استاد دانشگاهی که از حباب فیلتر و کتک خوردنهای نامرئی میگوید
عبدالکریم خیامی با تکیه بر بیش از دو دهه تجربه رسانهای، معتقد است اتفاقات اجتماعی سالهای اخیر نه پدیدههایی دفعی، بلکه حاصل فرایندی تدریجی در «جهان رسانهایشده» هستند؛ فرایندی که از طریق بازنمایی، کاشت ذهنی و کلیشهسازی، ادراک مخاطب را پیش از بزنگاههای اجتماعی شکل میدهد.
خبرگزاری فارس ـ هنر و رسانه: این گفتوگو تلاشی است برای فهم عمیقتر تحولات اجتماعی اخیر از زاویه رسانه؛ تحولی که نه دفعی، بلکه حاصل سالها بازنمایی، روایتسازی و کاشت ذهنی است. متنی که پیش رو دارید، نگاهی تحلیلی به سازوکار اثرگذاری رسانهها، شکلگیری انگارهها و نقش مخاطب در جهان رسانهایشده امروز دارد. به همین دلیل به سراغ دکتر عبدالکریم خیامی استاد دانشگاه و مدرس سواد رسانهای رفتیم.آقای دکتر، اگر بخواهیم به اتفاقات اجتماعی و رسانهای از سال ۱۳۹۸ تا امروز نگاه کنیم، معمولاً از سه مقطع مهم نام برده میشود: ۹۸، ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴. به نظر میرسد جنس این اتفاقات، بهویژه در فضای رسانهای، هر بار متفاوتتر شده است. برخی این تفاوت را نشانه رسیدن رسانههای غربی به یک استراتژی ثابتتر، منسجمتر و قدرتمندتر میدانند. تحلیل شما در اینباره چیست؟ اجازه بدهید برای پاسخ به این سؤال، ابتدا یک اصطلاح کلیدی را خیلی کوتاه توضیح بدهم؛ اصطلاحی که در ادبیات ارتباطات و رسانه بسیار کاربرد دارد و به فهم بحث ما کمک میکند: «جهان رسانهایشده». اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم، میبینیم مجموعه آگاهیها، اطلاعات، نگرشها، دوستداشتنها و حتی نفرتهای ما از منابع مختلفی شکل میگیرد؛ خانواده، دوستان، همکاران، محیط اجتماعی، تجربههای شخصی، مطالعه و آموزش. اینها مثل آجرهایی هستند که آرامآرام کنار هم قرار میگیرند و یک شاکله فکری و احساسی در ذهن و جان ما میسازند.
اما واقعیت این است که در چند دهه اخیر، رسانه از همه این منابع جلو زده است. امروز بخش عمده شناخت، هیجان، ترس، خشم، محبت و نفرت ما محصول رسانههاست. یکی از معانی «جهان رسانهایشده» همین است: انسان امروز بسیار بیش از تجربه مستقیم خودش، از رسانهها تغذیه میشود. تجربه شخصی ما در برابر این اقیانوس تصاویر، ویدئوها، متنها و دادهها، بسیار محدود و نحیف است.این فقط مختص ایران هم نیست؛ ما درباره یک وضعیت جهانی صحبت میکنیم.
اگر جهان، جهان رسانهایشده است، سؤال بعدی این است که کدام رسانهها این ادراک را میسازند؟پاسخ: رسانههایی که ما مصرف میکنیم. در دانش ارتباطات میگوییم هر فرد یک «سبد مصرف رسانهای» دارد. همانطور که وقتی مهمان میآید، در یک ظرف میوه، انواع میوهها را ـ هرچند نه بهطور مساوی ـ کنار هم میچینیم، هرکدام از ما هم بهصورت آگاهانه یا ناآگاهانه، سبدی از رسانهها برای خودمان میسازیم؛ چند خبرگزاری، چند کانال تلگرامی، چند صفحه در شبکههای اجتماعی، شاید یک شبکه تلویزیونی یا ماهوارهای.مسئله اینجاست که گاهی این سبد، ظاهراً متنوع است اما در باطن، همه این رسانهها از یک منبع تغذیه میشوند؛ از نظر سیاستگذار، مالک، جهتگیری یا منافع. در این حالت، شما ممکن است فیلم سینمایی ببینید، سریال تماشا کنید، خبر بخوانید و دهها پست و ویدئو مصرف کنید، اما در نهایت همه آنها یک پیام واحد را به شما القا میکنند.پرسش: این همان چیزی است که به آن «حباب فیلتر» میگویند؟در ادبیات رسانه به آن «حباب فیلتر» یا «اثر پژواک» میگویند. من شخصاً اصطلاح حباب فیلتر را ترجیح میدهم. واقعیت این است که ما معمولاً رسانهای را که حرفش با پیشفرضهای ذهنیمان سازگار نیست، تحمل نمیکنیم. یکی دو بار که خلاف باور ما حرف بزند، عصبانی میشویم، کامنت میگذاریم یا خیلی ساده آن را حذف میکنیم.
