقایی هستند. سینه سپر میکند تا با فخر، حرفی بزند: «آن مرد که با برنو موشک زد از ما عشایر است.» میپرسم قبلاً هم به تهران آمده، مثلاً برای دیدارهای مردمی با رهبر؟ حسرت چشمانش را پر میکند: «کم سعادت بودن همینه، نه! نشد.» بلد است اما خودش را تسکین بدهد: «نوجوان بودم که به تهران آمدیم برای دیدار و بیعت با آیتالله خمینی(ره) که تازه رهبر ایران شده بود. یک هفته مهمان جمارانیها بودیم. وقتی خدمت مرد خدا رسیدیم، ابهتش ما را گرفت اما وقتی حرف زد انگار آشنای قدیمی خودمان بوده. باصفا و خونگرم بود. اهالی روستای ما همه سید هستند. بهرسم سادات با افتخار گفتیم که شما علاوه بر رهبر، پسرعموی ما هم هستید. از شجرهمان پرسید. با کلی ذوق گفتیم که نه دختر از غیر سادات گرفتیم نه دختر به غیر دادیم. آقا با مهربانی گفتند از شما میخواهیم با غیر هم وصلت کنید. بگذارید نسل سادات زیاد شود. از آن به بعد با بقیه آبادیها هم وصلت کردیم.»
بیا متحد باشیم، روله!به خانه دعوتش کردهایم تا کمی خستگی از تن مرد دزفولی مهمان تشییع آقا بیرون برود. مرد خوشرویی است و خطاب به یکی از آقایان خانواده میگوید: «هر وقت آمدید دزفول، بیایید پابوس امامزاده سید احمد فدا له، خیلی کریم است.» تلویزیون تصاویری مربوط به دیدار رهبر با دخترانی که جشن عبادت و تکلیف مهمان بیت رهبری بودند، نشان میدهد. سید دیدهبان، چشمانش پر میشود: «ناموس و مملکت ما را نگه داشت این مرد. ببین چقدر بچهها کِیف کردهاند از دیدنش. روله! یاری کنید، برادری کنید ایران را نگه داریم. تهرانی، ناموس تو خواهر من و ناموس من خواهر توست. مگه خاک، سیاهی چشمم را توی قبر پرکرده با شه که بگذارم یه وجب از این کشور به دست آمریکای کثیف بیفتد.» مردان خانواده دستش را فشار میدهند و میگویند که خدا از برادری کمش نکند. پدرانه به دختر خانواده میگوید: «نبینم موشک زدند بترسی، بابا! ما مثل شیر پشتهمیم. من فقط اسمم دیدهبان نیست، مرامم همینه. 8 سال جنگ هم تو کوهوکمر، دیدهبانی دادم مبادا یه بعثی پا کج بذاره. دختر ایران باید نترس باشه. خانمهای ما عشایر همه بلدند با اسلحه کار کنند. برنو به دوش آمادهاند دشمن فقط دست از پا خطا کنه.»
من با فشنگها حرف میزنمحرفهای مردی عشایر که سینه صاف و زلالی دارد برای ما مثل شنیدن خاطرات شیرین بابابزرگهای دهه شصت غنیمت است. یکی، دو ساعتی که مهمان خانواده ما شده است، دست هیچکس تلفن همراه نمیبینی. ما میزبان نیستیم او با روایتهای قشنگی که تعریف میکند همه را به هیجان آورده است. او خیلی روحیه دارد. از برنویی که دارد و نوار قطاری حرف میزند. منظورش نوار فشنگ است که عشایر روی دوش میاندازد: «تا نوار فشنگ ببینم دست میکشم روی فشنگها و ازشان میپرسم تو قرار است ترامپ قمارباز، قاتل سید و کودک خوار را بکشی یا این یکی؟»
دهه 60 هدیههایمان را دادیموسط ظهر، حوالی میدان آزادی، زیر تیغ تند آفتاب روز تشییع بین جمعیت، مردی که موهای سپید دارد با دستی که توی آن یک گل رز قرمز بزرگ گرفته، روی صورتش سایه میاندازد. آفتاب پوست سفید صورتش را سرخ و مهمان باران عرق کرده است. جلو میروم و میگویم: «چه گل قشنگی! از روی تابوت آقا تبرکی دادند یا خودت داشتی، پدر جان؟» راستش را بخواهید موضوع مکالمهام با او اصلاً این گل نیست هرچند زیباست و جلبتوجه میکند اما حتی خودم نمیدانم برای چه مایلم با او حرف بزنم. یک انرژی نامرئی من را به سمت او میکشاند یک حس قلبی که این مرد، حتماً حرفها برای گفتن دارد. گل را بهانه میکنم و سر صحبت را باز. ناگهان اما جا میخورم. حسم به من دروغ نگفته: «ما دهه شصت به آقا سید علی و سید مجتبی بهترین گلهایی که یک نفر میتواند در عمرش داشته باشد را هدیه دادیم. کاش بودید و دسته گلهای ما را میدیدید!»
