خلبانی مسیحی که بیرق عشق را از دستان سردار دل‌ها گرفت

آرتین ملکیان، خلبان مسیحی اصفهانی است که با پروازهایش در آسمان‌های جنگ، نه تنها به دفاع از وطن پرداخت، بلکه پیوندی عمیق میان دو فرهنگ و ایمان برقرار کرد و پرچم حضرت عباس(ع) را از دستان سردار دل‌ها گرفت.
به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، در جلفای اصفهان، در دل تاریخ و فرهنگ غنی این شهر، کسی متولد شد که از همان کودکی، رؤیاهای بزرگی در سر داشت؛ پس از گذراندن دبستان و دبیرستان، یک سال در دانشگاه اصفهان به یادگیری زبان مشغول شد اما متوجه شد که این مسیر به درد او نمی‌خورد؛ با شجاعت تصمیم به ترک دانشگاه گرفت و به سمت ارتش رفت.آرتین ملکیان سال ۱۳۴۷ به استخدام ارتش شاهنشاهی درآمد؛ سه سال در دانشکده افسری تحصیل کرد و با پرنده‌های مختلف پرواز کرد؛ سپس به ایتالیا فرستاده شد تا پرواز با بالگَردهای خاصی را یاد بگیرد؛ شش ماه در ایتالیا بود و پس از آن به دلیل مسیحی بودنش به پایگاه هوانیروز در اصفهان منتقل شد.پروازها و مأموریت‌ها آغاز شد، در قسمت جنوبی اصفهان، جایی بزرگ و بیابانی وجود داشت که در حال ساخت‌وساز بود، در آن زمان، آمریکایی‌ها نیز به ایران آمدند و در پایگاه هوایی که به نام رضا پهلوی شناخته می‌شد آموزش‌ها آغاز شد؛ به‌عنوان یکی از ۷ نفر برای آموزش خلبانی انتخاب شده بود، دوره‌های مختلف را گذراند و به تدریس شاگردان پرداخت.با گذشت زمان، آمریکایی‌ها او را به‌عنوان سر استاد خلبان انتخاب کردند و ۸ استاد خلبان آمریکایی زیر نظر او مشغول بودند، بین ایرانی‌ها و آمریکایی‌ها رقابتی غیرمستقیم وجود داشت؛ رقابتی که تا سال ۵۷ و پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ادامه داشت؛ پس از آن، آموزش‌ها قطع شد، اما او همچنان در خدمت باقی ماندم.

عصبانیت مسؤول عقیدتی سیاسی از استعفای خلبان مسیحی

روزی به دفتر مسئول عقیدتی سیاسی رفت و خواست که بازنشسته شود؛ اما او با عصبانیت پاسخ داد که هیچ‌وقت جایی نمی‌رود. ۳۰ سال خدمت او تمام شده بود، ۷ ماه و ۲۱ روز هم بیشتر خدمت کرده بود و تا حد توانش افرادی هم رده با خودش را آموزش داده بود تا خلأ وجود نداشته باشد؛ سپس به‌عنوان رئیس استاندارد پرواز هوانیروز انتخاب شد.با شنیده‌شدن زمزمه‌های آغاز جنگ تحمیلی، معاونت پایگاه شهید وطن پور که او را به‌خوبی می‌شناخت ملکیان را خبر کرد و گفت که سروصداهایی از غرب می‌آید و عراق در حال شلوغ‌کاری است و قرار شد روز بعد به‌سوی غرب کشور بروند تا ببینند چه خبر است.26 شهریورماه آرتین ملکیان به همراه شهید صیاد شیرازی و شهید وطن پور با هواپیما به سمت اهواز رفت؛ هنوز هیچ خبری از جنگ نبود. بالگَردی که خلبان‌هایش شاگردهای قدیمی ملکیان بودند، آماده بود تا آن‌ها را به سمت غرب ببرد تا منطقه را کاوش کنند.طبق عادت، همیشه دوربین شکاری‌اش را در کیسه کلاه پرواز داشت؛ حین پرواز ناگهان متوجه می‌شود که اشیا سیاه‌رنگی روی زمین دیده می‌شود، با دوربین تانک‌های عراقی که به سمت مرز آمده بودند را می‌بیند. فرمان داد دور بزنند و به بندر ماهشهر برگردند. دستور آماده‌باش صددرصد داده می‌شود و همان‌ جا ماندگار می‌شود؛ همسرش را با دو پسر کوچک تنها گذاشت و به جنگ رفت.فردای آن روز تمام خلبان‌ها آماده شدند و هلی‌کوپترها با تمام تجهیزات از اصفهان به سمت غرب رفتند؛ ۳۰ شهریور خبر دادند که عراق فرودگاه مهرآباد را بمباران کرده است؛ همان روز شرکت نفت آبادان هم بمباران و جنگ رسماً آغاز شد.