مطالعات جهانی نشان میدهد اکثر مردم رسانههای ناسازگار با باورهای قبلیشان را کنار میگذارند. نتیجه این میشود که بعد از مدتی، فرد در محاصره ۱۰ یا ۲۰ رسانه همسو با اندیشهها و احساسات قبلی خودش قرار میگیرد؛ رسانههایی که مدام همان خشمها، ترسها، نفرتها یا محبتها را تقویت میکنند.پرسش: شما در صحبتهایتان از نوعی خشونت رسانهای نامرئی هم یاد کردید.پاسخ: بله. این روزها صحنههای خشونت فیزیکی زیادی دیدهایم؛ مثلاً فردی که تنها افتاده و گروهی دورش کردهاند. در دنیای رسانه هم اتفاقی مشابه میافتد، با این تفاوت که نامرئی است. وقتی فرد در حباب فیلتر قرار میگیرد، عملاً تنها میشود و از جهات مختلف، پیامهای یکسویه به ذهن و احساسش ضربه میزنند، بیآنکه خودش یا اطرافیانش متوجه شوند.با توجه به این حجم از رسانهها، آیا اصلاً راه فراری وجود دارد؟پاسخ: از نظر کثرت، واقعاً کار سختی است. فقط در حوزه ماهواره، بیش از ۳۰۰ شبکه تلویزیونی با جامعه هدف ایران فعالیت میکنند؛ آن هم با زبانها، گویشها، قومیتها و سلایق مختلف. برخی تخصصی سیاسیاند، برخی فیلم و سریال، برخی موسیقی و حتی برخی با تمرکز بر مسائل جنسی. چنین حجمی از هدفگذاری رسانهای برای یک کشور، در دنیا کمنظیر است.در فضای مجازی که دیگر اصلاً کثرت قابل شمارش نیست. این رسانهها از پیشرفتهترین تکنیکهای فنی، روانشناختی و ارتباطی استفاده میکنند؛ از هوش مصنوعی و ابزارهای تدوین گرفته تا دانش پیچیده اقناع که بخشهایی از آن حتی در دسترس دانشگاهها هم نیست.
پس نقش رسانههای داخلی و مردم در این میان چیست؟رسانههای داخلی، هرچند در اقلیتاند، باید تلاش خودشان را برای روشنگری انجام دهند. انصافاً برخی از آنها در مقاطعی عملکرد قابل قبولی داشتهاند، اما واقعیت این است که همه رسانههای ما به قواعد اقناع و ارتباط مؤثر مسلط نیستند.در کنار آن، مهمترین نکته افزایش توانمندی مخاطبان است؛ چیزی که از آن با عناوینی مثل «سواد رسانهای» یا «دانش تحلیل رسانه» یاد میشود. این مهارت فقط مخصوص متخصصان نیست؛ همه ما به آن نیاز داریم. اتفاقاً در ادامه میتوانم مثالهایی بزنم از افرادی که تصور نمیکردیم، اما در همین بحرانهای رسانهای گرفتار شدهاند؛ تا روشن شود که سواد رسانهای یک ضرورت عمومی است، نه یک مهارت لوکس.آقای دکتر، با توجه به تجربه ۲۴–۲۵ ساله شما در حوزه رسانه و رصد اخبار در این ایام، ارزیابیتان از خبرگزاری فارس چیست؟ پیشتر اشاره کردید که برخی رسانهها عملکرد بهتری داشتهاند و برخی در فضای اقناعی ضعیفتر بودهاند. اگر بخواهید بهعنوان یک منتقد رسانهای قضاوت کنید، فارس را چگونه میبینید؟پاسخ: اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم، باید بگویم که در میان مجموعه رسانههایی که امروز در کشور فعال هستند، چه در مقطع جنگ ۱۲روزه و چه در وضعیت فعلی، یکی از نمرات نسبتاً بالا را به کانالهای خبری و خبرگزاریها میدهم. البته تأکید میکنم که منظورم صرفاً عملکرد خبری است، نه تولیدات سرگرمی مثل فیلم و سریال.
