این تشییع یک فرق اصلی داشت

تشییع پیکر شهدای دیروز یک فرق بزرگ داشت با بقیه مراسم مشابهی که دیده بودیم، یک تفاوت که روح آدم را مچاله می کند.
گروه جامعه: ظهرگاه چهارشنبه، مراسم تشییع پیکر شهدای امنیت و حادثه ناگوار اخیر کشور تا حوالی عصر برگزار شد. تابوت شهدا توی ماشین های حمل پیکر در آغوش جمعیتی که به استقبال و بدرقه شهدا آمده بودند، حرکت می کرد. مسیر دانشگاه تهران تا معراج شهدا، هر لحظه پرازدحام تر می شد. کاروان شهدا حرکت می کرد و عده ای که کمی دیرتر رسیده بودند به امید رسیدن به فوج جمعیت و عرض ارادت به شهدا می دویدند. مثل دختر جوانی که می دوید و به دوستانش می گفت: «بدویین دیگه! از هر چی جاموندیم عیب ندارد از شهدا نه..‌.»
دختر محجبه در حاشیه خیابان انقلاب به دوستش می گوید: «یادت باشه حتماً گل بخریم.» دوستش می گوید: «برای شهدا؟» پاسخ دختر جوان شنیدنی است: «اونا خودشون را رسوندن به گل‌های بهشت. منظورم برای پلیس هاست. انصافاً مدیونشونیم. خدا سایه شون را از سر امنیت این کشور کم نکنه.»بعد دوستش با صدایی آرام می گوید: «گل برای گل پس...» و من به تعبیر دیگری فکر می کنم: «در تشییع لاله ها، عطر نرگس روی شانه سروها دیدنی است.
مادری راه می رود و می گوید: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.» می پرسم که منظورش چیست. پاسخش بین همه مردم که منتظر آمدن اولین ماشین حامل پیکر شهداست، آدم را بارانی می کند مثل هوای تهران که نم نم شروع کرده به باریدن. مادری که تسبیح سرخ یاقوتی اش را می چرخاند و لابلای ذکر و صلوات برای شهدا می گوید: «چه علی اکبرهایی که علی اصغر شدن.شنیدم بعضی شهدا ارباً ارباب شدن مثل جوان لیلا...» و بعد های های گریه بی امان خودش و چند نفر دیگر بلند می شود. یک نفر دیگر از همان اطراف می گوید: «اون بچه را ببین روی دوش پدرش. امروز علی اکبر ها را تشییع می کنیم، درست! اما همین بچه ها که روی دوش باباهاشون قلمدوشن فردا جای اونها را هم سبز می کنن. خدا به خون شهید برکت میده.»
هنوز خرده شیشه های ایستگاه اتوبوس های تندروی تئاتر شهر کامل پاک نشده. گوشه و کنار ایستگاه می توان دست انداخت یک مشت شیشه آبی رنگ ضخیم را برداشت. مردی میانسال به همسرش می گوید: «این شیشه ها خیلی ضخیمن. حتی تگرگ هم نشکونده بودشون که اینا اینجوری، خرد و خاکشیرش کردن.» دختر جوانی یک مشت شیشه توی دستش گرفته و می گوید: «خدا کنه دل آدم، ایمان آدم خرده شیشه نداشته باشه. دوباره درستش می کنند اینجا را بهتر از قبل.» تعبیرش را با تماشای جمعیتی که از پس و پیش او حرکت می کنند، تلفیق می کنم: «آیینه اگر بشکند، تکثیر می شود. آیینه شکسته، هنوز هم آیینه است.»