شک نکن، پاهایم را به دندان میگیرمظاهراً دیر رسیده ام دستکم بهقدر دو، سه دهه. پیرمرد دوستداشتنی جذاب قرار نیست درباره امروز صحبت کند او از دیروزها حرف میزند. میخواهم از او بپرسم مگه دهه شصت رهبرمان؛ «آقا مجتبی خامنهای» هم در دیدارها و مراسمها حضور داشت اما خودم مانع خودم میشوم؟ جور دیگری میپرسم: «منظورتان دقیقاً چه دستهگلی هست؟ حتماً که برازنده بودند.» چشمان پیرمرد پر میشود: «من عموی 4 شهیدم. ما دستهگل و هدیه بهتری از اون پسرهای شبیه قرص ماهمان نداشتیم. یکی از بچههای برادرم؛ نخبه و خیلی باغیرت بود و رفیق شهید طهرانی مقدم با هم موشکی ایران را راه میانداختند. خیلی جاها دربارهاش نوشتهاند.» صحبتهای حاج «صفر نیکونام» غافلگیرم کرده است. حاجی حسابی پا به سن گذاشته و بهزحمت راه میرود. وسط گفتگو بارها دستش را به سمت زانوهایش میکشد و میگوید: «انگار فلفل ریختی روی زخم؛ درد میکنند. اما من را اینجوری نبین. اگر لازم باشد همین پای نداشته را به دندان میکشم و مثل روزهای جنگ ایران و صدام رانندگی میکنم، هر کاری بتوانم انجام میدهم تا یک مو از سر ایران کم نشود.» میگویم: «خوشا به حال ایران که شما را دارد.» و عموی 4 شهید چشمانش پر میشود و میگوید: «خوش به حال ما که ایران را داریم.»
کودکی شیرینم را مدیون ایرانم!مصلای امام خمینی (ره)، سه روز میزبان وداع مردم ایران با پیکر رهبر شهید و خانوادهاش بود. روز دوم میزبانی حوالی عصر است. تیغ آفتاب کمی کند شده و هوا بگویی، نگویی یکذره خنکتر. برای همین هر لحظه به تعداد جمعیت حاضر در مصلی اضافه میشود. بین انبوه جمعیت نزدیک به دختر جوان افغانستانی که در یکدست پرچم سرزمین مادریاش را گرفته و در دستی دیگر پرچم ایران را، بانویی میانسال که سربند به سربسته و مانتو پوشیده، روی زمین نشسته است هم توجهم را جلب میکند. دختر جوان، چنان غرق گریه است که توان صحبتکردن ندارد فقط چند جمله بهزحمت میگوید: «مدتی برای تحصیل ایران نبودم. وقتی شنیدم جنگ شده، خودم را رساندم. اینجا وطن دوم ماست. تمام روزهای خوب کودکیام را مدیون ایرانم.» نگاهی به تابوت آقای شهید میاندازد، شانههایش از شدت گریه میلرزد و جملات پایانی گفتگوی کوتاه و خیس از اشک را به زبان میآورد: «این آقا، فقط رهبر شما نبود. جان ما هم بود؛ مردی که امانت بزرگ؛ دین خدا را حفظ کرد تا به دست امامزمان(ع) برساند.»