عملکرد خبری معمولاً با چند شاخص سنجیده میشود: سرعت خبر، دقت، صحت و یک عنصر بسیار مهمتر از همه اینها یعنی «روایت خبر». نریشن و شیوه روایت، نقش تعیینکنندهای در اثرگذاری دارد.بر اساس رصدی که داشتهام، احساس میکنم خبرگزاریهای ما نسبت به گذشته، بهویژه نسبت به دوره جنگ ۱۲روزه، پیشرفت کردهاند. خبرگزاری فارس را هم به اقتضای کارم بهطور مستمر بررسی میکنم، چون ناچارم رسانههای مختلف با گرایشهای گوناگون را ببینم و بخوانم. به نظر من فارس واقعاً بهتر شده است؛ این ارزیابی نه از سر تعارف است و نه به دلیل فضای گفتوگو.فارس همیشه بهعنوان رسانهای با انتساب مشخص شناخته میشد، اما در دوره جدید، من احساس میکنم «اجتماعیتر» شده است. یعنی بیش از گذشته متوجه کثرت و تنوع مخاطبان خود شده و تلاش کرده با گروههای متنوعتری از جامعه، با دیدگاهها و سلایق رنگارنگتر، ارتباط برقرار کند. این تغییر رویکرد را من یک امتیاز مثبت میدانم.شما پیشتر گفتید که خروج از حباب فیلتر در فضای کثرت رسانهای تقریباً ناممکن است. در همین چارچوب، به تکنیکهای اثرگذاری اشاره کردید و گفتید برخی از این تکنیکها حتی آموزش داده نمیشوند و ما اثرشان را بعداً در عمل میبینیم. سؤال اینجاست که این تکنیکها بیشتر دفعی عمل میکنند یا تدریجی؟پاسخ کوتاه این است که هر دو وجود دارد، اما اثرگذاریهای عمیق و ماندگار عمدتاً تدریجی هستند. اجازه بدهید بهجای ورود صرف به ادبیات نظری، با مثال توضیح بدهم.
در نظریههای ارتباطات، نظریهای داریم به نام «نظریه کاشت» که توسط جورج گربنر مطرح شده است. این نظریه در ابتدا درباره تلویزیون بود، اما اگر امروز مطرح میشد، بدون تردید شبکههای اجتماعی را هم در بر میگرفت. بر اساس این نظریه، رسانهها با تکرار یک پیام یا تصویر، بذر یک باور را در ذهن و جان مخاطب میکارند. این بذر در اثر تکرار، تراکم و انباشت، آرامآرام رشد میکند و بر ذهن مخاطب حاکم میشود.این فرایند ممکن است شش ماه، یک سال یا حتی چندین سال طول بکشد، اما بعد از مدتی ذهن مخاطب حالتی شبیه آهنربا پیدا میکند؛ یعنی آماده جذب پیامهای تکمیلی میشود.من یادم هست در دوران مدرسه، معلم علوم ما میگفت لازم نیست درس را کاملاً بفهمید، فقط یک تورق ساده قبل از کلاس داشته باشید. توضیحش این بود که وقتی در ذهن شما سؤال یا نقطهای ایجاد شود، ذهن آماده میشود تا مطالب جدید را جذب کند. نظریه کاشت دقیقاً همین سازوکار را در مقیاس رسانهای توضیح میدهد.اگر ممکن است یک مثال رسانهای عینی هم بفرمایید.برای مثال، بیبیسی فارسی را در نظر بگیرید. این شبکه از زمان راهاندازی، بهصورت مستمر روی برخی محورهای ثابت کار کرده است؛ یکی از مهمترین آنها مسئله زنان است. چه در اخبار، چه در برنامههای گفتوگومحور و چه در برنامههای غیرخبری، همواره تصویری خاص از وضعیت زنان در ایران بازنمایی شده است.مخاطبی که بهمدت ۱۰ یا ۱۲ سال بهطور مستمر مصرفکننده چنین محتوایی باشد، آرامآرام به این باور میرسد که زنان در ایران منزوی، محبوس و محروماند. حالا وقتی در سال ۱۴۰۱ شعاری مثل «زن، زندگی، آزادی» مطرح میشود، این ذهن از قبل آماده پذیرش آن است؛ چون بذر آن سالها پیش کاشته شده است.
