من یکی از محاسبات غلط دشمن هستم!
دختر لنز رنگی، میگوید که خدا را شکر! اینجا کسی از ما نپرسید از کی پشیمان شدی و از این حرفها؟ به قول خودش نیامده عزاداری، آمده سربازی و میگوید: «من یکی از همان محاسبات غلط دشمن هستم.»
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: بارها از این خیابان عبور کردهام اما خبر نداشتم اینجا خانه مردی بود که حالا روی دیوار بتنی برایش نوشتهاند: ایرانیترین، ایرانی. دختر جوان، مثل من مات و مبهوت نگاه میکند بهعکس بزرگ رهبر شهید و میگوید: «باورم نمیشود. همسایه رهبر بودم. همیشه فکر میکردم، عمراً اگه اینجا زندگی کنن. فکر میکردم اینجا فقط نماده یا وقتایی میان که سخنرانی دارن.» جملهها شبیه بغضی گلوگیر میشوند. کلمات دختر را باید از میان هقهق اشکهایش بیرون بکشی: «آن صبح که دود از بیت بلند شد، دود از سر من هم بلند شد. رهبر واقعاً همینجا زندگی میکرد. نزدیک ما در همین خیابان کشور دوست...» حرفهای نم آلودش را بارها در ذهنم مرور میکنم. دوباره به خودم میرسم؛ من بارها از این خیابان عبور کردم. بارها از کنار خانه رهبری گذشتم که در میانه شهر، بین همه ما زندگی جمعوجور سادهای داشت. حالا نبودنش خواب از سر ایران و خیابان کشور دوست پرانده است.
عمر ۱۲۰ ساله برای آذر ننه!این شبها، خیلیها به خیابان میآیند. برای رهبر شهیدمان مثل همان روز اول که خبر شهادت را شنیدهاند گریه میکنند. مثل «آذر ننه» که با سه نوهاش به میدان میآید و به قول خودش برای آقای شهیدمان هر شب اوخشاما دارد. همان عزاداری پر از واگویه، شعر و کلمات حزین آذری و اشک. میگویم: «ننه، چهلم هم گذشت غم ما چرا هی گُر میگیرد؟» سری تکان میدهد که: «خانه آقا را بلد نیستم اگه بلد بودم، چهل سال پشت در خانهاش زار میزدم.» هی روزگار، اینجا را ببین! زنی هشتادساله عمر ۱۲۰ساله از خدا میخواهد تا چهل سال اوخشاما کند. آذر ننه روضه وار حرف میزند: «فاطمیه هر سال برای مادرش روضه میگرفت آخرش در خانه خودش هم سوخت...» به آذر ننه میگویم: «خانه آقا در خیابان کشور دوست است، دلت خواست به نوهها بگو یک شب تو را ببرند. هر شب از حوالی ساعت نه و ده مردم آنجا جمع میشوند تا خود صبح شبزندهداری، میدانداری و عزاداری میکنند...»گیلاس سیاهچشم های ننه انگار در موج اشک شناور مانده، نگاه مغمومش را میدوزد به نگاهم و سؤالی میپرسد که جواب است؛ روضه است: «همان خانه که در و دیوارش سوخته؟» حرفهایش سینه سوز است. این را وقتی بهتر متوجه میشوی که خودت را به کشور دوست رسانده باشی.
بیا با هم گریه کنیم، عزیز!خیابان جمهوری، خیابان کشور دوست خیلی سرراست، مرکز شهر و پرتردد است. سحرخیزها خوب میدانند که صبحهای زود بهوقت دیدارهای مردمی رهبر شهید اینجا پر از چهرههای ذوقزده ای میشد که برای دیدار با رهبری لحظهشماری میکردند. همانهایی که تا خیل جمعیت را میدیدند، سرعت قدمهایشان را بالا میبردند تا عقب نمانند. از بقیه جلو بیفتند و بتوانند چند ردیفی نزدیکتر به محل نشستن و سخنرانی رهبر شهید، بنشینند. مسابقه قدمها برای نزدیک رهبر بودن. حالا اما بزم سحرخیزانه جای خودش را داده به محفل سوگواری شبانه. در آن حمله وقیحانه به بیت رهبری، شد آنچه نباید میشد. حالا خیابان کشور دوست، گعده اشکهای غریبانه است. مردم حتی بدون نوای مداحی در استراحت دستگاه های صوتی چایخانهای که همسایگان بیت برپا کردهاند، بدون روضه میزنند زیر گریه. همدیگر را دلداری میدهند.
