نامه های بتنی خیس؛ چند روایت از دلتنگی!
آن روزها که دیوارهای بتنی راه ما به خانه پدری؛ بیت رهبری را سد کردند تا غوغای آوار و قتلگاه رهبر شهید ما را از پا در نیاورد. همان روزها که دلمان لکزده بود برای نجوا با یار سفرکرده. قلم برداشتیم، تن زبر بتن را به نرمی کاغذ تبدیل کردیم و برای آقای سفرکرده نامه دلتنگی نوشتیم.
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: آن روز کذایی که کرکسهای آهنین دشمن؛ جنگندههای صهیونی-آمریکایی آسمان شهر را خاکستری و ما را داغدار و سیاهپوش رهبر شهید کردند. همان روز که وقیحانه جنایت جنگی مرتکب شدند و بیت رهبری بمباران شد، آوار دنیا ریخت روی سرمان. هر شب، دل بیقرارمان را برداشتیم و بردیم توی خیابانهای شهر، شاید آرام بگیرد. دلتنگی که امانمان را برید، راهی خیابان کشور دوست شدیم. همان جایی که خوشاقبالهایی که قرعه دیدار با رهبر به نامشان میافتاد از همان خیابان و کوچه راهی بیت رهبری و حسینیه امام خمینی(ره) میشدند برای دیدار. ما از همین خیابان نامههای دلتنگی را با اشک و آه تمبر زدیم و برای محبوبمان فرستادیم. برایش نوشتیم: «از حال ما اگر میپرسی، ملالی نیست جز دوری شما.» حتی نوشتیم: «حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!»
ما همچنان دلتنگیم!پس از بمباران بیت رهبری طبیعی بود که آن محدوده حفاظت و محدودیت تردد برقرار شود. بااینحال کسی حریف دلتنگی مردم نبود. دیوارهای بتنی ورودی خیابان کشور دوست را محصور کرده بودند. مردم اما هر شب همان جا در نزدیکترین محل به قتلگاه رهبر شهید مینشستند و بار دل سبک میکردند. میخواستند با آقا نجوا کنند. بلوکهای بلند سیمانی و دیوارههای بتنی اما سد راه بود. همین شد که مردم، خودکار و ماژیک برداشتند. حرف دلشان را روی تن دیوار خاکستری ماندگار کردند و نوشتند. حالا چند وقتی است دیوار را برداشتهاند. معبر باز شده است. زیلوی میبدی، پردههای پسزمینه سخنرانی و میز و صندلی آقا را هم گذاشتهاند و رواق کشور دوست شده روضه خانه دلتنگها. حالا در نبود دیوارهای سیمانی، مردم روی برنوشتهها، کافوهای مخابراتی و هر سطح صافی که پیدا میکنند همچنان دلنوشته دلتنگی مینویسند. وقایع کشور دوست، شبیه بخشهای زنده یک موزه مردمشناسی است. هر لحظهاش؛ حال و هوای هر روزش ارزش ثبتشدن دارد. با همین تفکر بود که ما همان روزها در ایام اربعین رهبر شهید، تصاویری از دلنوشتههای مردم روی دیوار سیمانی را عکاسی و ثبت کردیم. امروز نوشتهها را بازخوانی و با رهبر شهید از نو نجوا میکنیم. تکتک این جملات و عکسها، داغی پر از حماسه را در دل آدم زنده میکند: «ما خدایی، کوکبی گمکردهایم...» اینجا بیپیرایه و صمیمی صدایش میکنیم و با او حرف میزنیم.
