آینده ایران و چین و تصویری که باید ساخته شود
با وجود اهمیت روابط راهبردی ایران و چین، شناخت متقابل دو کشور همچنان با چالشهایی روبهروست؛ چالشهایی که نقش رسانهها، دیپلماسی عمومی و نهادهای علمی را در تقویت همکاریهای پایدار برجسته میکند.
خبرگزاری فارس ـ هنر و رسانه: تصویری که امروز در افکار عمومی از رابطه ایران و چین وجود دارد، تا حد زیادی تحت تأثیر بحثهای مربوط به توافق ۲۵ساله دو کشور شکل گرفته است. با وجود گذشت چند سال از طرح این توافق، هنوز بخش مهمی از جامعه به اقناع نرسیده که این رابطه در مجموع به نفع ایران است یا به زیان آن. به همین دلیل با مهدی رحیمی رئیس مرکز رشد و نوآوری و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ، محمدحسین ساعی رئیس دانشگاه سوره، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی ایران و عضو هیئتعلمی دانشگاه صداوسیما و کمیل قیدرلو عضو هیئتعلمی دانشگاه امام صادق علیهالسلام به گفت و گو نشستیم.پرسش اصلی این است که آیا رسانهها آگاهانه از تبیین این رابطه فاصله گرفتهاند یا در جریان تحولات پرشتاب سالهای اخیر، اساساً فرصت و توان لازم برای تبیین آن را نداشتهاند؟ چرا نتوانستیم موضوعی با این اهمیت را به یک گفتوگوی عمومی روشن و اقناعکننده تبدیل کنیمبخشی از جریان رسانهای با گسترش روابط ایران و چین مسئله داشترحیمی: از منظر سیاستگذاری، بخشی از این وضعیت آگاهانه و بخشی دیگر حاصل غفلت و ضعف در طراحی سیاستهای ارتباطی بوده است.وقتی برنامه همکاری جامع ۲۵ساله ایران و چین مطرح شد، ناگهان با موج گستردهای در فضای رسانهای مواجه شدیم. در شبکههای اجتماعی و برخی رسانهها، این گزاره برجسته شد که «ایران را به چین فروختند». این تصویر در مدت کوتاهی گسترش پیدا کرد و به یکی از محورهای اصلی بحثهای عمومی تبدیل شد.
به نظر من، بخشی از این فضا ناشی از مخالفت جریانی بود که گسترش روابط ایران و چین را با منافع و جهتگیریهای خود سازگار نمیدید. این جریان در بخشهایی از شبکههای اجتماعی و فضای رسانهای حضور داشت و تلاش میکرد رابطه با چین را بهعنوان تهدیدی علیه منافع ملی ایران معرفی کند.البته نمیتوان تمام این وضعیت را به یک برنامه آگاهانه نسبت داد. بخشی از مسئله به ضعف خود ما در سیاستگذاری بازمیگردد. ما نتوانستیم برای گسترش روابط خارجی، بهویژه در حوزههای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و رسانهای، یک پیوست ارتباطی منسجم طراحی کنیم.وقتی قرار است همکاری بزرگی میان دو کشور آغاز شود، باید پیش از شروع، همزمان با اجرا و پس از آن، درباره ابعاد، اهداف و نتایج آن با جامعه گفتوگو کرد. منظورم این نیست که تمام جزئیات مذاکرات یا ترتیبات همکاری باید علنی شود؛ مسئله این است که مردم باید بدانند چرا چنین مسیری انتخاب شده، چه منافعی برای کشور دارد و چگونه قرار است از منافع ملی صیانت شود.ما در حوزههای مختلف، از تجارت و سیاست گرفته تا رسانه و فرهنگ، بهطور تاریخی ارتباطات گستردهتری با غرب داشتهایم. این مسئله را میتوان در شبکههای تجاری، ارتباطات دانشگاهی، مناسبات سیاسی و حتی الگوهای رسانهای مشاهده کرد. در مقابل، شناخت و ارتباط ما با چین و دیگر کشورهای آسیایی، متناسب با اهمیت امروز آنها توسعه پیدا نکرده است.برای مثال، در پوشش رسانهای کشورهای شرقی، معمولاً اخبار منفی برجسته میشوند؛ درحالیکه باید در کنار نقد و بررسی مشکلات، ظرفیتها و تجربههای مثبت این کشورها نیز معرفی شود. روسیه، مالزی، اندونزی و سنگاپور هرکدام تجربههایی دارند که میتوانند موضوع بررسی جدی رسانهای قرار بگیرند.