با سوغاتی ات چه کنم، آقا؟!مردی تنومند را در نظر بگیرید؛ ابهت کوهی تا دامنه بدون کوهپایه. این وصف هیبت رزمنده جنگ تحمیلی اول علیه انقلاب اسلامی ایران است «غلام عباس رحمانی»، جانبازی ۶۷ساله که سال ۱۳۶۶ در شلمچه پاهایش را جا گذاشت. استخوانبندی اش نشان میدهد که روزگاری، بلندبالایی چهارشانه بوده. حالا اما ویلچر نشین است. بین نسیم خنک شبانگاهی بهاری، مردی که از ده ونک خودش را به کشور دوست رسانده، کزکرده روبروی بنری که عکس بزرگ رهبر شهید را به تصویر کشیده است.کمی جلوتر میروم و اذن ورود به خلوت پر از اشک بیامانش میگیرم. میگوید: «من آدم ناتوانی نیستم ولی ببخشید اگه الان نتونم جواب بدم.» مکث میکند و واگویههایش را ادامه میدهد: «کجا رفتی آقا، شفا و عشق من...» قول میدهم رحمانی را به حال خودش بگذارم. صبور باشم برای مصاحبه و رنج گفتگو را از دوشش بردارم. کهنه سرباز دستخالی نیامده، پیشکش متبرکی با خودش آورده که گریهها لو می دهند: «همین ماه شعبان قسمت شد، رفتم کربلا. به حضرات معصومین(ع) مدفون در عراق گفتم فقط برای یک حاجت آمدهام. ثواب زیارتم مال آقاجانم سید علی خامنهای عزیز باشه. آقا حالا سوغاتی شما را به کی بدم؟!» حال غریبی است. خودش گریه میکند. من گریه میکنم و چندنفری هم اطراف ما.
ما پُز آقایمان را می دادیم!او پرچمدار این شب هاست. میله پرچم را درون حفره ای نزدیک جای دست ویلچر جا داده. هربار که نسیم می وزد یا حاج غلام عباس، حرکت می کند، پرچم هم به رقص و اهتزاز در می آید. به بنر عکس رهبر شهید نگاه می کند. با دستمال نخی چند لایه اشک های مدامش را پاک می کند و می گوید: «گفتم: آقا دوستتون دارم. پرسید: چرا؟ گفتم نمیدونم. فقط اینو میدونم عاشقتونم و این فقط به عشق شما می زنه. مشتم را کوبیدم و قلبم را نشان دادم.» از گپ و گفتی که ظاهراً در یک جلسه خصوصی با رهبر نصیبش شده، حرف می زند. همان روز که در حاشیه یک دیدار مردمی و سخنرانی عمومی بیت رهبری با پادرمیانی یکی از محافظان بیت، کهنه سرباز توفیق دیدار فرمانده و رهبر را پیدا می کند. همسایه ها و آشنایان وقتی متوجه شدند می روم دیدار آقا، خیلی سلام رساندند.چند نفر هم قول گرفتند حتماً پیامشان را به رهبر برسانم. از یکی از مسئولان وقت، دلگیر بودند. یکی از محافظان قبل از دیدار محبت کرد و قبل از ورود رهبر به جلسه عمومی کمی برایم وقت گرفت. سلام و پیام مردم را در حضور تیمی که اطرافشان بود، منتقل کردم. متوجه شدم، خوششان نیامده که بقیه چیزی را درباره کسی بشنوند که آنجا نیست و قضاوت کنند.»از یک نگرانی که مثل خوره افتاده بود به جانش تعریف می کند: «گفتم آقاجون اگه از من ناراحت نیستین، یه عکس با من بندازید که وقتی مردم بگذارند روی مزارم. به اهل زمین و آسمان پُز بدهم که با ولی امر مسلمین عکس داشتم. آقا خندیدند و گفتند نه ناراحت نیستم، کاش در جمع مطرح نمی کردید.»