در حالی که اگر به واقعیتهای عینی نگاه کنیم، میبینیم زنان ایرانی در حوزههای علم، دانشگاه، پزشکی، هنر، ورزش، سیاست، مدیریت و حتی مدالآوریهای جهانی حضوری پررنگ و کمنظیر دارند؛ حضوری که نه با پیش از انقلاب و نه با بسیاری از کشورهای منطقه قابل مقایسه نیست. اما تصویر رسانهای ساختهشده، مسیر دیگری را القا میکند.آیا این الگوی کاشت فقط به موضوع زنان محدود میشود؟پاسخ: خیر. نمونه دیگر، مستندهای پرشمار درباره دوره پهلوی در یکی دو دهه اخیر است. اگر فردی فقط مصرفکننده این مستندها باشد و روایتهای مقابل آن را نبیند، بر اساس نظریه کاشت، ذهن او بعد از چند سال آماده این جمعبندی میشود که گویا دوره پهلوی یک بهشت ازدسترفته بوده است.این نتیجهگیری نه محصول یک ویدئو یا یک تدوین خاص، بلکه حاصل سالها کاشت، تکرار، انباشت و روایتسازی هدفمند است.منظورتان از بازنمایی دقیقاً چیست؟در مطالعات رسانه به این فرایند میگوییم «بازنمایی» یا Representation. بازنمایی یعنی رسانه چگونه یک فرد، گروه، دوره تاریخی یا مفهوم را تصویر میکند. وقتی این بازنمایی بهصورت حرفهای، مستمر و پایدار تکرار شود، آرامآرام از سطح روایت عبور میکند و به «انگاره» یا Image در ذهن مخاطب تبدیل میشود.اگر این روند باز هم ادامه پیدا کند و رسانه همچنان حرفهای و منسجم عمل کند، یک گام جلوتر میرود و انگاره را به «کلیشه» یا Stereotype تبدیل میکند؛ یعنی قضاوتهای سادهشده و تعمیمیافته درباره افراد، گروهها، زمانها یا مکانها.
یعنی بازنمایی، انگاره و کلیشه یک مسیر تدریجی دارند؟دقیقاً. این همان منطق نظریه کاشت است که در سه سطح عمل میکند: بازنمایی، سپس انگارهسازی و در نهایت کلیشهسازی. ذهن انسان اساساً تمایل دارد پیچیدگیها را ساده کند. حوصله ندارد درباره تکتک افراد یا موقعیتها تحلیل دقیق انجام دهد، بنابراین با چند جمله یا تصویر، درباره میلیونها نفر یا یک دوره تاریخی قضاوت میکند.ما این را در مثالهای روزمره هم میبینیم؛ مثل کلیشههایی که سالها درباره قومیتها یا شهرها وجود داشت: شمالیها اینطورند، اصفهانیها آنطورند، مردها چنیناند، زنها چنان. اینها محصول بازنماییهای تکرارشوندهاند، نه واقعیتهای دقیق اجتماعی.این فرایند چگونه در بزنگاههای اجتماعی فعال میشود؟وقتی رسانهای طی سالها روی برخی موضوعات کار کرده باشد ـ مثلاً زنان، روحانیت، بسیج یا یک دوره تاریخی خاص ـ و این مفاهیم را تا سطح انگاره یا کلیشه رسانده باشد، در بزنگاهها فقط کافی است این قطعات را به هم وصل کند.در حوادثی مثل ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ یا ۱۴۰۴، میبینیم که کلیشههای آمادهشده فعال میشوند: «زنِ محبوس»، «حجاب اجباری»، «روحانیتِ فاسد»، «بسیجیِ سرکوبگر»، «فسادِ سیستماتیک». اینها مفاهیمی نیستند که یکشبه ساخته شده باشند؛ سالها روی آنها کار شده تا به این مرحله برسند.وقتی مخاطبی در حباب فیلتر رسانهای قرار گرفته باشد و سبد مصرفش عمدتاً از رسانههای همسو تشکیل شده باشد، این انگارهها و کلیشهها در ذهنش تثبیت شدهاند. حالا با یک جرقه ـ مثلاً یک مشکل اقتصادی، افزایش قیمت ارز یا یک حادثه خاص ـ این شبکه مفهومی فعال میشود.
منظور از این جرقه چیست؟جرقه میتواند یک اتفاق واقعی اما محدود باشد که رسانه آن را به یک روایت کلان پیوند میزند. رسانهها مفاهیم منفیِ از پیش کاشتهشده را به هم وصل میکنند و در مقابل، مفاهیم و چهرههایی را که قبلاً مثبت بازنمایی کردهاند، در یک جبهه دیگر قرار میدهند. نتیجه، شکلگیری یک دوگانه سادهشده و احساسی است.بخش دوم این گفت و گو در روزهای آینده منتشر خواهد و به این موضوع خواهیم پرداخت که چرا در بزنگاهها افرادی چون سلبریتیها و حتی سیاستمداران سکوت میکنند.#رسانه#خیامی#عبدالکریم_خیامی 10:53 - 13 بهمن 1404