شهید خامنهای تا ابد نمیمیرد!شاخه گلی را که برایت آوردیم و نتوانستیم به دستان خودت برسانیم، گذاشتیم میان حفرهای که وسط بلوکهای سیمانی حائل شده میان ما و قتلگاهت. ما مرگ را پیش از مردن تجربه کردیم. درست وقتی که شنیدیم، شهید شدی. چنان سخت بود که کم مانده بود، عقل و هوشمان را هم پای تلخی خبری که شنیدیم، ببازیم. نمیدانم این جمله بار اول از دهان چه کسی بیرون آمد اما خوب مرهمی بود، درست بود و جانانه: «خدای خامنهای زنده است.» رفتنت درس بزرگی بود؛ ما عارف و حکیم نیستیم. مردمان معمولی معمولی هستیم. تو اما چشاندن کمال انقطاع بودی به ما. همان فراز مناجات شعبانیه که میگوید برای رسیدن به خدا باید از عزیزترینها دل کند. ما بعد از امام عصر(ع)؛ عزیزتر از تو داشتیم؟ نداشتیم! تو گذشتن را به ما چشاندی؛ پروازت اتصال بیشتر ما به خدا شد: اگرچه بغض دل ما شکست ای مردم/ خدای خامنهای زنده است ای مردم/ کسی که رو به خدا میرود نمیمیرد/ شهید خامنهای تا ابد نمیمیرد... (شاعر: محمد رسولی)
گل پژمرده و زردند، مردم...این گل را ببین! در چنگ دیوار بتنی، رنجور و پژمرده شده؟ جاخوش کرده جایی نزدیک به محبوب؛ این گل ماییم. حال ماست در فراقت رهبر شهید. ما روضههای متحرکیم. هر وقت کنج دنج و لحظه بکری دست میدهد به خودمان میآییم و میبینیم که در حال زمزمهکردنیم: گلی گمکردهام، میجویم او را/ به هر گل میرسم میبویم او را... میبینی عزیز! ما دیوان شعر شدهایم. ما بیتهای ترکخورده و بارانی هستیم. حال ما را کلمات، بهتر به تصویر میکشند. ما هر وقت از کشور دوست رد میشدیم، هوا را عمیقتر به ریههایمان میکشاندیم. پیش خودمان میگفتیم اینجا حوالی خانه محبوب است. این هوا شاید از سمتوسوی خانه او آمده باشد. ما تو را نفس میکشیدیم. حالا مملو از دلتنگی از خودمان از نسیم اردیبهشتی سراغت را میگیریم: «چو بوی گل کجا رفتی...» دست خودمان نیست، ما در فراقت پژمردهایم: گل پژمرده و زردند مردم/ که بی تو مملو از دردند مردم/ میان شور و احساس و حماسه/ برایت گریهها کردند مردم... (شاعر: مجتبی رافعی)
محتشم به حال ما سرود...دشمن هر بار تهدیدت کرد تو بیشتر به میدان آمدی. جلسات سخنرانی و دیدارهایت پررنگ و سخنرانیهایت پر از خطونشان برای صهیون و گیراتر از همیشه شد. بهطعنه میگفتند رهبرتان پیر شده؛ بدون عصا با قامتی راست میآمدی. ما این اواخر عادت کرده بودیم بیشتر پای حرفههایت بنشینیم و محو تماشایت شویم. حتی قرار بود یکشنبه دهم اسفندماه یکی از مجالس دوستداشتنی میزبانی دانشجویان را داشته باشی. جوانها مهمان سفره افطار بیت باشند. اما نشد که بشود؛ روزهدار و تشنهلب شهید شدی. هنوز وقتی تلویزیون سخنرانیهایت را نشان میدهد، فکر میکنیم دوباره برگشتی تا بزم مهمانی دانشجویان لغو نشود و برپا شود. ما شوریدهایم، غمگین و سرگردان. «محتشم کاشانی» حال ما را خوب فهمیده بود که سرود: مرا به دست غم خود گذاشتی و رفتی/ غم جهان، همه بر من گماشتی و رفتی... بار نبودنت برای شانههای داغدار ما زیادی سنگین است؛ عزیز! بهاندازه همه غمهای جهان.
خدا دوباره تو را به ما دادبرای هر کسی زادروزی است و برای شهدا دو زادروز. اول همان روزی که به دنیا آمدند. دومی اما آن روزی که به شهادت رسیدند. خودت یادمان دادی که شهید سلیمانی، زنده و قویتر از سردار سلیمانی است. کمر ما را که زیر بار داغ سردار خم شده بود، راست کردی. یادمان آوردی که به فرمایش کلام خدا، شهدا را نباید اموات پنداشت که زندهاند و عند ربهم یرزقون. جهان دوباره تو را به ما امانت داد؛ درست همان روزی که شانههایمان زیر بار هقهق گریههای بیامان کوچ ناگهانی، میلرزید: ای عشق، مقتل تو محل ولادت است/ تازه شروع زندگیات با شهادت است/ این قتلگاه نیست، محل طلوع توست/ در روشنای صبح تو، نور هدایت است(شاعر: احمد ایرانی نسب) برای همین است که شهادتت مبارک شده...