بنابراین، مسئله فقط یک توافق یا یک موج خبری نیست؛ ما با یک خلأ تاریخی در شناخت متقابل و طراحی ارتباطات رسانهای مواجهیم.رابطه با چین را باید در بستر رقابت تمدنی و تحولات نظام بینالملل دیدساعی: جمهوری اسلامی ایران پس از انقلاب اسلامی در موقعیتی حساس از منظر تمدنی قرار گرفت. سابقه استعمار و سلطه خارجی پیش از انقلاب، بخش مهمی از زمینههای شکلگیری انقلاب را تشکیل میداد و پس از انقلاب نیز فشارهای گستردهای علیه جمهوری اسلامی ادامه یافت.به نظر من، تحولات سالهای اخیر را باید در امتداد همین منازعه دید. اگر در دورههایی این تقابل بیشتر ماهیتی نرم، پنهان یا غیرمستقیم داشت، در سالهای اخیر به درگیریهای آشکارتر و پرهزینهتری رسیده است.در چنین شرایطی، حضور کشوری مانند چین و آمادگی آن برای گسترش همکاری با ایران، صرفاً یک موضوع اقتصادی نیست؛ این مسئله از منظر راهبردی نیز اهمیت دارد.در گفتوگوهایی که با برخی متفکران و افرادی نزدیک به نظام تصمیمسازی چین داشتهایم، بارها این نکته مطرح شده که رابطه پکن با واشنگتن، رابطه آن با کشورهای عربی و رابطه آن با جمهوری اسلامی ایران، هرکدام منطق و اهداف خاص خود را دارند. از نگاه این افراد، روابط چین با آمریکا یا کشورهای عربی لزوماً به معنای کنار گذاشتن همکاری با ایران نیست.رسانهها مستقل از ساختارهای قدرت و منافع اقتصادی عمل نمیکنند
اگر توافق ایران و چین میتوانست زمینهای برای همکاری متقابل فراهم کند، چرا در ذهن بخشی از جامعه بهعنوان توافقی زیانبار برای ایران بازنمایی شد؟ چرا رسانهها پس از موج اولیه انتقادها، به بررسی دقیقتر ابعاد این توافق و پاسخ به ابهامهای عمومی نپرداختند؟ساعی: رسانهها در خلأ فعالیت نمیکنند. در هر جامعهای، رسانهها ممکن است بازتابدهنده منافع، نگرانیها و جهتگیریهای گروههای مختلف باشند. از این منظر، باید بررسی کنیم کدام گروهها از گسترش روابط با چین منتفع میشوند و کدام گروهها ممکن است در برابر این تغییر مقاومت کنند.بخشی از فعالان اقتصادی کشور طی سالها در مسیرهای تجاری مشخصی فعالیت کردهاند. تغییر این مسیرها میتواند منافع، شبکهها و عادتهای تثبیتشده را تحت تأثیر قرار دهد. این مسئله ممکن است در شکلگیری برخی مقاومتها نقش داشته باشد؛ هرچند برای نسبت دادن چنین انگیزههایی به گروههای مشخص، باید شواهد کافی در اختیار داشت.مسئله مهمتر، فقدان یک جریان منسجم برای تبیین روابط ایران و چین است. وقتی یک توافق بزرگ مطرح میشود، باید مجموعهای از کارشناسان، دانشگاهیان، اندیشکدهها، فعالان اقتصادی و رسانهها بتوانند درباره آن توضیح دهند، پرسشهای جامعه را پاسخ بگویند و نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کنند.اگر چنین ظرفیتی وجود نداشته باشد، فضای عمومی بهراحتی تحت تأثیر روایتهای ناقص یا یکسویه قرار میگیرد. در این شرایط، حتی یک اقدام مبتنی بر منافع ملی نیز ممکن است در افکار عمومی بهعنوان تصمیمی مبهم و مشکوک شناخته شود.