من را هم مانند نصرانی کربلا حساب کنید

در تمام مدتی که به‌عنوان افسر عملیات آنجا بود؛ پیشنهاد مرخصی برای کریسمس را رد کرد؛ چون نمی‌توانست خلبان‌ها را رها کند؛ می‌دانست کدام خلبان را به کدام منطقه بفرستد. جنگ کمی ساکت شده بود؛ در جلو مرکز فرماندهی روی یک چهارپایه نشسته بود که فرمانده سپاه وقت در دارخوین به همراه حاج حسین خرازی و یک نفر دیگر از آنجا عبور می‌کردند.حاج حسین ملکیان را صدا می‌کند، کنارشان که رفت، حاج حسین به او نگاهی کرد و پرسید: «حاجی را می‌شناسی؟» پاسخش منفی بود. حاج حسین با لبخند همیشگی‌اش می‌گوید:«این آقا، قاسم سلیمانی است.» از شنیدن نام او شگفت‌زده می‌شود و ابراز خوشحالی می‌کند. حاج حسین دستش را در دست ملکیان می‌گذارد و به حاج قاسم می‌گوید:«ملکیان ارمنی است؛ با این حال برای مسلمین می‌جنگد.»ملکیان با احترام می‌گوید: «شما هم می‌دانید که یک مرد نصرانی در کنار امام حسین(ع) جنگید، من را هم مانند آن مرد نصرانی حساب کنید.» حاج‌قاسم بامحبت در آغوشش می‌کشد و می‌گوید: «خدا حفظت کند، همان حضرت عباس(ع) که قبولش داری تو را حفظ کند.» این اولین باری بود که آرتین ملکیان؛ شهید سلیمانی را ملاقات می‌کرد و احساسی عمیق از افتخار در وجودش شکل می‌گیرد.چیزی که همیشه در ذهن او باقی ماند، نحوه حضور حاج‌قاسم در میدان جنگ بود؛ اینکه او هرگز کلاه‌خود آهنی یا زره نمی‌پوشید؛ لباس‌های معمولی بر تن داشت و وقتی می‌خواست تصمیمات جنگی بگیرد، دستانش را بر پهلو می‌گذاشت و با آرامش بر روی خاکریز راه می‌رفت تا به دشمن نگاه کند. این رفتار او نشان‌دهنده اعتمادبه‌نفس و شجاعت او بود.
۲۱ MB

حضرت عباس(ع) تو را حفظ کند

چند روز بعد، در جشنی دعوت شده بود که یکی از میهمانان درباره حاج قاسم صحبت می‌کرد؛ او به یاد دارد که حاج‌قاسم برای فتح حلب گفته بود به چه تجهیزاتی احتیاج دارد و نهایتاً موفق شدند حلب را فتح کنند، در آن زمان تمام قوای ارتش سوریه ناامید شده بودند و حرکتی نداشتند، به همین دلیل، باوجوداینکه ما ایرانی‌ها حلب را که فتح کرده بودند، حاج‌قاسم تصمیم گرفت اعلام کند که ارتش سوریه این فتح را انجام داده تا روحیه آن‌ها بهتر شود.دفعه دوم که حاج‌قاسم سلیمانی را دید، در عملیات خیبر بود. در این عملیات موفق شدند جزیره مجنون شمالی و جنوبی را فتح کنند؛ حاج‌قاسم فامیل آرتین ملکیان را به‌خاطر سپرده بود و زمانی که از کنار او عبور می‌کرد، با اینکه تنها یک‌بار او را دیده بود، فامیلش را هنوز به یاد داشت. یک‌بار حاج‌قاسم او را با اسم صدا کرد، در آغوش گرفت و گفت: «خدا حفظت کند؛ حضرت عباس(ع) تو را حفظ کند.» و هنگام خداحافظی به او گفت: «باز تو را می‌بینم.» اما دیگر او را ندید تا اینکه حاج‌قاسم به درجه والای شهادت رسید.پس از جنگ شهید سلیمانی که از ارادت او نسبت به حضرت قمر بنی‌هاشم(ع) خبر داشت، پرچم حرم مطهر حضرت عباس(ع) را از کربلا برای او فرستاده بود.آرتین ملکیان می‌گوید: شخصیت ایشان را نمی‌توان به‌راحتی وصف کرد؛ او از بچه تا پیرمرد و پیرزن را دوست داشت. وقتی به جبهه می‌آمد، کسی که پشت ضدهوایی نشسته بود، با اینکه او را نمی‌شناخت، اما می‌رفت و سرش را می‌بوسید. او سربازان را به آغوش می‌کشید و می‌بوسید؛ این تواضع بی‌نظیر او نشان از محبت عمیقش نسبت به مردم داشت.

حاج قاسم در نگاه خلبان مسیحی

او ادامه می‌دهد: لحظه‌ای که خبر شهادت سردار سلیمانی را شنیدم، هنوز در یادم مانده است. یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت: «سردارمان به شهادت رسیده.» همان لحظه از شدت بغض و گریه تلفن را قطع کردم و احساس عمیق فقدان وجودم را فراگرفت، اندکی از تربیت مزار حاج‌قاسم را در کنار همان پرچم حضرت عباس(ع) نگهداری می‌کنم.او معتقد است آمریکا دیگر نمی‌توانست وجود حاج‌قاسم را تحمل کند؛ قدرت این را هم نداشت که از نزدیک با او رودررو شود؛ به همین دلیل با موشک و ماهواره او را زدند. سردار سلیمانی نه‌تنها یک فرمانده نظامی، بلکه نماد شجاعت، صداقت و عشق به وطن بود؛ شخصیتی که همواره در قلب مردم ایران زنده خواهد ماند.
حاج‌قاسم نه فقط در ایران بلکه در جهان به‌عنوان نمادی از مقاومت و ایستادگی شناخته می‌شود که تأثیر عمیقی بر دل و ذهن‌های مردم‌ نهاد؛ او نمادی از ایستادگی در برابر ظلم است که نام و یادش همواره در دل‌ها زنده خواهد ماند.
11:01 - 30 آبان 1403





1 پاسخ