دیدی آخرش چطور شد؟کوتاه نجوا و دردهایمان را مرور میکنیم. طاقت اندکی برایمان باقیمانده است. بهخصوص مایی که هیچوقت پرنده اقبال بر دوشمان ننشست تا ما را با خودش راهی دیدارهای مردمی و جلسات سخنرانیات در بیت رهبری کند. روی زیلوهای سفید-آبی بیت بنشینیم به خودمان فخر بفروشیم که دیدی بالاخره نوبت من هم شد! ما دیدار نیامدهها، سهم بیشتری برای دلتنگی داریم. مایی که هیچوقت نوبت و اقبال این را نداشتیم که صبح علیالطلوع پشت درهای بیت از سمت خیابان کشور دوست؛ همان ورودی معروف دیدارها صف بکشیم و پا روی کفپوش حسینیه امام خمینی(ره) بگذاریم. ما ساده، کوتاه و گیرا برایت مینویسیم: دیدی، آخرش اولین دیدارمان اینطور شد! یا این جمله: آمدیم، نبودی! کشور دوست چه طاقتی دارد؟ این همه حسرت، بغض، اشک و بیتابی ما حسرتبهدل ها را یکتنه به دوش میکشد.
دعا کن برای ما!ما دست از عشقت نمیکشیم آقا. استخوانهای ما در قبر هم برایت عاشقانه نجوا خواهند کرد. ما از تو سیر نمیشویم. خودت ما را به این محبت عادت دادی و نمگ گیر کردی. وقتی گفتی دعاگوی 90 میلیون ایرانی هستی و تکتک ما را دوستداری. حتی یکجا به حال ما غبطه خوردی. وقتی آن جوان از میان جمع سرک کشید و با صدای بلند فریاد زد: آقا دوستت دارم! گفتی که خوش به حال شما. شما من را میبینید و دوست دارید من شما را نمیبینم و دوست دارم! نادیده دوستمان داشتی حالا ما چگونه با خودمان کنار بیاییم که رفتی و همهچیزتمام شد! ما هنوز التماس دعای عاقبتبهخیر شدنمان را از تو داریم آقاجان. مبالغه و چاپلوسی نمیکنیم. رهبر شهید؛ سرو ایستاده؛ دعا کن برای ما!
ما و یاران لبنانی توروی دیوار بتنی حائل میان بیت بمباران شده و مردم خوندل خورده، نوشتههای یادگاری کم نیست. یکی اما چنددقیقهای قلاب میشود و نگاهمان را بیشتر میدزدد. نوشته یاران و فرزندان لبنانیتان در چهلمتان به دیدارتان شتافتند؛ شهید شدند. آرزو کرده تا خودش و ما هم از دیداری دوباره بینصیب نمانیم. ما ندیده از او ممنونیم. حرف دل ما را خوب نوشته و ثبت کرده است. دارد کمکم نزدیک 80 روز؛ دو اربعین میشود که تو را نداریم آقاجان. ما توی خانه دق میکنیم. بیچاره میشویم. پرچم، روی شانه میگذاریم و به خیابان پناه میآوریم. به محافل روضههای شبانه. ما وجببهوجب این شهر را با اشک، سنگفرش و تَر کردیم: بعد از تو چهل شب است طوفانگردم/ من بی تو هنوز ابر بارانگردم/ از داغ کشندهات زمین گیرم؟... نه! / بعد از تو تمام شب، خیابانگردم... گواه و شاهدی هم داریم؟ همین خیابان کشور دوست... (شاعر: صامره حبیبی)
از روضه بیت تا روضههای مامداحها و منبریها جمله معروفی دارند درباره کربلا. اینکه هر کس که تابهحال کربلا نرفته یک غم دارد و او که کربلا را دیده و دلتنگ است؛ هزار و یک غم... بیراه نمیگویند. هجران آن یاری کشندهتر است که بیشتر به دل آدم نشسته و دیدارش روح آدم را تازه کرده باشد. این جمله حک شده روی دیوار سیمانی هم با زبان بیزبانی، همان روضه را میخواند. بیچاره دل آنهایی که تو را از نزدیک دیده بودند. مهمان مجالس محرم و فاطمیه خانه پدری بودند. پیش چشم بابا اشک میریختند، گریه میکردند و سبک میشدند. حالا برایت مجلس روضه گرفتهاند آنسوی دیوارهای بیت در خیابان کشور دوست: خواهشی دارم، بمان! ای نوبهارم بیشتر/ تا به سامان گردد اینجا روزگارم بیشتر/ قدردان تو نبودم ای شب تقدیر من/ تا همیشه شرمسارم، شرمسارم بیشتر/ در کنار قتلگاه سرخ کشور دوست، باز/ سر به زانوی غریبی میگذارم بیشتر/ زندهای و زندهتر از تو خداوند من است/ من تو را دست خدایم میسپارم بیشتر(شاعر: محمدمهدی عبداللهی)
