آرزوهای من و برادرم
من میان آن همه غمی که در خانه موج می‌زد، بدون تو حتما غرق می‌شدم. آرزوهای‌مان کوچک شده بود. مثل روزهای بچگی.مثل آن روزها که بابا بعدازظهرها یک اسکناس پانصد تومانی توی دستت می‌گذاشت و می‌رفت سرکار. آرزو می‌کردیم سوپر بهار بسته نباشد. با هم تا آن‌جا می‌دویدیم و بعد با خوراکی‌های رنگارنگ به خانه برمی‌گشتیم. روفرشی و سبد اسباب‌بازی‌ها را زیر بغل می‌زدیم و تا غروب روی پشت‌بام با خُرده‌های کیک و چیپس و پفک و اسمارتیز، استانبولی درست می‌کردیم. آرزو می‌کردیم مامان مچ‌مان را نگیرد و تشر نزند: «مگه نگفتم روهم روهم نخورید؟»دوست داشتیم زودتر بزرگ شویم اما مگر آن روزهای بی‌دغدغه و آن حال و هوای کودکانه چه مرگش بود که می‌خواستیم قد بکشیم و دنیا را از بالاتر ببینیم. هر دوی ما خیلی زود بزرگ شدیم. زودتر از سن شناسنامه‌هایمان. آرزوهایمان هم بزرگ شد. درست از همان روزها که بابا دیگر آن بابای همیشگی نشد. تو می‌خواستی پزشکی قبول شوی. آرزو می‌کردی متخصص مغز و اعصاب باشی و بفهمی توی مغز بابا چه اتفاقی افتاده که هر شب تمام بدنش به رعشه می‌افتد تا درمانش کنی‌. من می‌خواستم شب و روز کلاس خصوصی بگذارم و برای بابا ماشین بخرم تا به هوای داشتن یک آهن چهارچرخ هم که شده خانه‌نشینی را تمام کند. بیماری بابا شدت گرفت. هیولای نامرئی که شب‌ها به او حمله می‌کرد هر شب بخشی از وجودش را می‌دزدید و می‌برد. بابا دیگر نان‌آور خانه نبود. حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نداشت. نه ما را می‌شنید، نه با ما حرف می‌زد و شاید حتی ما را نمی‌دید. توی گذشته‌ها زندگی می‌کرد و اسیر حصار حسرت شده بود. هی سیگار می‌کشید و ما نمی‌فهمیدیم آن‌چه از حلقومش بیرون می‌دهد دود است یا آه جانسوزی که وجودش را می‌سوزاند.
گمان می‌کردیم دنیا برای ما به آخر رسیده. هر شب که با صدای خس‌خس بابا از خواب می‌پریدیم، وحشت سایه می‌انداخت روی خانه. ما توی خودمان مچاله می‌شدیم و با چشم‌های سرخ نبرد بابا و هیولای نامرئی را تماشا می‌کردیم. کف که از دهان بابا بیرون می‌زد، انگار که گوشه‌ رینگ گیر افتاده باشد، کبود می‌شد و بعد یک دفعه تمام. مبارزه با شکست بابا به پایان می‌رسید. کم‌کم آرزوهایمان کوچک شد. آرزو می‌کردیم یک شب تا صبح با خیال راحت بخوابیم. آرزو می‌کردیم یک بار هم که شده بابا در آن حمله‌های عصبی پیروز شود. آرزو می‌کردیم به گذشته برگردیم. داشتیم شبیه بابا می‌شدیم و این بیشتر از هر چیزی ما را می‌ترساند. رفتیم حرم. آن روز با تمام روزهایی که زیارت رفته بودیم فرق داشت. گفتی برویم یک جای خلوت که راحت باشیم. رفتیم سر مزار رفیق شهیدت. نشستیم کنار یکی از ستاره‌هایی که در آستان خورشید آرام گرفته بود. باران شدیم و باریدیم. دل‌های شکسته‌مان را سر دست گذاشتیم و از امام رئوف پرسیدیم: «حیف نیست؟ دلت می‌آید درگیر چنین آرزوهای حقیری باشیم!» آن‌قدر آن‌جا نشستیم که کسی نور پاشید به دل‌های تاریک‌مان. دنیا روشن شد. هیچ‌چیز به ظاهر عوض نشد اما ما عوض شدیم. نمی‌دانم تو به امام رئوف چه گفتی اما من از او خواستم جای بابا او برایمان پدری کند و او هم صدایم را شنید.بیماری بابا با داروهای جدیدی که متخصص اعصاب و روان تجویز کرد، کنترل شد. درست است که آن بابای همیشگی نشد اما همین که دیگر خبری از حمله‌های عصبی‌ شبانه‌ نبود، یعنی یک دنیا امید و آرزو. من شیفته‌ی داستان ستاره‌ها شدم. می‌خواندم و می‌نوشتم. تو مراقب بودی غم به خانه‌ی قلبم نفوذ نکند. تو بودی که همیشه خنده روی لب‌هایم می‌آوردی.
هنوز بیست سال هم نداشتی اما یاد گرفتی مراقب باشی چیزی توی خانه کم نباشد. یاد گرفتی مراقب باشی جای چیزی توی قلب خواهرت خالی نباشد. تو بودی که اولین‌بار برایم یک شاخه گل هدیه آوردی و من با ۳۶۰ زاویه‌ی مختلف از آن شاخه گل عکس گرفتم. روز دختر بود و من خوشحال‌ترین دختر روی زمین بودم چون تو برادرم بودی.ما کنار هم یاد گرفتیم که دنیا محل رنج است و نباید به رنج‌ها اجازه دهیم آرزوهایمان را از ما بگیرند. آرزو‌هایمان باز داشت بزرگ می‌شد. من می‌خواستم از ستاره‌ها بنویسم و تو رویای مراقبت توی سرت افتاده بود.شب‌ها برایم کتابی می‌خواندی از داستان زندگی اسطوره‌ی مراقبت. از شجاعت و ادب و اقتدارش حرف می‌زدی. آن‌قدر قصه‌هایش را خواندی و خواندی تا از بر شدی‌. او اولین استاد درس مراقبت تو بود. او که سقای آب و ادب بود. گفتی می‌خواهی مثل عباس که علمدار حسین است، علمدارِ مهدی باشی. جانِ خواهر تو از همان روزها دل باخته بودی‌. آرزوهایت خیلی بزرگ شده بود. الان که این متن را می‌نویسم دلم برای در آغوش کشیدنت پر می‌کشد. کنارم نیستی اما بیشتر از همیشه دوستت دارم و می‌دانم که بیشتر از همیشه دوستم داری. رفتی تا مراقب باشی. مراقب شادی آدم‌هایی که خیلی‌هایشان را هیچ‌وقت ندیده‌ای و شاید هیچ‌وقت نبینی. مراقبت یعنی پاسداری از چیزی یا کسی. لغت‌نامه دهخدا این‌طور معنایش کرده. به پاس تمام مراقبت‌هایت در آن سال‌های سخت، آرزو می‌کنم پاسدار لایقی برای سپاه امام زمان باشی برادر عزیزتر از جانم." جشنواره آقا رضای معصومه "
16:03 - 17 اردیبهشت 1404