دعای آقا مستجاب شداز رحمانی می خواهم عکس را به سمت دوربین همکار عکاسم بگیرد تا ما هم پُز بدهیم که عکسی خصوصی را منتشر می کنیم. بعد به او می گویم شما قرار نیست بمیرید؛ جانبازها شهید می شوند. بین شوری اشک و بی رمقی غم، امیدی در صورتش گُل می اندازد. می گویم که شلمچه خیلی ها شیمیایی شدند چه خوب که شما نشدی! می خندد و می گوید: «شدم، بد هم شدم اما خبری از دردم نیست، یکهو در اوج گُم شد.» یاد اولین جملاتش می افتم که می گفت: کجا رفتی شفای من؟ می پرسم که بهبودش ربطی به رهبر داشته؟ می گوید: «دهه هفتاد بود. تن و صورتم از شدت سرفه های شیمیایی که برای خودم و خانواده خواب و آرامش نگذاشته بود، سیاه می شد به خودم گفتم باید آقا را ببینم تا برایم دعا کند.»احوال آن روز را با جزئیات تعریف می کند: «آن وقت ها ویلچر نداشتم، سینه خیز، بی رمق و کشان کشان خودم را رساندم به آقا. روی سینه می خزیدم و سرفه می کردم. ایشان مشغول صحبت با حاج آقا دعایی روزنامه اطلاعات بودند. گفتم: آقا به دادم برس! شما رو به جدت قسم یکی از دو شفا را برام از خدا بخواه. نفس ندارم. شرمنده خانواده ام. سرفه هام امانشون را بریده. روی نگاه کردن توی چشم هاشون را ندارم. آقا دستی به سرم کشیدند. همین طور که با آن حاج آقا حرف می زدند، ده دقیقه ای دست دیگرشان که مجروح بود را توی دستم گرفتم هی نوازش و گریه می کردم. نمی دانم آقا به خدا چه گفت؟ اما هرچه بود، از آن روز خبری از آن سرفه های کشنده نیست.»
دوباره همان زیلو!خیابان جمهوری خیابان کشور دوست، این روزها تصاویر نابی به خودش می بیند. احترام های قلبی و نظامی فراوان. از مرد و زن گرفته تا پیر و جوان. اهالی محله آقا، موکب پذیرایی و ایستگاه صلواتی راه انداخته اند. زیلوی میبدی سفید و آبی که جلسه های سخنرانی حسینه امام خمینی (ره) و دیدار با رهبر شهید را برای همه تداعی می کند گوشه ای روبروی ورودی مسدود بیت پهن شده است. آنهایی که تجربه و شانس دیدار داشته اند، ذوق می کنند. دست نوازشی روی زیلو می کشند. آنهایی که حسرت دیدار داشته اند حال غریبی دارند. چنگ می اندازند به زیلو. خم می شوند و بغلش می کنند و های های گریه. یک عده پرچم و عکس رهبر شهید را به دست گرفته اند. روبروی بیت، حاشیه خیابان ایستاده اند تا حماسه داغشان را با رهگذران پیاده و سواره به اشتراک بگذارند. عده ای هم دست خالی هستند و سلام نظامی می دهند. اینجا هر شب تا صبح مملو از رژه کاروان های موتوری و خودرویی است. مثل دسته های عزاداری می آیند، توقف می کنند و مسئولان خودجوش ایستگاه صوتی خیابان کشور دوست به ادب میزبانی برایشان روضه خوانی می کنند. همه طیف ها هم هستند. از دختران مکشفه ای که به حرمت رهبر، چفیه روی سرشان انداخته اند تا جوان هایی با بدن های پر از تتو، پیرسینگ و چهره هایی با آرایش غلیظ و البته مردم دیگر که ظاهری معمول و پوشیده تر دارند.
