معلمی که کلاس درس را در منزل دانشآموز سرطانی برگزار کرد
وقتی مطلع شد دانشآموز کلاس دومی به دلیل سرطان توانایی رفتن به مدرسه را ندارد، به فاصله ۳۰ کیلومتری اصفهان تا دولتآباد و خستگی تدریس صبحگاهی فکر نکرد و با انگیزهای خدمت در جاهای محروم و معامله با خدا راهی خانه آن کودک شد.
خبرگزاری فارس-اصفهان؛ روزهایی که بیشتر معلمان تازهکار، شهرهای بزرگ و مدارس مجهز را هدف میگرفتند، اما او عاشق جاهای محروم بود؛ میگوید: همیشه دوست داشتم در مناطقی خدمت کنم که کمترین امکانات را دارند. اعتقادش این بود که سطح شهرهای بزرگ، توانمند است و بهترین مربیان و تجهیزات برایشان مهیاست، اما بچههای روستاها و جاهای محرومتر، نیازمند کسانی هستند که دلسوزانه و بدون چشمداشت، معاملهگر با خدا باشند. انگیزهاش فقط همین معامله بود.این انگیزه، بعدها به یک اصل در زندگی حرفهای فاطمه میرکاظمی، آموزگار اصفهانی تبدیل شد. هر جا که کودکی از تحصیل بازمیماند چه به دلیل فقر، چه بیماری، چه دوری راه، خانم میرکاظمی خود را موظف میدانست که کاری کند. اما شاید هیچکدام به اندازه ماجرای دانشآموز سرطانی، نشانهای از ایثار بیادعای او نباشد.یک روز عادی، تماسی از آموزش و پرورش با خانم معلم برقرار شد؛ دانشآموزی در کلاس دوم ابتدایی بود که تازه تشخیص سرطان گرفته بود. خانوادهاش توانایی فرستادن او به مدرسه را نداشتند، کودک مدام در حال شیمیدرمانی بود، و مدرسه هم نمیتوانست معلمی را به طور تماموقت به خانه بفرستد.این آموزگار فداکار میگوید: من را معرفی کردند. گویا شنیده بودند که همیشه در کارهای داوطلبانه حاضر هستم. من هم بیدرنگ گفتم: چشم. فقط آدرس را بدهید.
آن کودک در اواسط سال تحصیلی کلاس اول مبتلا به سرطان شد. تا آغاز کلاس دوم، تقریباً یک سال تمام از آموزش منظم بازمانده بود. خانم میرکاظمی وقتی برای اولین بار به خانه آنها رفت، صحنه دلخراشی را دید؛ کودک از ضعف و حالت تهوع ناشی از شیمیدرمانی توان بلند شدن نداشت، اما چشمانش هنوز برق کنجکاوی را حفظ کرده بود؛ او میگوید: همان نگاه باعث شد بدانم اگر او را رها کنم، شاید هیچوقت به مدرسه برنگردد. تدریس بدون نوبت و بدون خستگی خانم معلم صبحها در مدرسهای در دولتآباد تدریس میکرد. مسیر اصفهان تا دولتآباد حدود نیم ساعت راه است؛ اما بعد از ظهرها باید مسیری دیگر را تا خانه دانشآموز طی میکرد. گاهی میان کار راهی میشد؛ گاهی بعد از تعطیلی مدرسه، دوباره از اصفهان به سمت خانه کودک میرفت. روزهای تعطیل نیز برایش تعطیل نبود. میرکاظمی میگوید: برنامهام را بسته به حال دانشآموز تنظیم میکردم. اگر روزی شیمیدرمانی داشت و توانایی نداشت، سر ساعت نمیرفتم. اما اگر حالش خوب بود، حتی جمعهها هم میرفتم. مهم نبود چه روزی است، مهم این بود که عقب نیفتد.کلاس دوم برای این دانشآموز تماماً به صورت غیرحضوری و با تلاش خانم معلم گذشت. کمکم پس از ماهها درمان، کودک جان گرفت. آن قدر قدرت پیدا کرد که بتواند روی صندلی چرخدار بنشیند و به مدرسه برود.این آموزگار اصفهانی ادامه داد: به فضل الهی، خود دانشآموز علاقه زیادی داشت که برگردد. یک روز مادرش تماس گرفت و با خوشحالی گفت که پزشک اجازه داده مدرسه برود. من آن روز گریه کردم.
دانشآموز امروز در کلاس چهارم درس میخواند. همان کودکی که تصور میرفت به خاطر سرطان هرگز پایش به مدرسه باز نشود، اندکی بعد با ویلچر اما با انرژی به کلاس میرفت و جزو دانشآموزان فعال بود.هنوز هم گاهی از دور حالش را میپرسد و جویای احوال دانشآموزش است، فاطمه میرکاظمی تنها در این یک مورد پابهپای دانشآموزانش نرفته است. او میگوید: دانشآموزی داشتم، پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله. بچهکار بود، خانواده بدسرپرست داشت. از سنش خیلی گذشته بود، اما هنوز کلاس اول را هم یاد نگرفته بود. الفبا را نمیشناخت. دیگر نمیشد او را در دبستان دولتی ثبت نام کرد.آن روزها، خانم معلم در امامزاده نرمی که نزدیک محل زندگی کودک کار بود، گوشهای خلوت میکرد و آن نوجوان را مینشاند. با نهایت صبر، حروف الفبا را به او یاد داد. بدون کتاب درسی مناسب، بدون حقوق اضافه، بدون حتی ثبت در سابقه کاری.
این آموزگار فداکار، نمونهای زنده از معلمانی است که نه از روی وظیفه اداری، که از سر اخلاص به خانه دانشآموزان بیمار و محروم رفتهاند. معلمانی که «معامله با خدا» را بر هر نفع زودگذری ترجیح دادند و در تاریکترین لحظات زندگی کودکان، مشق امید نوشتند.#روز_معلم #ایران #مدرسه #سرطان #کودک_کار #دانش_آموز 07:56 - 13 اردیبهشت 1405