آقا شهید نمیشد، تعجب میکردیم هنوز اندوه غلیظ دختر جوان را هضم نکردهام که باید آماده گفتگوی بعدی شویم. بانوی میانسال، نگاه غمگینی دارد اما آرامشی شبیه حس رضایت و خاطرجمعی که در چشمهایش بهوضوح میتوان دید، مشتاقم میکند به همکلام شدن با او. نزدیک میروم؛ میبینم هزمان با برنامه، اخبار چند رسانه خارجی را هم دنبال میکند. چشم تیز میکنم و متوجه پرچم آلمان، گوشه یکی از این سایتها میشوم. از خودم میپرسم یعنی این خانم آلمانی است؟ شاید خبرنگار است اما هیچ کارت رسانهای که اصحاب رسانه معمولاً در این دیدارها دور گردن میاندازند، همراهش نمیبینم. مشغول همین رصدها و دو دل هستم برای جلو رفتن که ناگهان وقتی چشمم به نگاهش گره میخورد، میگویم: «سلام تسلیت میگم خانم!» لبخند ملایم و ملیحی میزند: «سلام دخترم، همچنین...» گره اما و شایدها باز میشود. با اشاره دست و روی خوش تعارف میکند کنارش بنشینم: «بیا، اینجا کنار هم جا میشیم.» و من ازخداخواسته خیز بر میدارم برای همنشینی با او کف محوطه حیاط بزرگ مصلی و همصحبتشدن. تابوت کوچک شهید «زهرا گلپایگانی» را نشانم میدهد و میگوید: «آقا اگر شهید نمیشد تعجب میکردیم. مرد فرار، مردن در بستر و عافیتطلبی نبود که! اما آن خانم کوچولوی ناز و دوستداشتنی نوک انگشتان پایش را هم روی خاک این دنیا و روزگار نگذاشته بود که نوبتش تمام و وقت رفتن شد.»
آقا خانواده شاعر مرحوم را از یاد نبردبانوی میانسال، گاهی اشک میریزد. گاهی با لبخند ملایم ملیحی که حاکی از رضایت است تابوتها را نگاه میکند و میگوید: «خوش به سعادت آقا!» دقایقی هم محو اخبار رسانههای خارجی میشود. از او میپرسم، توی اخباری که میخواند درباره این واقعه؛ بدرقه رهبر ایران نوشتهاند یا شیطنت کردهاند. میگوید: «خون سرخ آقا انگار یک تکانی به این دنیای بهخوابرفته داده است. هر مطلبی که مینویسند چه خوب چه شیطنتآمیز ذهن مخاطب را درگیر میکند. مخصوصاً جوان اروپایی را. حتماً از خودش میپرسد آمریکا در این رهبر سالمند چه دید که ترسید و او را شهید کرد؟ چرا ایران مهم است اصلاً تنگه هرمز کجاست؟» خودش را «معصومه جعفریه»، معرفی میکند. مترجم زبان آلمانی است. دو بار رهبر شهید ایران را از نزدیک ملاقات کرده است زمانی که رئیسجمهور ایران بود: «ما شاگرد خانم دکتر کریمی، دختر شاعر و ادیب معروف «سید کریم امیری فیروزکوهی» در دانشگاه تهران بودیم. حضرت آقا خیلی شعرهای این شاعر بزرگ را دوست داشت بهخصوص اشعاری که در مدح اهلبیت(ع) سروده بود. دو بار به مناسبت روز معلم، آقا به دانشگاه ما آمدند و خانم دکتر را تکریم کردند. یکبار مقابل درب دانشگاه ایشان را از نزدیک دیدم. سلام دادم و بامحبت دلنشینی گفتند: سلام خانم؛ حال شما چطوره؟! خیلی برایم ارزش داشت که رئیسجمهور یک کشور اینقدر به علم و ادب، اهمیت میدهد و متواضع و خاکی است.»
