ماجرای بدهی عجیب آقامعلم
صندلی خالی آقا معلم حتماً با آمدن یک معلم جدید به مدرسه پر شده اما دستخط هایش می گویند که حالا حالاها یادش از ذهن دانش آموزانش پاک نمی شود چون...
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: وقتی از پهلو گلوله خورده بود، لبخند می زد. دو ساعت تمام در حسینیه ای در مرودشت با لبخند راه می رفت، می نشست و بلند می شد و به جای اینکه بقیه به او روحیه بدهند، خودش به بقیه روحیه می داد. آقا معلم با لباسی که به خونش خیس و رنگین شده بود با دنیا خداحافظی کرد. شهید معلم شهید، «حسین بابری» که هرچه بیشتر زندگی و خاطراتش را مرور می کنی، بیشتر غافلگیر می شوی. مثل ماجرای دستخط بدهی هایش تا مدیون کسی نماند. ظاهراً یک دست نوشته با جملات، اعداد و ارقام معمولی است اما به دو خط آخر که می رسد، ماجرا رنگ و بوی دیگری می گیرد. مثلاً آن جمله که نوشته که حلالیت از صاحب فلان زمین...
18 دی ماه خبر آمد که مرودشت، شلوغ شده است و عده ای برای اعتراض به مشکلات اقتصادی کشور به خیابان آمده اند اما گروهی از این جماعت ماهیت خودشان را آشکار کردند. رفتارهای خشونت آمیز شدید از خودشان نشان دادند. به خانه و ماشین مردم دست درازی کردند و آتش به جانشان انداختند. مساجد، حسینیه و داروخانه مرکزی شهر را به آتش کشیدند. نیروهای امنیتی، بسیجیان و نیروهای داوطلب مدافع وطن خودشان را به معرکه ای که هر لحظه خشن تر می شد، رساندند. بومی ها می گفتند به جز یک عده نوجوان که تحت تأثیر جو قرار گرفته بودند، چهره بیشتر اغتشاشگرها برایشان آشنا نبوده. همین چهره های ناآشنا با نیروهای امنیتی درگیر شدند. بعضی از نیروها رخمی شدند و برای اینکه زیر شکنجه ها یا به عبارت بهتر سوءقصدهای وحشیانه تروریستی جانشان در امان بماند با کمک دوستانشان به حسینیه و مراکزی در همان حوالی منتقل شدند. مانند اتفاقی که برای «حسین بابری»، معلم جوان 29 ساله مرودشتی افتاد. آقا معلم همیشه، هر جا که حرفش می افتاد به همه می گفت که این کشور تمام هستی، شرف و آبروی ماست برای نگه داشتنش باید از جان شیرین هم گذشت. آقا معلم وقتی خبر هتک حرمت به مساجد و آسیب به اموال مردم را شنید، طاقت و بهانه نیاورد و خودش را به دوستانش رساند. درگیری ها ادامه داشت که ناگهان تیری در پهلوی راست معلم نشست و ماجرای شهادتش رقم خورد.
حسین بابری، از طرفداران شهید آوینی بود. در فیلم ها و صحبت هایی که از او بجا مانده، بیشتر وقت ها چند کلمه بین جمله هایش ثابت است؛ مثلاً مدام می گفت : «شهید آوینی گفته که شهدا رفته اند و ما ماندیم اما به نظر من، این شهدا هستند که مانده اند و ماییم که رفته ایم.» آقا معلم به همه گفته بود قبل از 30 سالگی کارش با این دنیا تمام می شود. حسین مثل حرف خودش جاودانه شد. با شهادتینی که خواند ماندگار شد. شهید شد تا به قول خودش نرفته باشد؛ بلکه بماند. دوستانش گفته بودند که رفیقشان در حالی شهید شد که روزه بود. لب تشنه و گرسنه. یکی از دوستانش اما به جای کلمه تشنه تأکید داشت مدام بگوید: «حسین ما مثل آقایش عطشان رفت، عطشان...» نامش حسین نبود، وقتی به دنیا آمد نام دیگری برایش انتخاب کرده بودند؛ «پژمان» خودش اما تصمیم دیگری گرفت نامش را به حسین تغییر داد تا همنام سالار شهیدان باشد. نیت کرده بود و آرزو داشت از این شباهت ظاهری به شباهت واقعی؛ شهادت برسد و رسید.
شهید بابری، از آن دسته شهدایی است که حتی اگر امکان گفتگو با خانواده و دوستانش در این روزهای اوج داغ و شهادتش برای خبرنگار فراهم نباشد، او را دست خالی راه نمی اندازد. چطور؟ کافیست از خانواده اجازه داشته باشی یا از مدرسه، کمی وسایلش را جستجو کنی و هر بار با دیدن یک برگه و دستخط از او غافلگیر شوی. آقا معلمی که خیلی وقت ها توی کلاس درس به بچه ها تأکید می کرد آدم باید برای لحظه لحظه زندگی اش برنامه داشته باشد، عالم بی عمل نبود. هر برگه و دستخط، نشان می دهد که معلم جوان، اهل برنامه ریزی بوده است. از کاغذی که با کمک همسر و فرزندانش در قالب برنامه خانوادگی تنظیم کرده بودند تا دستخطی که زیر شیشه میزش گذاشته بود.