اینجا درست در حوالی میدان انقلاب اسلامی ، مردی سالخورده در آیین تشییع شهدای روزهای تلخ اخیر کشور، حال و هوای مادرش به سرش زده است. مهر مادری را با هنر دست، کش و قوس قلم و جوهر مرکب خوشنویسی، خوش خط و خوانا به دید عموم گذاشته است. جمله ای ساده و دلنشین که حال آدم را خوب می کند. نوشته وطن مادر است و کدام مادر است که بین بچه هایش فرق بگذارد؟! با هرکه حرف می زنم، دلی پر درد دارد و می گوید که این تشییع، سنگین ترین تشییعی بوده که شرکت می کند، مثل مردی که از گروه خبری یکی از رسانه هاست و خودش را زینالی معرفی می کند. زوجی جوان در همسایگی آنها هم با شلیک گلوله از پشت سر و درست به سر، شهید شده اند. زینالی غم به دل دارد و می گوید: «خیلی وقت ها تشییع رو می آیم. این یکی خیلی غم و فرق داره. درد داره که ایرانی فریب بخوره، بشه نیروی دشمن و هموطنش را بیگناه و همه جا را به آشوب بکشه. من هم دخلم با خرجم نمی خونه، راه بیفتم توی خیابون و آدم بکشم؟! اون خوی وحشی از ایرانی برنمیاد، نتیجه لقمه حرام دشمنه.»
سنگینی و غم نگاهش خیلی زودتر از تصویر اعلامیه ای که به دست گرفته است توجه آدم را جلب می کند. جلو که می روی و پرس و جو می کنی، می بینی اعلامیه برادرزاده شهیدش را که در وقایع اخیر به شهادت رسیده بالای دست گرفته. مردی چهارشانه و تنومند است اما داغی که دیده، دست و دلش را می لرزاند. درباره شهادت برادرزاده اش که به دست اغتشاشگران به شهادت رسیده، می گوید: «پهلوش را دریده بودن. بچه هیئتی بود و عاشق حضرت زهرا(س). توی روضه های مادر جور دیگه ای گریه می کرد. آخر هم مثل مادر پهلوشکسته، شهید شد.» دانیال تک فرزند بوده و به گفته عمویش فقط به این دلیل او را به شهادت رساندند که چهره مومن و مذهبی داشته است. آن شب اغتشاش، دانیال هیچ مأموریت امنیتی نداشته و به قول عمویش او را غریب گیر می آوردند و بیرحمانه شهید می کنند.
به پاهایش نگاه می کنم که به همت دست ها و زحمت عصا حرکت می کنند. نزدیک می روم، از بانویی که همراه اوست می پرسم: با این شرایط حاج آقا سخت نیست که آمدید؟ می گوید: «وظیفه است.» میان صحبت ها معلوم می شود که همسرش رزمنده شهید چمران در جنگ های نامنظم در غرب کشور بوده و رزمنده فعال در هشت سال جنگ. وضعیت پاهایش هم سوغاتی همان جبهه و جنگ است. کهنه سرباز حرف های همسرش را تکمیل می کند که هم برای شهدا آمده اند هم برای اینکه مسئولانه تر برای مشکلات اقتصادی کشور تدبیر شود. همسرش، مادرانه چشمهایش خیس می شود و می گوید: «این ۴۷ سال هروقت راهپیمایی بوده و تشییع جا نموندیم و خودمون را رسوندیم که شرمنده انقلاب و شهدا نباشیم...» معلوم است که منظور مشخصی از این حرف ها دارد اما کلمه ها را فرو می خورد. چشمانش خیره می شود به بنری که روی آن نوشته با مسببان خون شهید عجمیان، آرمان و شهدای اخیر بدون مماشات برخورد کن، قوه قضاییه... سینه این مردم هنوز داغ سال ۱۴۰۱ و شهادت مظلومانه آرمان و روح الله ها را از یاد نبرده. مردی رد می شود و می گوید: «تو رو خدا اقتصاد را درست کنن تا جوونامون اینجور بیگناه پرپر نشن، آخه نگاه کن چند تا کامیون؟ هی شهید که داره تشییع میشه.»