من آمده ام، سربازی!می روم سراغ سه دختر کم حجاب، نه برای اینکه بپرسم شما کجا و اینجا کجا؟ عزاداری در سوگ پدر حق همه دخترهاست. دعای وحدت می خوانند. دستانم را دو دختر مکشفه بغل دستی ام می گیرند توی دستشان و بالا می برند. دعا تمام می شود. می گویم: «ممنون که منم سهیم کردین.» دخترک لنز رنگی مصاحبه گرفتن هایم را دیده، می گوید: « دیدین بچه ها، خبرنگار از ما نپرسید شما دیگه برای چی اومدین اینجا؟ من آقا را قبل از شهادتش از همان بچگی دوست داشتم و دارم. الان هم اومدم بگم سربازتم. تقریباً هر شب اینجام.» حفره ریزی روی پرّه ی بینی اش را نشان می دهد و می گوید: «اون ما رو همون جوری که بودیم قبول کرد و دوست داشت. من هم قدم به قدم شبیه چیزی میشم که دوست داشت باشم. از پوشیدن چفیه شروع شد. این پیرسینگ را درآوردم. ناخن های کاشتمم ریموو کردم. نمی دونم چرا به تو میگم اما راستش امروز اولین اولین نمازم را هم خوندم.» لبخند می زنم. می گویم: «کاش من هم مثل تو سرباز خوبی باشم.»اسمش مبیناست، می خندد و می گوید: «آقا مال همه است. همین که می گفت محاسبات دشمن از ملت ایران غلطه را یادت هست؟» می گویم که دقیق یادم هست. چشمانش پر می شود و می گوید: «محاسبات غلطی مثل من زیاده. خود ما سر از تن دشمن جدا می کنیم.» همچنان در خیابان کشور دوست ایستاده ام. می شنوم که کسی فریاد می زند آقا حلالم کن، فکر می کردم ایران نیستی، رفتی پناهگاه اما... اما و های های گریه. به خودم جرئت نمی دهم بروم جلو و بپرسم چرا چنین فکری می کردی؟ از کجا معلوم آن پشیمان بهتر از من دشمن را پشیمان نکند؟
ما طاقت روضه های باز نداریمزن و شوهر جوان روی موتور نشسته اند. همین که به حوالی بنر و دیوار بتنی بزرگ که حائل شده بین آوار بیت و مردم می رسند، توقف می کنند. خیره می شوند به عکس رهبر شهید و گریه می کنند. از خانم، می پرسم چه چیزی ساعت ۱۲شب او را به اینجا کشانده؟ می گوید: «همیشه دوست داشتم بیت و رهبر را ببینم.» به دیوار حائل اشاره می کنم که مانع شده، می گوید: «ما دشمن را له می کنیم اما دل دیدن این یکی را نداریم. همان بهتر که آنجاست.» منظورش دیوار بتنی است. راست می گوید ما دل دیدن و شنیدن روضه های باز را نداریم. همسرش «مهرداد اصغریان» از کارمندان شهرداری منطقه یازده است و می گوید: «من خیلی وقت است که می دانم کشور دوست بیت و خانه آقا بود. همیشه از این جا که رد می شدم قلبم حس و حال دیگری داشت. دلم قرص می شد. خدا لعنت کند کسانی آقا را از ما گرفتند. باید خیلی ناپاک باشند که دلشان بیایدو چنین مرد پاکی را شهید کرده باشند.»اصغریان از میان حرف های رهبر شهید با یک جمله زندگی می کند: «جگر شیر داشت. با صلابت به آمریکایی که کسی جرئت نداشت روی حرفش، حرف بزند می گفت: دوران بزن در رو، تمام شده. بزنی، می خوری... حالا ما سیلی شهادت آقا را به صورت دشمن می زنیم. کارش به یاری خدا تمام است، انشاءالله!»