نوشته دستخط او روحیاتش را مشخص می کند. بعضی جمله ها مربوط به اعمال عبادی است که خودش را موظف می کرد هر روز انجام دهد مانند قرائت قرآن و بعضی دیگر مراقبه بود، مثلاً خیلی بی آرا و یرا و ساده اما محکم نوشته غلاف کردن چشم و زبان. برای دنیای مجازی هم نکته سنجی خودش را داشت و خیلی صریح و بی تعارف با خودش نوشته بود: «ولگردی مجازی ممنوع» همیشه سر کلاس درس به بچه ها سفارش می کرد این دنیای مجازی خطراتش بیشتر از دنیای واقعی است و باید شش دنگ حواسشان را جمع کنند تا در امان بمانند.
دستخطی که شهید به پدرش داده بود اما حکایت جالب تری دارد. خدا با حق الناس شوخی ندارد. حتی آن را از شهید و مجاهد فی سبیل الله که خون و جانشان را در راه دین و خدا هدیه می کنند بی تعارف مطالبه می کند. شهید بابری که آرزوی شهادت، خواسته روز و شب زندگی اش بود، خیلی خوب این نکته را می دانست. برای همین هر آنچه نیت کرده بود یا قرض داشت را روی یک برگه با خط ساده نوشته بود. دستخط هایش نشان می دهند که اهل وقت تلف کردن و حاشیه نبوده، متن ماجرا را خیلی خلاصه می نوشت تا خلاصه و روشن زندگی کند. معلم جوان، از چند قلم قرض و نیتی که بدهی داشته هم نوشته است. دو بند آخر نامه اما کافیست تا بُعد دیگری از زندگی او برایمان روشن شود. ذهن شهید بابری، بسته نبود. مطالعه می کرد. تاریخ می خواند تا اشتباه ها را بشناسد. اگر قرار باشد روزی درباره موضوعی با دانش آموزانش حرف بزند، مستند حرف بزند با دلیل و مدرک کتاب. آقا معلم در غائله ای به شهادت رسید که شاهزاده در حسرت پادشاهی پهلوی راه انداخت. در فراخوان 18 دی که به سفارش اسرائیل و آمریکا مایه آشوب و خسارت به ایران شد. او در فهرست بدهی هایش نوشته دو جلد کتاب خاطرات فردوست؛ دوست محمدرضا پهلوی برسد به دست فلان دوستش.
چگونه ممکن است لطافت و ظرافت از یک فهرست بدهی ببارد؟ امکان دارد؟ دارد! اینجا در دستخط بدهی های شهید بابری، بند آخر آنقدر لطیف است که آدم دلش می خواهد خودش کفش و کلاه کند و برود جلوی در خانه بچه های «حبیب خان» و حلالیت بگیرد. آدم خودش دلش می خواهد برود کنار همان زمین چلتوک، دست نوازشی روی زمین بکشد و بگوید: دوباره که محصول دادی از خوشه ها برای آقا معلم حلالیت بگیر که موقع چیدن گردو پایش رفته روی آنها.» حسین بابری وقتی زخمی شد، دوستانش او را به یک حسینیه بردند تا اغتشاشگرهایی که بیمارستان شهر را محاصره کرده بودند، بروند و راه باز شود برای امداد. دو ساعت تمام جانبازی اش را با لبخند گذراند با تبسم شیرینی که صبر و مقاومت چاشنی اش بود.
آقا معلم توی دستخط بدهی ها نوشته بود: حلالیت گرفتن از صاحب زمین چلتوک کنار حوزه صاحب الزمان(عج) که موقع جمع کردن گردو پاهایم روی خوشه ها رفت و روی زمین ریخت. آقا معلم، حواسش به لگد کردن محصول زمین همسایه بود اما آخر به دست آنهایی شهید شد که به مال و جان کسی رحم نکردند. دانش آموزان معلم بابری حق داشتند وقتی خبر شهادت معلم محبوبشان را شنیدند، شوکه شدند. همه از مردی می گفتند که زیبا شهید شد. شعر شاعر جوان «میلاد عرفانپور» وصف موزون تری از حال و هوای کلاس درسی است که حالا معلمش آسمانی شده: زیباتر از زیبا شدی آقا معلم/ تصویر عاشورا شدی آقا معلم/.../معلوم شد دیگر چرا اسمت حسین است/ با رفتنت معنا شدی آقا معلم/.../ممنون که برگشتی کلاس درس/ موضوع این انشاء شدی آقا معلم...
19:05 - 4 بهمن 1404