این برداشت با برخی روایتهای رایج در فضای سیاسی ایران متفاوت است؛ روایتهایی که گاهی چنین القا میکنند که چین برای گسترش رابطه با ایران، ابتدا از ما میخواهد روابطمان را با آمریکا بهبود ببخشیم. دستکم در گفتوگوهایی که ما داشتهایم، چنین گزارهای بهعنوان یک شرط عمومی از سوی طرف چینی مطرح نشده است.البته این به معنای نادیده گرفتن محدودیتها، ملاحظات و اختلاف منافع در روابط دو کشور نیست. رابطه ایران و چین باید بر مبنای منافع متقابل، شناخت واقعیتهای طرف مقابل و ارزیابی دقیق ظرفیتهای همکاری پیش برود.مسئله را باید بهصورت سیستمی تحلیل کردآقای قیدرلو این مسئله را چطور از نگاه فرهنگ عمومی بررسی میکنید؟قیدرلو: برای تحلیل این موضوع، باید از تمرکز صرف بر عملکرد رسانهها فاصله بگیریم و مجموعهای از عوامل تاریخی، اجتماعی، نهادی و سیاسی را در کنار یکدیگر ببینیم.نخستین عامل، زمینه ذهنی جامعه درباره توافقهای خارجی است. در حافظه تاریخی ایرانیان، نمونههای متعددی از قراردادها و مناسبات خارجی وجود دارد که با احساس زیان، تحمیل یا ناتوانی در تأمین منافع ملی همراه شدهاند. این تجربه تاریخی باعث شده است بخشی از جامعه در مواجهه با توافقهای بزرگ، بهطور پیشینی با تردید و بدبینی برخورد کند.وقتی برنامه همکاری جامع ۲۵ساله ایران و چین مطرح شد، در چنین بستری خوانده شد. بنابراین، عبارتهایی مانند «ایران را فروختند» صرفاً محصول یک خبر یا یک موضعگیری نبود؛ این عبارت توانست بر زمینهای از پیش موجود سوار شود.
عامل دوم، فقدان کنشگران و نهادهایی بود که بتوانند سیاست همکاری با چین را در داخل کشور تبیین و معنادار کنند. برای اجرای یک سیاست خارجی، صرف امضای توافق کافی نیست. باید در داخل کشور مجموعهای از نهادها، دانشگاهیان، کارشناسان، فعالان اقتصادی و رسانهها وجود داشته باشند که اهداف آن سیاست را بشناسند، درباره آن گفتوگو کنند و امکان اجرای آن را فراهم آورند.اگر چنین امتدادی وجود نداشته باشد، سیاست در سطح تصمیم باقی میماند و نمیتواند به یک فرایند اجتماعی و نهادی پایدار تبدیل شود.عامل سوم، ساختارهای تاریخی و نهادی کشور است. از دوره قاجار تاکنون، بخش مهمی از شبکههای اقتصادی، دانشگاهی، اداری و فرهنگی ایران در ارتباط با غرب شکل گرفتهاند. این مسئله صرفاً به گرایش شخصی افراد محدود نیست؛ نوعی مسیر تاریخی است که در طول زمان، شبکههای ارتباطی، الگوهای آموزشی، مناسبات اقتصادی و حتی انتظارات اجتماعی را شکل داده است.تغییر چنین ساختاری با یک توافق یا تصمیم مقطعی ممکن نیست. برای ایجاد تغییر، باید شبکههای جدیدی از ارتباط، دانش و همکاری شکل بگیرند.عامل چهارم، محدودیتهای ناشی از تحریم و ملاحظات امنیتی است. در شرایطی که کشور با فشار خارجی مواجه است، ممکن است بخشی از مذاکرات یا ترتیبات همکاری به دلایل مختلف علنی نشود. این محدودیتها را نمیتوان نادیده گرفت؛ اما باید توجه داشت که کاهش شفافیت، هزینههایی نیز دارد و ممکن است اعتماد عمومی را تضعیف کند.در نتیجه، با یک وضعیت ساده مواجه نیستیم که بتوان گفت شفافیت کامل همیشه ممکن است یا محرمانگی همیشه ضروری است. مسئله این است که چگونه میتوان ضمن رعایت ملاحظات امنیتی، اطلاعات لازم درباره اهداف و منافع یک سیاست را در اختیار جامعه قرار داد.