بیت و اولین ستون دود جنگآدم اینجا که می آید،خیلی اتفاقی باید انتظار دیدن همه را داشته باشد. از دوست و آشنا گرفته تا یک همکار خبرنگار. مثل دیدار با «سیده راضیه حسینی» آن دختر خبرنگار شیرازی که چند باری توفیق حضور در دیدار رهبری با اقشار مختلف را داشته است. اولین بار من و او در گروه خبر خوب همدیگر را دیدیم و حالا پشت آن دیوار بتنی زمخت، خبر خوبی نیست اما نه! چرا هست. این سوی دیوار. همین مردمی که مثل دلداده ها به خانه، محل کار و گودال قتلگاه عزیز شهیدشان آمده اند. راضیه به پهنای صورت اشک می ریزد: «دلم خیلی سنگینه، سرم هم. ما اولین دودی که از آتش این جنگ دیدیم، دودی بود که از بیت بلند شد. چرا این همه خوش دل بودیم که فکر می کردیم، آقا حتماً اینجا نیست چون احتمال ترور را درنظر گرفتن. رهبرمون نرفت ایستاد.» راست می گوید خیلی هایمان این طور فکر می کردیم. حتی اگر آقا به پناهگاه می رفت تحسین هم می کردیم اما معامله مردان حق، با خدا جور دیگری است.به جمله ای روی دیوار اشاره می کنم، نوشته: دیدی آخرش اولین دیدارمون این جوری شد! چشمان خبرنگار عزادار آنقدر تر است که کلمه ای باقی نمی ماند. راضیه راست می گوید: اینجا هم نقطه داغ و عزاخانه ماست هم همان جایی که هنوز دلمان همین جا آرام می گیرد. می خواهم به او بگویم اما دلم نمی آید بیشتر از این چشمانش بارانی شود. ناگهان خداحافظی می کنم و به خودم می گویم: «این خبر را برسانید به کنعانی ها، بوی پیراهن خونین کسی می آید. چه رهبری داشتیم ما؛ اولین آتش جنگ جان او را گرفت، ماند، نرفت...»
کاش ما هم کودک بودیمکنار دیواره بزرگ بتنی، جایی که طول دیوار نتوانسته پهنای کوچه را کامل بپوشاند دریچه های فلزی توری ریزبافت گذاشته اند. چند خانم برای بچه های کوچکشان خوراکی خریده اند. بچه های یک تا هفت، هشت ساله مشغول بازی با هم هستند و خوردن خوراکی. مادرها صورتشان را با چادر پوشانده اند. سر به زیر انداخته اند و شانه هایشان از شدت اشک و دلتنگی تکان می خورد. نزدیک می روم تا نوشته روی دیوار را بخوانم که صحنه جالبی دشت می کنم. دخترکی دو ساله با دامن چین دار و لپ گلی، یک تکه از بیسکویت و خوراکی اش را از شبکه توری داخل می برد، می گوید: «آگا بیا بدیرش...» ترجمه زبان کودکانه اش می شود اینکه آقا بیا بگیر این خوراکی را. خوشحال است، یه کم خودش از تنقلاتی که آورده می خورد یک کم هم به آن سوی دیوار آهنی می فرستد. کاش ما هم مثل او بودیم. عجب تجسم غبطه برانگیزی...
وطن پرستان تقلبی کجا رفتند؟!خانوادگی آمده اند به دیدار رهبر. می گوید که حیف دیر شد. وقتی فهمیدم که من هم می توانستم ایشان را از نزدیک ببینم که دیر شد: «راستش را بگویم؟ همیشه فکر می کردم دیدارها را فقط دعوت شده های نورچشمی و مسئولان می توانند بیایند. از یک نفر پرسیدم، اینا چه جوری میرن که ما نمی تونیم. خندید و گفت: به راحتی! میری خیابان کشور دوست. هستند کسانی که اسم ها را می نویسند و برای دیدارهای بعدی از میان همان اسم ها قرعه کشی می شود.» «مرضیه علی آبادی» از میان همه سخنرانی های رهبر این یکی را بیشتر دوست دارد: «با یزیدیان بیعت نمی کنیم.» بعد، می پرسد: «چرا ما همان روز نفهمیدیم که آقا ما را برای شهادتشان آماده می کند؟» این درد خیلی های ماست. علی آبادی، می گوید: «دی ماه بعضی ها را می دیدم که در فضای مجازی، تحت تاثیر جو آن روزها عکس کشورمان را گذاشتند پروفایل و نوشته اند وطنم؛ مادرم! حالا که دشمن به میهنمان، مادرمان حمله کرده نه خبری از عکس وطن نه سیاهبازی توی فضای مجازی از آنها هست. آدم چقدر موسمی و دمدمی مزاج آخه!» با انگشت اشاره تابلوی خیابان کشور دوست را نشان می دهد و می گوید: «به خدا که میهن پرست، ایران دوست و کشور دوست واقعی فقط همین آقای شهید. مردِ حرف و عمل. خوشحالم کسی را دوست داشتم که خالص و راستگو بود آن هم در این دنیای پر دوز و کلک!»