قرار بود شویم جان فدای شماحال ما را در نبودنت میپرسی؟ همین جمله که روی بلوک سیمانی خیابان کشور دوست نوشته: بنا نبود، عاشق کنی محل ندهی/ ز کممحلی معشوق زار باید زد... ما بهتر از خودت میدانیم که خامنهای شهید، عشق بیشتری نثار ما میکند و دعاهای خیر بیشتر. بگذار اما ما کمی ناز و برایت اینگونه عزاداری کنیم. ما دلگیریم از به یکباره رفتن و هجرانت. بگذار فکر کنیم یارمان ناز کرده که رفته. رفتن تو اتمام حجت بود برای هر کسی که تردید داشت و نمیدانست راه حق کدام طرف است. دشمنانت نمیتوانستند ببینند کسی قد علم کرده در برابر شیطان. خورشیدی دست رد به سینه تاریکی زده. است. راستش را بخواهی، قرار بود ما هزار بار جان فدای تو شویم اما تو باز هم در محبت پیشدستی کردی. ما اما خوب میدانیم چگونه لطفهای مکررت را جبران کنیم: قرار بود که باشیم جان فدای شما/ به سمت قله بیاییم بهپای شما/ خبر عجیب، خبر ناگهان، خبر این بود/ که ما سیاه بپوشیم در عزای شما/... / لحظهلحظه خیابان گواه ماست هنوز/ قدم، قدم همه هستیم پابهپای شما (شاعر: فاطمه زاهد مقدم)
کربلاییترین کربلایی ما!ما در ظهور هم آمدن تو را بو میکشیم. همین ما تهرانیهای دلتنگ. ما کربلا رفتهها و کربلا نرفتهها. روایت شهادت شما؛ تیزی خنجر بمبهایی که شمرها به سمت بیت فرستادند، هر شب در قلب ما فرومیرود. باور نمیکنیم هنوز نبودنت را آقاجان. روضههای شهادت شما جان ما را بالاخره یک روز میگیرد. شما هم قتیل العبرات هستی. یکعمر حسرت کربلا رفتن، خود را به پیادهروی اربعین رساندن داشتی و خودت به خودت میگفتید: جامانده کربلا! اما چه خوب گفت شهید آوینی که کربلا به رفتن نیست به شدن است. آقاجان، ما روضههای قتلگاه را کنار بیت میخوانیم. مقتلتان؛ خیابان کشور دوست را کربلای ایران کردهایم با سیلاب اشک. ما وقتی خیلی دلمان برای امام حسین(ع) میگیرد و میشکند از خودش مدد میگیریم تا آراممان کند. از تو هم همین را میخواهیم: با خون نشسته روی نامت چه کنیم؟/ بغضیم، برای انتقامت چه کنیم؟/ ای رنج فراتر از تصور، تو بگو! / با داغ بدون التیامت چه کنیم؟ (شاعر: صامره حبیبی)
آقا کجا هستی؟خبر کوتاه بود اما مصیبت تمامنشدنی و ما مبهوت. داغمان را کلمه کردیم و نوشتیم. مثلاً آرزویمان برای دیدارت را؛ نوشتیم: نشد که نشد! ما مصیبتمان را، بهت و حیرانیمان را هم نوشتیم. ما هنوز فکر میکنیم یک صبح شنبه شلوغ اسفندماهی در خیابانی شلوغ دستمان را از دست بابا جدا کردهایم. گم شدهایم و گمان میکنیم که او گم شده. برای همین است که به هر کس میرسیم و هر کجا کوتاه مینویسیم و میپرسیم: کجا هستی؟ ما مانده بودیم غم میناب را چگونه گریه کنیم که تازیانه خبر فراقت ما را کشت: چه شعری؟ چرا داغ پایان ندارد؟/ چه گویم که این حال سامان ندارد/ سحرگاه شنبه بخوان آب... بابا/ چه املای سختی پدر جان ندارد/ بخوانید با هم بگویید از جان/ علمدار، داغ تو پایان ندارد (شاعر: مهسا ایمانی)