در مورد توافق ایران و چین، به نظر میرسد نتوانستیم میان ضرورتهای محرمانگی و نیاز عمومی به تبیین سیاست، تعادل مناسبی ایجاد کنیم. از یک طرف، محدودیتهایی برای اطلاعرسانی وجود داشت و از طرف دیگر، جریان منسجمی برای توضیح چرایی و چگونگی این همکاری شکل نگرفت.در چنین شرایطی، روایتهای بدبینانه امکان گسترش پیدا میکنند و حتی اقدامات بعدی نیز در همان چارچوب ذهنی تفسیر میشوند. اگر پس از مدتی همکاریها متوقف یا کمرنگ شوند، این وضعیت میتواند برای بخشی از جامعه چنین معنایی پیدا کند که از ابتدا نیز توافقی زیانبار یا غیرشفاف در جریان بوده است.بنابراین، مسئله فقط این نیست که رسانهها درباره توافق ۲۵ساله چه گفتند؛ مسئله این است که چرا ساختار حکمرانی نتوانست برای یک سیاست راهبردی، پشتوانه ارتباطی، کارشناسی و اجتماعی لازم را فراهم کند.برای روشنتر شدن مسئله، میتوان به تجربه روسیه اشاره کرد. روسیه در سالهای اخیر تحت فشارهای گسترده غرب قرار داشته و در مسیر کاهش وابستگی به دلار و توسعه سازوکارهای مالی جایگزین حرکت کرده است. در ایران نیز با وجود سالها تحریم، ظرفیتهای همکاری با چین و روسیه وجود دارد؛ اما در زمینههایی مانند استفاده از ارزهای ملی در تجارت خارجی، هنوز فاصله قابل توجهی میان ظرفیت موجود و عملکرد واقعی دیده میشود.این مسئله پرسش مهمی را پیش میکشد: چرا با وجود محدودیتهای ناشی از تحریم، نتوانستهایم به اندازه کافی از ظرفیتهای همکاری با شرکای غیرغربی استفاده کنیم؟
بخشی از پاسخ را باید در ساختار تجارت خارجی و عادتهای تاریخی فعالان اقتصادی جستوجو کرد. شبکههای تجاری طی دهههای گذشته در مسیرهای مشخصی شکل گرفتهاند و تغییر این مسیرها به زمان، انگیزه و سازوکارهای جدید نیاز دارد. در کنار آن، برخی ترجیحات و انتظارات سبک زندگی نیز میتواند بر انتخابهای اقتصادی اثر بگذارد.البته این تحلیل نباید به تعمیم دادن یک ویژگی به تمام فعالان اقتصادی منجر شود. مسئله اصلی این است که ساختار تجارت خارجی کشور تا چه اندازه با اهداف اعلامشده سیاست خارجی و نیازهای اقتصاد تحریمشده ایران هماهنگ است.مسئله، تقدم و تأخر نیست؛ مسئله فقدان برنامه مکمل استیک پرسش مهم این است که آیا برای توسعه روابط با چین، ابتدا باید زیرساختهای فکری، رسانهای، اقتصادی و دانشگاهی را ایجاد میکردیم و سپس به سراغ توافقهای بلندمدت میرفتیم؟ یا اساساً در شرایط موجود، امکان انتظار برای شکلگیری تمام این زیرساختها وجود نداشت؟قیدرلو: به نظرم نباید مسئله را صرفاً به این صورت طرح کنیم که ابتدا باید زیرساختها آماده میشد و بعد توافق شکل میگرفت. در سیاستگذاری، گاهی نمیتوان منتظر ماند تا تمام مقدمات فراهم شوند. ممکن است ضرورتهای راهبردی کشور ایجاب کند که تصمیمی در زمانی مشخص اتخاذ شود.اما اگر زیرساختها هنوز شکل نگرفتهاند، باید برای تقویت آنها برنامه مکمل داشته باشیم. میتوان از استعاره یک درخت استفاده کرد: اگر قرار است شاخهای بار سنگینی را تحمل کند، باید ریشه و ساقه متناسب با آن رشد کرده باشند. اگر این ظرفیت هنوز وجود ندارد، باید به تقویت و مراقبت از آن پرداخت.