رزمنده دیروز؛ شهید امروز«ماشاءالله ابراهیمی»، هم به کشور دوست آمده است. مردی که قسمتی دیگر از جورچین روایت های مردمی از رهبر شهید را کامل می کند. ابراهیمی ۶۰ ساله از دیدارش با رهبر می گوید، آن هم در جایی که فقط مردانی را می توان دید که سر نترس دارند از جنگ نمی ترسند: «به نظرم سال ۱۳۶۶ بود. منطقه غرب، خط مقدم. یکدفعه دیدیم برادرها دور یک نفر حلقه زدند و جمعیت همین جور جلوتر می اومد. به چشم خودم شک کردم. چند باری محکم پلک زدم تا ببینم واقعاً درست می بینم؟ آقای خامنه ای عزیز، لباس رزم پوشیده بود. منطقه عملیاتی ما پر خطر، کمین بود. نترس ها رو می فرستادند اونجا. ایشون اما اومدن بین همه ما. با همه حرف زدن. خیلی روحیه دادن. قوت قلب گرفتیم. اون وقت ها، ایشون رئیس جمهور کشور بودن؛ مقام دوم. من همون جا بود که فهمیدم این آقا هیچ وقت ایران و ایرانی رو تنها نمیگذاره. قتلگاهش را ببین!»
رهبر، زندگی، آزادیدفعه دوم است که به خیابان کشوردوست می آید، دفعه اول مراسم چهلم رهبر بود و دفعه دوم همین امروز.ماجرای اینجا بودن «زهرا عبدی پور»، اینجا شبیه همان «عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد است...» او از ماجرای فتنه «زن، زندگی، آزادی» به بعد مدافع نظام و رهبر شده است. ماجرا را اینطور روایت می کند: «قبل از آن تحت تأثیر حرفهای بقیه، فضای مجازی و این شبکه های دروغگو بودم. هر چه این غائله پیش می رفت، می دیدم آقا بدون حاشیه، حساب شده و محکم کشور را از این پیچ رد کردن. بعد رفتم سخنرانی های مختلفشون مثلاً درباره آینده برجام و ... رو خوندم. هرچی گفته بودن، درست از آب در اومد. خیلی دانا، عاقل و راستگو بودن. به ایشون اعتماد نمی کردم به کی اعتماد می کردم؟» از حسی که به رهبر داشته و دارد می گوید: « مثل پدر بود. خوابشون را دیدم. گفتم: آقا می بینید این همه تهدیدتون می کنن. تو رو خدا مراقب خودتون باشین. خندیدند و به من گفتند چشم دخترم زهرا جان، چشم!»نگاهش می کنم. پسرکش رهام شش ساله که کنار مادر ایستاده می گوید: «مامانم همه اش گریه میکنه این روزها برای زیبا.» متوجه می شوم رهام رهبر را زیبا صدا می کند. مامان زهرا صورت رهام را نوازش و با صدای بلند گریه می کند: «بابای زیبا، چقدر وزن دنیا بعد از شما کم شد!»