دیداربهقیامت افتادمیبینی زمانه را آقاجان؟ حسود است و بخیل. دیدار ما را به قیامت انداخت. هر کدام از ما دلمان را آبوجارو زده بودیم به امید اینکه بالاخره یک روز هم نوبت ما میشود. از ورودیهای حسینیه امام خمینی(ره) رد میشویم. زرنگی میکنیم و خودمان را به ردیفهای اول مجلس میرسانیم تا تصویری واضح و نزدیک از رهبر داشته باشیم. دنیا اما چه نساخت با دل ما! تلاشهایمان، آرزوهایمان را نادیده گرفت و حسرت را قسمت ما کرد. هرکدام از ما به بهانهای میخواستیم بیاییم کشور دوست؛ دیدار با رهبرمان در بیت. دیدارمان اما چه بد موقع افتاد اما چه می شود گویا باید صبور بود: ساعت حسود بود و بهسرعت عبور کرد/ هی لحظهی جدایی ما را مرور کرد/ ای مهربانترین غم ایران، عزای تو/ ما را نه بیقرار که ما را صبور کرد (شاعر: علی گل حسینآبادی)
معلم ادبیات فارسی میشومهر کس به تو قولی میدهد. کاری را انجام میدهد که خودش دوست دارد و میداند تو هم دوست داشتی. مثلاً اینجا یکی از عشق تو به زبان فارسی باخبر شده. به خودش به خودت قول داده معلم ادبیات فارسی میشود. خانم معلم، آقا معلم که قرار است خار چشم دشمن ایران و ایرانی باشد کاش از همین حالا به ما بگوید که صبر چرا این همه دشوار و فراق چرا اینگونه کمرشکن است؟ کاش غزل بسراید، قصه بنویسد که ما در این جور هجران چگونه اشک شدیم و باریدیم. چگونه موشک شدیم سیلی نواختیم بهصورت دشمن که ما را از دیدن چهره آفتاب و مهتاب رهبرمان محروم کرد: چگونه صبر باید کرد بر این غصهی سنگین/ چگونه بی تو باید زندگی کرد آه بعدازاین/ به یاد خندههای مانده در آوار میگرییم/ برای تکتک آن خندهها صدبار میگرییم/ به یاد زخم تهمتها که بر دل داشتی آقا/ به یاد صبرکردن های بیتکرار میگرییم/ قوی باشید ای مردم بهای عشق جز خون نیست/ مگر دست خدا بالاتر از دستان صهیون نیست... (شاعر: امیرحسین پور عزیز)
فرجام دلتنگی وصال استآقاجان، یکی آمده نوشته حرف دل ما را. آرزوی تمام این روز و شبهای ما را. نوشته فرجام دلتنگی وصال است بهشرط صدق. نوشته اگر دیروزها دروازههای شهادت باز بود، این روزها معبر تنگ شهادت باز است. کسی از آن عبور میکند که دلش را صاف کند. و ما چه سر شلوغیم. از یک سو باید اشک بریزیم برایت. از سوی دیگر دلمان را زلال کنیم. ما را زمانه و غمهایش، جورها و ظلمهایش کدر کرد. ما در نبودت آنقدر دلمان را چنگ زده و گریه کردهایم که به گمانم کمی سبک شدهایم. ما دلمان وصل میخواهد: ای عشق! همیشه دودمانت زنده است/ در آتش سینهها نشانت زنده است/ هیهات که بیرقت بیفتد بر خاک/ تا یک نفر از فداییانت زنده است... (شاعر: سید اکبر سلیمانی)