شهادت دانشمندان یعنی ایران قوی استبانوی مترجم بهشدت اهل مطالعه است اما مطالعه و علاقهمند شدن به زندگی شهدا را مدیون رهبر شهید است: «با شناختی که داشتم از ایشان، شک نداشتم برای هر کتابی تقریظ بنویسند حتماً خواندنی است. آقا برای کتابی درباره شهید «چیتسازیان» از نوابغ کمتر شناخته و معرفی شده جنگ جملاتی نوشتند. ماجرای کتاب را که خواندم دیدم این همان شهیدی است که آن جمله معروف درباره اینکه راز رسیدن به مقام شهادت گریه برای امام حسین(ع) را گفته.» جعفریه درباره اینکه خبر شهادت را از کجا و چگونه شنیده؟ میگوید: «دل آدم؛ منبع رسمی خبر است. خیلی دلم شور میزد. خبر را که اعلام کردند، دنیا آوار شد روی سرم. اینجا هم خودش به دادمان رسید. به خودم آمدم دیدم، پناه آوردهام به خواندن سوره فتح، دعای چهاردهم صحیفه سجادیه و دعای توسل. حرف و سفارش ولی خدا که تاریخ انقضا ندارد. قبلاً به چشم توصیه آقا به این ادعیه و آیات نگاه میکردم حالا برایم عزیزتر هم شدهاند؛ مثل ارثیه پدری.» او میگوید: «من شک ندارم آقا برای روزهای بعد از خودشان هم فکر و چارهجویی کردند. راستش را بخواهید، شب روز خدا را شکر میکنم که این انقلاب امثال طهرانی مقدم، رضایینژادها و مینوچهرها را داشت. اگر اقتدار و قدرت ایران را میخواهید ببینید و دوست دارید، دلتان قرص شود فقط همین نکته کافی است که وقتی دشمن دانشمندانمان را هدف میگیرد، هر شنوندهای در دنیا با شنیدن این خبر این نکته به ذهنش میرسد که ایران چقدر فرهیخته دارد، دانا و قوی است.»
جنگ در لبنان، تشییع در تهران حوالی میدان انقلاب، جایی که جمعیت به هم گرهخورده است نجابت مردی برای اشک ریختن، توجهم را به خود جلب میکند. با چفیهای که در دست دارد، مدام اشکهایش را پاک میکند. دوباره آن را دور گردن میاندازد. اشک امان نمیدهد، دوباره آن را به دست میگیرد و این قصه بارها تکرار میشود. جلو میروم و میگویم: «همه ما برای شهادت رهبر ناراحتیم اما شما چه خاطرهای دارید که این همه اشک از شما گرفته؟» سرش را تکان میدهد که یعنی متوجه نشده است. فکر میکنم بهخاطر صدای باندهای بزرگی است که روز تشییع رهبر همهجا گذاشتهاند. حتماً صدا به صدا نمیرسد؟ سؤالم را بلندتر میپرسم. جلوتر میآید و میگوید: «أنا لبنانی» تازه متوجه میشوم که زبان ما را نمیداند. من هم چندان عربی بلد نیستم. او به زبان انگلیسی مسلط است و من هم کمی میدانم و متوجه میشوم. میگویم لبنان درگیر جنگ است چه چیزی باعث شده، بودن در تهران را ترجیح دهد. میگوید که بعد از مراسم تشییع خیلی سریع قرار است، برگردد: «این آقا خیلی به گردن مقاومت اسلامی حق دارد. باید میآمدم. او قائد و ولیامر ما مسلمانان و نایب حضرت حجت بن الحسن(ع) بود.»
انگشتر یادگاری سیدنصراللهمرد عزادار لبنانی تمام مدت مدام دست روی نگین انگشتری که دارد، میکشد. میپرسم: خیلی برایت عزیز است؟ می گوید: «یادگاری سید حسن نصرالله است. من عضو حزبالله لبنانم. ما تاآخریننفس برای پیروزی اسلام و انتقام خون شهدای این راه بهخصوص رهبرانمان میجنگیم. شیعه باید مقاوم باشد. ما باید با دشمنان دین خدا مبارزه کنیم حتی اگر شهید شویم.» رزمنده در میدان جنگ مثل فولاد آبدیده است و در فراق فرمانده و رهبر مثل یکتکه ابر بارانی. حالا دلیل حال غریب اشکهایش را میفهمم. مردی که اگرچه معذوریت عکسانداختن دارد اما اجازه میدهد بدون اینکه چهرهاش دیده شود از انگشتر محبوبش و عکس رهبرش سید علی خامنهای که به سینه سنجاق کرده در نمایی بسته عکس بگیرم.
23:58 - 15 مرداد 1405