در مورد روابط ایران و چین، ما با مجموعهای از ضعفهای انباشته مواجه بودهایم؛ از شناخت محدود متقابل گرفته تا ضعف ارتباطات دانشگاهی، شبکههای تجاری، پیوندهای رسانهای و استمرار سیاستها.مسئله فقط این نیست که در یک مقطع، گروهی از مسئولان تصمیمی گرفتهاند و بعد آن را ادامه ندادهاند. در بخشهایی از نظام حکمرانی، با مجموعهای از طرحها و پروژههای نیمهتمام روبهرو هستیم. این مسئله منحصر به روابط با چین نیست و در حوزههای دیگر نیز مشاهده میشود.ممکن است در یک دوره، فعالیتی در حوزه اقتصادی آغاز شود، در دورهای دیگر ارتباطی فرهنگی شکل بگیرد و در حوزهای دیگر همکاری سیاسی پیش برود؛ اما این اقدامات به یک برنامه منسجم و پایدار تبدیل نشوند. در نتیجه، تجربهها انباشته نمیشوند و هر دوره ممکن است بخش مهمی از مسیر طیشده را نادیده بگیرد.از نظر من، مسئله اصلی در روابط ایران و چین این است که حتی در میان بخشهایی از ساختار حکمرانی، تصویر جامعی از آنچه در حوزههای مختلف این رابطه انجام شده، وجود ندارد. فعالیتها پراکندهاند و ارتباط میان آنها بهاندازه کافی روشن نیست.برای اصلاح این وضعیت، پیش از هر چیز باید بدانیم چه کسانی در ایران، در چه نهادهایی و در چه سطوحی با طرف چینی وارد گفتوگو شدهاند؛ چه ظرفیتهایی ایجاد شده، چه پروژههایی به نتیجه رسیده و چه اقداماتی متوقف مانده است.من معتقدم رسانه میتواند در این زمینه نقش مهمی ایفا کند. رسانه میتواند با ایجاد فضای گفتوگو، ظرفیتهای موجود را شناسایی کند و زمینهای فراهم آورد تا دانشگاهیان، کارشناسان، مدیران، فعالان اقتصادی و دیگر گروههای مؤثر، تجربهها و دیدگاههای خود را به اشتراک بگذارند.
برای توسعه روابط، باید از ظرفیتهای واقعی موجود شروع کنیمرحیمی: نکته مهمی که در اینجا وجود دارد، شناخت ظرفیتهای واقعی دو طرف است. گاهی در سیاستگذاری، طرحهای مفصل و برنامههای بلندمدت تدوین میشوند، اما مشخص نیست چه کسانی قرار است آنها را اجرا کنند و ارتباط عملی با طرف مقابل چگونه شکل خواهد گرفت.ممکن است بهترین برنامه برای توسعه روابط ایران و چین نوشته شود، اما اگر ندانیم در داخل کشور چه نهادها و افرادی توان اجرای آن را دارند و در طرف چینی نیز چه مجموعههایی باید مخاطب این همکاری باشند، برنامه روی کاغذ باقی میماند.بنابراین، باید از داشتههای واقعی خودمان شروع کنیم؛ از شبکههایی که وجود دارند، افرادی که تجربه همکاری دارند، ظرفیتهایی که در دانشگاهها و بنگاههای اقتصادی شکل گرفتهاند و ارتباطاتی که میتوان آنها را گسترش داد.در مرحله بعد، باید این ظرفیتها را با اولویتها و برنامههای طرف چینی تطبیق دهیم. چین در سیاست خارجی خود، ابتکارها و برنامههایی را تعریف کرده و بر اساس آنها همکاریهای بینالمللی را پیش میبرد. ما نیز باید بررسی کنیم که کدامیک از اولویتهای ملی ایران با این برنامهها همپوشانی دارند و چگونه میتوان از این همپوشانی برای تعریف پروژههای مشترک استفاده کرد.برای مثال، اگر در حوزهای از سیاستهای توسعهای ایران، امکان همکاری با برنامههای چین وجود دارد، باید آن را به پروژهای مشخص با اهداف، مسئولیتها، منابع و شاخصهای قابل ارزیابی تبدیل کنیم.
