وقتی ترامپ به یک آبنبات باخت!

تا تو آبنباتت را بخوری، ما تمام شده ایم دختر! سالها بعد که بزرگتر شدی، متوجه می شوی من امروز چه گفتم.
ظهر روز نخست وداع است، قرار است با رهبری که با خانواده شهید شد نجوا کنیم. بگوییم آقا به خدا شهادت می دهیم در قیامت که اولین ستون دود جنگ حرامیان، از خانه تو بلند شد. با خانواده شهید شدی با نوه کوچکت. اینجا را ببین، مادرها هم به یاد نازدانه شما، دخترکانشان را آورده اند‌. مثل همین دخترک. وسط گرمای ظهری که شانه به شانه آفتاب و آتشفشان اشک و بغض فروخورده چهارماهه، آدم را وسط مصلای امام خمینی (ره) ذوب می کند، او آبنبات می خورد و مبهوت به همه نگاه می کند. خیلی وقت است آمده اند و دلِ دل کندن ندارند‌. از آبنبات آب رفته توی دست دخترک می شود این را فهمید. این آبنبات ها سخت جانند و به این راحتی ها آب نمی روند. مادر غرق عزاداری است و دخترک محو تماشا و هنوز آبنبات ادامه دارد. تا تو آبنباتت را بخوری، ما تمام شده ایم دختر! سالها بعد که بزرگتر شدی، متوجه می شوی من امروز چه گفتم. ما وسط عاشورای رهبرمان هستیم. معاصر وداع با مردی که وزنش از تاریخ معاصر ما بیشتر بود.
شهد آبنبات دخترک خاطره ای را به یادم می آورد. یادم می آید یکی از واعظان معروف، خاطره ای از کودکی هایش تعریف می کرد که چطوری محبت امام حسین(ع) قند شد، چسبید گوشه قلبش. همان روزها که او و دوستانش بچه بودند. پدرش آنها را می نشاند صف اول، چای دو رنگ و نان قندی برایشان می گذاشت و یک شاخه نبات. همان روزها که بعضی ها عادت داشتند به بچه ها تشر بزنند که توی مجلس امام شلوغ نکن. برو آن ته مجلس بنشین و صدات در نیاد! آن بابای خوش فکر، پیرغلام حسینی چقدر ذهنش خوب کار کرده که بچه ها چطور، نمک گیر امام حسین علیه السلام می شوند. حالا اینجا هم مادری همان خوش فکری را دارد. خودش شور باران اشک است. آمده مراسم دیدار و وداع با رهبری که به پای انقلاب پیر شد. دخترش اما مثل آن واعظ که صف اول روضه می نشست، چای دورنگ را هم می‌زد. نان قندی اش را می خورد و از حرمتی که به او به عنوان نونهال حسینی می گذاشتند، کیفور بود اینجا در آغوش مادر در حوالی سیل اشک جمعیت، آبنباتش را می مکد. ذره ذره شیرینی انقلاب، قند می شود و می چسبد گوشه قلبش.
زنی که پشت سر زن و دختربچه ایستاده، خیس عرق شده و صورتش خیس اشک. می گوید: «کاش مادرها بچه های کوچک خودشان را نیاورند اذیت می شوند.» یکی از خانم ها می گوید: حرفت درست اما آن تابوت کوچک کنار تابوت آقا، همدم نمی خواهد؟ نترس، بچه ها اینجور جاها اتفاقاً آبدیده می شوند.» مادری دیگر از آن طرف دخترکش حسنا را در بغل گرفته و شعار می دهد و می گوید: «از وقتی باردار بودم، خیلی مراقب بودم چه کار می کنم چون روی جنین اثر داره. حالا هم شک ندارم حماسه و این همبستگی امروز مثل نور روی شیری که به این بچه می دهم اثر داره. من با وضو آمدم. با نیت هم به حسنا شیر می دهم. تربیت نسل انقلابی از امروز، از اینجا شروع نشه کی و از کجا شروع بشه؟» می روم جلو و می گویم: «سرباز کوچولوتون چه راحت هم خوابیده!» مادر لبخند می زند و می گوید: «خودش خوابه، دلش بیداره حسنای مامان!» من آینده ای بیدار را روی شانه مادری عزادار می بینم یا کودکی نحیف؟ مادر چه دلش قرص است.
این مردم را کدام حس، وسط گرمای ظهر تا نیمه های شب در مصلای تهران به میدان کشانده؟ یکی از خانم ها بیخبر از همه جا، وسط گریه و مویه هایش، پاسخ سئوالم را می دهد. درست وقتی حوالی ساعت یک بامداد با رفقایش از راه می رسند: «سلام، راستگوترین آقای جهان!» آن یکی می گوید: «نرفتی پناهگاه، آبروی دروغگوها رفت. آخرش هم مثل جدت غریبت، شهید شدی با خانواده!» یاد پیام رهبر شهید در فضای مجازی می افتم. همان پیام که چند تابوت پیش چشمانم، درستی کلمه کلمه اش را با خون امضا کرده است. مردم توی دستشان پرچم های یالثارات را در هوا تاب می دهند. صدای نوحه و عزا یک لحظه هم از محوطه و بلندگوها قطع نمی شود. حال و هوای ظهر عاشورا تا حوالی ساعت دو بامداد هم امتداد پیدا کرده. مصلای تهران خیس اشک است حالا آن نادان فکر می کند به این همه جمعیت اشک مصنوعی بین جمع پخش کرده اند! فکر می کند محبوبیت با قلدری به دست می آید و دروغ! اینجا همان آبنبات نیم خورده، نسخه دم و دستگاه کبر و شیطان را پیچیده، باور نمی کنی؟ پس فرعون چرا آن همه کودک را کشت تا موسی به دنیا نیاید؟ فرعون زمان ما هم بالاخره به همین آبنبات های نیم خورده خواهد باخت.
02:27 - 14 تیر 1405
جامعه
روایت روز

2 بازنشر4 واکنش
77٫8k بازدید