اینجا محفل گردهمایی مادران سینه سوخته است. چه آنهایی که فرزندشان دهه شصت به دست منافقان شهید شده اند چه رزمنده های هشت سال دفاع مقدس یا جنگ ۱۲ روزه و وقایع اخیر. فرق جدید یا قدیمی بودن داغ ها را از عکس توی قاب می شود فهمید و حال نزار مادرانی که تازه داغ دیده اند. اما اشک، انتخاب خوبی برای تفاوت قائل شدن نیست و کمکی به شناسایی سال شهادت نمی کند. دست کم اینجا نمی کند. چرا؟ حال غریبی است؛ همه مادران شهدا چه دهه شصتی چه امروز سینه سوخته گریه می کنند. هنوز جوشش و گرمای خون فرزند شهیدشان را مثل روز اول، احساس می کنند. مثل مادری که صورتش را پشت دو قاب عکس پنهان کرده و یواشکی بارانی شده. اینجا از این دست، صحنه ها بیشمار است.
یک زن جوان با رنگی که مثل گچ سفید شده با دیدن، ماشین پیکر حامل شهدا، گریه می کند. خیل جمعیت را می شکافد تا راه باز کند و تابوت پسرش را پیدا کند. مدام می گوید: «پس بچه ام کو؟!» و خانم های که همراهش آمده اند با همین سئوال به ظاهر ساده، بیتاب می شوند و خون می بارند. دستان مادر علیرضا سرد سرد است. انگار گردش خون مادر بند آمده و تا پسرش را نبیند، خون زیر پوستش نمی دود. مادربزرگ شهید محکم و صبور می گوید: «فردا پیکرش امامزاده صالح دفن میشه. انقدر نوکری امام حسین(ع) را دوست داشت که نگو! خادم موکب اربعین بود. حالا اون شهید شد و ما جامانده...» از خشونتی که لباس مزدور پوشید و دستش به خون این شهید سرخ شد، می گوید: «سه روز دنبال پیکرش بودیم، عاقبت تو معراج شهدا پیدا شد. زنگ زدن خونه به مادرش گفتن پسرت را شهید کردن. مادرش از روی شیشه، آتش و سنگ و چوب توی خیابون دوید و خودش را رساند، وقتی رسید به عده حلقه زده بودن و سیگار می کشیدن. علیرضا دانش آموز بود، امنیتی نبود. اینها چه شیری از مادر و نونی از سفره پدرشون خوردن که رحم ندارن.»
وزش باد، شدت گرفته. چند نوجوان نوبتی تصویر مردی جوان را توی دست می گیرند و بالا می برند. کمی پرس و جو مشخص می کند، فرمانده پایگاه بسیجشان بوده و البته بیشتر رفیقشان. یکی از پسران نوجوان، نامش جواد است و می گوید: «ما خیلی شیطون و شلوغیم. پا به پای ما شوخی می کرد. تو یه برنامه که دیدیم بیشتر فرمانده پایگاه ها از خستگی نای حرف زدن نداشتن با کلی انرژی همه را سر شوق آورد. خیلی صمیمی بود و وقتی هم می گفت ساکت! با عشق حساب می بردیم و رعایت می کردیم. کاری کرده بود که مسجد شده بود خونه دوم ما.خیلی تو گوشی نبودیم و بیشتر دنبال کارای فرهنگی بودیم.» نحوه شهادت فرمانده، نگاه و صورت بچه ها را غمگین می کند و جواد می گوید: «آقا سمیعی، اصلا سلاح و اینا نداشته. آنقدر با سنگ بهش ضربه زدن که شهید شد. ذره ذره از پا درآوردنش. خیلی نامردی!» فرمانده دیروز شده الگوی فردا و شاگردش می گوید:«ما مثل حاج قاسم شهیدانه زندگی و به مردم خدمت می کنیم و مثل فرمانده که نه! رفیقمون شهید میشیم.»
00:48 - 25 دی 1404

0 بازدید