نکته دیگر، ضرورت ایجاد اعتماد پایدار است. در ایران، انتخابات و تغییر دولتها میتوانند بر اولویتها و شیوه اجرای سیاستها اثر بگذارند. در مقابل، طرف چینی معمولاً برنامههای خود را در چارچوبی بلندمدت دنبال میکند. این تفاوت میتواند برای همکاریهای مستمر چالش ایجاد کند.برای کاهش این مشکل، باید نهادها و کنشگرانی در داخل کشور مسئولیت پیگیری پروژههای مشترک را بر عهده بگیرند و اجازه ندهند تغییرات مقطعی، کل مسیر همکاری را مختل کند.این مسئله در حوزههای اقتصادی، مالی، فرهنگی و دانشگاهی اهمیت دارد. ما به شبکهای از افراد و نهادهای معتبر نیاز داریم که هم شناخت کافی از ایران داشته باشند و هم محیط تصمیمگیری و فعالیت در چین را بشناسند.در نهایت، همکاری پایدار زمانی شکل میگیرد که دو طرف، هم منافع مشترک خود را بشناسند و هم افرادی را در اختیار داشته باشند که بتوانند این منافع را به همکاریهای واقعی تبدیل کنند.رابطه راهبردی بدون پیوند اقتصادی و اجتماعی پایدار نمیماندساعی: در کنار بحثهای سیاسی، باید به این مسئله توجه کنیم که رابطه راهبردی صرفاً با توافقهای رسمی شکل نمیگیرد. چنین رابطهای به مجموعهای از پیوندهای اقتصادی، مالی، علمی، فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد.برای مثال، اگر دو کشور در سطح سیاسی همکاری نزدیکی داشته باشند، اما دانشگاههای آنها ارتباط مؤثری با یکدیگر نداشته باشند، اندیشکدهها از فعالیتهای یکدیگر بیاطلاع باشند و فعالان اقتصادی نیز نتوانند شبکههای همکاری پایداری ایجاد کنند، این رابطه در برابر تحولات و فشارهای خارجی آسیبپذیر خواهد بود.
در حوزه اقتصادی نیز باید بررسی کنیم که چرا با وجود ظرفیتهای همکاری، استفاده از ارزهای ملی در تجارت خارجی ایران هنوز محدود است و چرا نتوانستهایم سازوکارهای مالی و بانکی متناسب با شرایط تحریمی ایجاد کنیم.این پرسشها باید بهصورت مستمر از دستگاههای مسئول پیگیری شوند. رابطه با چین نباید صرفاً به دیدارهای سیاسی، امضای تفاهمنامهها و انتشار بیانیهها محدود بماند؛ باید بتوانیم آثار این رابطه را در شاخصهای واقعی اقتصادی و نهادی مشاهده کنیم.از سوی دیگر، نباید تصور کنیم که توسعه روابط با چین به معنای نادیده گرفتن منافع ملی یا وابستگی به یک قدرت دیگر است. هدف باید ایجاد رابطهای متوازن، مبتنی بر منافع متقابل و متناسب با اولویتهای ایران باشد.ما باید بتوانیم در عین حفظ استقلال تصمیمگیری، از ظرفیتهای موجود در اقتصاد جهانی استفاده کنیم. همانطور که نباید تمام ظرفیتهای خود را به یک مسیر محدود کنیم، نباید فرصتهای همکاری با چین و دیگر کشورهای مؤثر را نیز به دلیل ضعف شناخت یا نبود زیرساختهای لازم از دست بدهیم.یکی از نکات مطرحشده این بود که حتی در سطح دانشگاهی و کارشناسی، شناخت متقابل ایران و چین محدود است. درحالیکه دو کشور در برخی حوزهها منافع مشترک دارند، ارتباط میان دانشگاهها، اندیشکدهها و گروههای فکری آنها بهاندازه کافی گسترده نیست. این خلأ چه پیامدهایی دارد؟بدون شناخت متقابل، حتی توافقهای سیاسی نیز با مشکل مواجه میشوندسهم دانشگاهها، رسانهها و اندیشکدهها در شناخت متقابل ایران و چین چیست؟
قیدرلو: شناخت متقابل یکی از پایههای اصلی همکاری بینالمللی است. اگر جامعه دانشگاهی یک کشور، تحولات فکری و اجتماعی کشور دیگر را نشناسد، یا فعالان اقتصادی از ظرفیتها و محدودیتهای طرف مقابل اطلاع کافی نداشته باشند، تصمیمگیری و همکاری نیز با خطاهای بیشتری همراه خواهد شد.این مسئله درباره ایران و چین اهمیت ویژهای دارد. در ایران، بحثهایی درباره بومیسازی علوم انسانی، نسبت علم و ارزشهای فرهنگی و ضرورت توجه به زمینههای اجتماعی در تولید دانش مطرح است. در چین نیز مباحثی درباره نسبت علوم انسانی با زمینههای تاریخی و ارزشهای بومی این کشور وجود دارد. با این حال، این بحثها لزوماً به گفتوگوهای مشترک و برنامههای همکاری منسجم تبدیل نشدهاند.