تهرانی ها داغدارترند!خیابان کشور دوست از قزوین مهمان دارد . «الهه صالحی» همراه دخترک کوچک کالسکه نشین و همسر فیلمبردارش آمده اند اینجا. سفرهای این شکلی زیاد می روند. همسرش فیلمبردار است. می خواهم کشور دوست و فراق رهبر را از زاویه دید لنز دوربین و مستندهای همسرش روایت کند: «قزوین که عزادار و سیاهپوش شد اما هیچ کجا را مثل تهران، عزادار ندیدم. حق هم دارند، همسایه های دیوار به دیوار آقا بودند. همان هوایی را نفس می کشیدند که ایشون نفس می کشید. اینجا تنوع و تفاوت ظاهر دوستدارانشون هم زیاده. آدم هایی با ظاهر و پوشش باز هم اومدن و جوری گریه و عزاداری می کنن که انگار یکی از اعضای خانواده شون را از دست دادن. ما همه یک داغ به دل داریم.»هوا سرد است. گاهی نم باران ابرهای بارانی گذرا زمین را نقطه چین خیس می کند و باد ابرها را می پراکند. دوباره هوا صاف اما سردتر می شود. صالحی، پرچم به دست رو به خیابان به استقبال رهگذران آمده است. می پرسم: «با این کوچولو سخت نیست، سردش نشه یکهو.» بی معطلی می گوید: «آبدیده می شود دخترم. بچه های ایران محکم و قوی بار می آیند.»
این اولین داغ من بود!کاروانی به نام کاروان «خیبر»، از همان شب شهادت رهبر تا امروز و هر وقت که لازم باشد، هر شب خیابان های شهر را با شعار و حماسه فتح می کنند. به اینجا که می رسند اما از مرکب پیاده می شوند. مهیای شنیدن روضه می شوند. «پریچهر فرسمانه» هم همراه خانواده هر شب همین جاست با همین کاروان. یک روز هم غیبت نداشته است و می گوید: «رهبرمون که داغدار پدر شهیدشون هم هستن، دستور دادن و ما هم اطاعت می کنیم.» از حال و هوای خودش می گوید: «تا حالا به لطف خدا هیچ کدام از اعضای خانواده ام را از دست نداده ام. این اولین عزا و داغی است که در عمرم تجربه می کنم. خیلی سنگین است. قبلاً هرکس می گفت آخ جگرم، سوخت... راستش نمی فهمیدم چی میگه! ولی با این داغ واقعاً جگرم سوخت. هر شب میاییم اینجا وایمیستیم و گریه می کنیم، میگم: قرار بود ما فدات بشیم آقاجون چرا شما فدای ما شدی آخه؟ قربون اون دل رئوفت برم که انقدر بزرگ بود.»
شانس یعنی اذان هنگام تولدنوبتی هم باشد، نوبت «فاطمه حسنا» است. همراه پدرش به خیابان کشور دوست آمده. وقتی متوجه می شود که بابا از آقا چند باری عیدی، عید نوروز گرفته مشت کوچکی به دل بابا می زند که: «ای ناقلا! چرا اون عیدی رو ندادی به من؟» بابا دست دخترش را می بوسد و می گوید: «مامانت همان جا، اون عیدی را گرفت از من و گذاشت لالی قرآن. یکی اش مال خودته. بزرگ شدی، انشاءالله عروس شدی بهت میدم.» چشمان بابا پر از اشک و پف کرده است و فقط فاطمه حسنا می توانست پدر را کمی بخنداند. بابا می گوید: «اذان این فسقلی رو رهبر گفتن.» فاطمه دستی از روی روسری به گوش هایش می کشد و کلی ذوق می کند. به او می گویم: «اولین صداهایی که توی گوشت شنیدی از بهترین صداهای عالم بوده، قدر این گوش ها را بدان.» سری تکان می دهد و محکم پلک می زند که یعنی باشه! شیرین زبان خوش شانس می گوید: «کاش می تونستم اون صدا را توی گوشم بشنوم.» دست های فاطمه روی گوش هایش رژه می رود. ساعت حوالی دو بامداد است. جمعیت کم که نمی شود، بیشتر هم می شود. مردی صورتش را پشت پرچم پنهان کرده و به زبان کردی، مویه می کند و اشک می ریزد. جای ننه آذر خالی است. اینجا یک نفر از شمال آمده، یکی از قزوین، دیگری خرم آباد و این مرد کردستان. کشور دوست، همه ایران را دور هم جمع کرده است.#کشور_دوست#رهبر_شهید#جنگ_رمضان#ایران_قوی#بیت_رهبری#خیابان#میدان#آمریکا#اسرائیل 22:17 - 26 فروردین 1405