بگو با فراقت چه کنم؟اولینبار وقتی پدرم رفت وقتی یک حفره بزرگ یک چاله عمیق دلتنگی وسط قفسه سینهام حفر شد، ترسیدم. میترسیدم آن گودال من را ببلعد. هرچه بیتابی، دلتنگی و گریه میکردم آن چاه ویل پر نمیشد. ترسیدم و دخترها موقع ترس میپرند بغل بابا. پناه میبرند به آغوش پدرانه. یک شب آنقدر گریه کردم که بالشت خیس شد، از خود بابا قول گرفتم که خودش بگوید با غم فراق با آن چاله دلتنگی چه کنم؟ همان وقتها بود که فهمیدم رشدکردن درد دارد. ازدستدادن دارد. عزیزت را توی خاک میگذاری. یادگارش را بر میداری برای همیشه برای در آغوش کشیدن بهوقت هجوم فراق و تنهایی. آقاجان غم تو که قابلقیاس نیست. خودت بگو چه کنیم؟ ما باید خودمان را شیرفهم کنیم که دخترها بعد از پدر نمیشکنند، رشد میکنند حتی اگر این لعل شدن به قیمت خونجگر باشد: با حفظ غرور خود به غم فهماندیدم/ سرشار غمیم و پای ایران ماندیم/ در معنی هر مشت گرهکرده او/ ما سوره فتح را چه زیبا خواندیم... (شاعر: مهسا ایمانی)
آقا ببخش اگر دیر آمدم!بعضیهای ما حرفهای رودربایستی داری داریم. آنقدر که نه دوست داریم به کسی بگوییم. نه واسطهای در کار باشد و نه کسی صدا و تصویر ما را موقع گفتن آن حرفها بشنود و ببیند. مثلاً همان حرفهایی که بوی پشیمانی و ندامت بدهد. زمانه شتاب داشت، ما خسته سیاستهای هزار و یک زخم دشمن بودیم. هر روز سایه جنگ، تورم، فشار و هجمه رسانههای دشمن راه نفسمان را تنگ میکرد. خلق ما تنگ و زودرنج شده بودیم. در غبار ستمها و فتنهها چشممان درست نمیدید. بعضیهایمان از تو دور شدیم بعضی دلگیر. شایعات را باور کردیم و شد آنچه نباید میشد. وقتی در دفتر کارت شهید شدی، آب سرد شرمندگی و خجالت را ریختند روی سر ما. بعضیهای ما آمدهاند تا حلالیت بگیرند: آقا مرا ببخش اگر دیر آمدم/ از یک نبرد سخت و نفسگیر آمدم/ از یک نبرد بین من و شایعات و زخم/ از لابهلای آن همه تزویر آمدم/ در جمع عاشقان تو هستم الیالابد/ اینجا اگرچه دیر و به تأخیر آمدم... (شاعر: نعیمه آقانوری)
آقا، انگشتر!آقاجان به کشور دوست که میآییم، خیره میشویم به انگشتان دستمان. بهجای خالی یک تبرکی. چقدر دلمان میخواست، یکی از آن انگشترهای قشنگت را برای ما یادگاری میگذاشتی. هر وقت که دلتنگ شدیم، پیش خودمان بگوییم انگشتر سلیمان با ماست. راستش دل خیلیهایمان میخواست نگین انگشتری که هدیه میگیریم، منقش باشد به همان انَ معی ربی... به همان انگشتر فرعون کش معروفت تا در این کشاکش آخرالزمانی، خیالمان راحت باشد و قوت قلبمان برقرار. ما از نوشتههای انگشتر شما سرخط مبارزه میگرفتیم. ما از کربلا با روضههای انگشتر، خو گرفتهایم: ویران کند کاخ ستمگر را به اعجازی/ سجاده، انگشتر، عصا، مشتی گرهکرده/ صبح ظهوری میرسد با فوق ایدیهم/ پیدا شده دست خدا؛ مشتی گرهکرده (شاعر: زهرا صرامی)
پشت سر این ایل، دعایش باقیست...اینجا را ببین! روی دیوار بتنی خیابان کشور دوست را. دست عطای کریمان پس از عروج بسته نیست. ما همینها را میدانیم که حتی همین حالا هم خودمان را بهجای رواق کشور دوست در حسینیه احساس میکنیم. زانوی ادب پیش پای شما زدهایم و با اشاره وسط دیدار، به شما میگوییم که دلمان یکی از آن انگشترهای تبرکی را میخواهد. انگشتر بهانه است، دلمان نفسزدنتان در حق خودمان و ایل و تبارمان را میخواهد: نور این قافله به صبح سپیدش پیوست/ یار ما رفت و به یاران شهیدش پیوست/ مهر و انگشتر و تسبیح و عبایش باقی است/ رفت و پشت سر این ایل دعایش باقی است (شاعر: مهدی حنیفه)
20:49 - 29 اردیبهشت 1405