همین وضعیت را میتوان درباره اندیشکدهها، گروههای دانشگاهی و شبکههای کارشناسی نیز مشاهده کرد. ظرفیتهایی در هر دو کشور وجود دارد، اما ارتباط میان آنها متناسب با اهمیت رابطه سیاسی و اقتصادی دو کشور نیست.از سوی دیگر، شناخت طرف چینی از ایران نیز ممکن است تحت تأثیر منابع اطلاعاتی واسطهای قرار بگیرد. اگر رسانههای فارسیزبان و منابع مستقیم و معتبر ایرانی در دسترس مخاطبان چینی نباشند، بخشی از تصویر آنها از ایران از طریق رسانههای انگلیسیزبان، غربی یا منطقهای شکل میگیرد.این مسئله فقط درباره چین صدق نمیکند؛ هر کشوری که شناخت مستقیمی از جامعه دیگری نداشته باشد، ممکن است در معرض روایتهای ناقص یا چارچوبهای تفسیری رسانههای دیگر قرار گیرد.برای اصلاح این وضعیت، باید ارتباطات مستقیم را گسترش دهیم؛ از تبادل دانشگاهی و همکاریهای پژوهشی گرفته تا رفتوآمدهای کارشناسی، گفتوگوهای رسانهای و همکاریهای فرهنگی.
باید از تجربه کشورهای دیگر در تعامل با چین استفاده کنیمچرا ایران در تعامل با چین از تجربه کشورهای عربی برای تثبیت منافع و خطوط قرمز خود استفاده نمیکند؟رحیمی: برای درک بهتر اهمیت این موضوع، کافی است به نوع ارتباط برخی کشورهای عربی با چین نگاه کنیم. این کشورها در سالهای اخیر، رفتوآمدهای سیاسی، اقتصادی و کارشناسی گستردهتری با طرف چینی داشتهاند و تلاش کردهاند ارتباطات خود را در سطوح مختلف حفظ کنند.این ارتباطات میتواند در شکلگیری شناخت متقابل و انتقال دیدگاههای آنها به مراکز تصمیمگیری چین مؤثر باشد. در مقابل، اگر ارتباطات ما محدود باشد، طبیعی است که ظرفیت کمتری برای معرفی دیدگاهها و منافع خود در اختیار خواهیم داشت.برای نمونه، گاهی در بیانیههای مشترک چین با برخی کشورهای منطقه، موضوعاتی درباره اختلافات سرزمینی ایران مطرح میشود. در ایران نسبت به چنین مواضعی واکنش نشان داده میشود، اما پرسش مهم این است که پیش از صدور این بیانیهها، چه میزان گفتوگوی کارشناسی و دیپلماتیک برای انتقال دیدگاههای ایران انجام شده است؟
نمیتوان انتظار داشت که صرفاً با اعتراض پس از انتشار یک بیانیه، همه ملاحظات طرف مقابل تغییر کند. برای اثرگذاری بیشتر، باید ارتباطات مستمر و پیشینی ایجاد کرد و منافع و خطوط قرمز خود را بهروشنی توضیح داد.این مسئله نشان میدهد که دیپلماسی فقط به وزارت امور خارجه محدود نیست. دانشگاهیان، اندیشکدهها، فعالان اقتصادی، رسانهها و دیگر گروههای تخصصی نیز میتوانند در شکلگیری شناخت متقابل و انتقال دیدگاهها نقش داشته باشند.تصویر رسانهای دو کشور باید از مسیرهای مستقیم اصلاح شودچرا رسانههای ایران و چین در معرفی مستقیم و واقعی دو جامعه به یکدیگر موفق نبودهاند؟ساعی: یکی از مسائل مهم، تصویری است که مردم ایران از چین و مردم چین از ایران دارند. اگر این تصویرها عمدتاً از طریق رسانههای واسطه شکل بگیرند، احتمال دارد بخشهایی از واقعیت نادیده گرفته شوند یا مسائل در چارچوبی متفاوت از واقعیت تفسیر شوند.در سالهای اخیر، نمونههایی از استقبال کاربران چینی از برخی محتواهای مرتبط با ایران در شبکههای اجتماعی دیده شده است. این تجربهها نشان میدهد که در صورت فراهم بودن محتوای مناسب و امکان ارتباط مستقیم، ظرفیت قابل توجهی برای معرفی ایران به جامعه چین وجود دارد.البته نباید وظیفه رسانه را به تبلیغ یکسویه تقلیل داد. هدف باید ارائه تصویری دقیق، مستند و چندبعدی از جامعه ایران و چین باشد؛ تصویری که هم ظرفیتهای همکاری را نشان دهد و هم امکان طرح پرسشها، اختلافها و نقدها را فراهم کند.رسانههای ایرانی باید بتوانند محتوای حرفهای و قابل استفاده برای مخاطبان چینی تولید کنند. در مقابل، رسانههای چینی نیز باید امکان معرفی مستقیمتر جامعه و تحولات این کشور به مخاطبان ایرانی را فراهم آورند.
در این زمینه، میتوان از ظرفیت سفارتخانهها، مراکز فرهنگی، دانشگاهها و رسانههای تخصصی استفاده کرد؛ اما مسئولیت اصلی نباید صرفاً بر دوش نهادهای رسمی باشد. رسانههای حرفهای و مستقل نیز میتوانند در توسعه این ارتباط نقش ایفا کنند.چرا رسانهها در روابط ایران و چین بهجای پیگیری نتایج توافقها، بیشتر به پوشش خبرها و موضعگیریهای سیاسی بسنده میکنند؟قیدرلو: به نظر من، رسانه در این زمینه دو وظیفه اساسی دارد.وظیفه نخست، کمک به ارزیابی و پیگیری سیاستهاست. رسانه نباید فقط خبر امضای یک توافق یا برگزاری یک نشست را منتشر کند؛ بلکه باید بپرسد پس از آن چه اتفاقی افتاده است، کدام تعهدات اجرا شدهاند، چه موانعی وجود دارد و دستگاههای مسئول چه اقداماتی انجام دادهاند.برای مثال، میتوان شاخصهایی مشخص برای ارزیابی روابط اقتصادی ایران و چین تعریف کرد؛ از جمله میزان استفاده از ارزهای ملی در تجارت دوجانبه، روند اجرای پروژههای مشترک، تعداد همکاریهای دانشگاهی و پژوهشی، میزان تبادل کارشناسان و وضعیت رفع موانع بانکی و تجاری.رسانهها میتوانند این شاخصها را بهصورت دورهای از بانک مرکزی، وزارت اقتصاد، گمرک، وزارتخانههای تخصصی و سایر دستگاههای مرتبط پیگیری کنند. به این ترتیب، رابطه ایران و چین از یک موضوع کلی و انتزاعی به مجموعهای از مسائل مشخص و قابل ارزیابی تبدیل میشود.
وظیفه دوم، اصلاح و واقعبینانه کردن تصویر متقابل دو جامعه است. این کار از طریق تولید محتوای حرفهای، گفتوگوهای مستقیم، معرفی تجربههای اجتماعی و اقتصادی و گسترش ارتباطات رسانهای امکانپذیر است.در این مسیر، باید از طرح ادعاهای بدون پشتوانه نیز پرهیز کرد. اگر درباره عملکرد چین، منافع ایران یا موانع موجود در روابط دو کشور ادعایی مطرح میشود، باید شواهد و دادههای معتبر برای بررسی آن ارائه شود.به همین دلیل، من معتقدم رسانهها باید نقش فعالتری در مطالبهگری ایفا کنند. باید از دستگاههای مسئول پرسید که چرا برخی ظرفیتهای همکاری هنوز فعال نشدهاند، چه کسانی مسئول پیگیری آنها هستند و برای رفع موانع چه برنامهای وجود دارد.رسانه میتواند موضوع را به مسئلهای عمومی تبدیل کند، امکان گفتوگو میان گروههای مختلف را فراهم آورد و مانع از آن شود که تصمیمهای مهم، بدون ارزیابی مستمر و پاسخگویی نهادی دنبال شوند.#چین#ایران#قرارداد_25ساله 11:47 - 19 مهر 1405