متولد شهریور، ذخیره‌ای گمنام برای روزهای سخت انقلاب

شهریور ۱۳۴۸ از راه رسید و امیدِ انقلاب اسلامی متولد شد؛ مردی که در سایه گمنامی، ستون استوار انقلاب در روزهای سخت بود و امروز با علم، معنویت و اخلاص، آینده کشور را تضمین می‌کند.
خبرگزاری فارس_قم: راست راست و بی‌پروا، درست جلوی چشم همه، در حالی که مردم در رفت‌وآمد بودند، مشغول کندن عکس آقا سید مجتبی خامنه‌ای از دیوار مسجد امام صادق در بلوار ۱۵ خرداد قم بود؛ همان تصویری که رهبر انقلاب را نشان می‌داد.وقتی جلو رفتم تا به او تشر بزنم و بگویم «مگر می‌شود چنین جسارتی کرد؟» ناگهان فهمیدم او از نمازگزاران همان مسجد است. در دلم جوش آمد و گفتم: «از شما که چنین کاری بعید است، چرا عکس رهبری را برمی‌داری؟»منتظر بودم با اعتراض من برخورد تند کند، اما چهره‌اش چیز دیگری می‌گفت. آرام گفت: «ببخشید، می‌خواستم این عکس را برای روستایمان ببرم؛ آنجا عکس رهبر نداریم.»انگار مثل آب سردی بر جانم ریخت. وقتی دید می‌خواهد دوباره با همان چسب‌ها عکس را به دیوار بچسباند، گفتم: «لازم نیست، بیا چند تا عکس دیگر هم بهت می‌دهم که داشته باشی.» چشمانش پر از اشک شد.گفت: «من اهل جعفریه هستم، نزدیک دولت آباد زندگی می‌کنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستای ما مبلغ بفرستند. چند روز بعد تماس گرفت و گفت روحانی فاضل و با اخلاقی به نام سید مجتبی حسینی می‌آید.»در همان مدت کوتاه، مردم روستا با او دل‌گرم شده بودند. وقتی قصد رفتن داشت، با وجود اصرارهای مردم، عذرخواهی کرد و گفت باید برود.دلم گرفت. به همان روحانی که واسطه شده بود تماس گرفتم و گفتم: «چه مبلغ خوبی بود، کاش دوباره بیاید.» گفت: «نمی‌دانستی کی بود؟ او فرزند رهبری بود؛ سید مجتبی حسینی خامنه‌ای. مشغله‌های زیادی دارد و دیگر نمی‌تواند بیاید.»
مرد هنوز چشمانش خیس بود. گفت: «۲۹ سال از آن روز می‌گذرد و حالا دوباره دیدگان ما به جمال آن سید ساده و بی‌ادعا روشن شده است.»حق داشت. به او حق دادم که بی‌هیچ ملاحظه‌ای عکس را از دیوار بردارد و با خود ببرد تا در جعفریه به هم‌ولایتی‌ها نشان دهد و بگوید: «حالا می‌شناسیدش؟» ما نشناخته بودیم.این‌ها را مصطفی فاضلی_یکی از اهالی همانجا_ از روزی که انتخاب رهبر سوم انقلاب تعریف می‌کرد.
در دل کوچه‌پس‌کوچه‌های منتهی به حرم مطهر رضوی، تابستان سال ۱۳۴۸، کودکی متولد شد که قرار بود مسیر زندگی‌اش سرشار از نور علم و معرفت باشد. «مجتبی»، دومین فرزند سید علی، در خانه‌ای کوچک اما پر از نور و تقوا چشم به جهان گشود. مشهد با گنبد طلایی‌اش، نخستین معلم و مکتب چشمان او بود. سال‌ها گذشت و در حالی که گرد و غبار جنگ بر چهره ایران نشسته بود، او راهی تهران شد تا در مدرسه آیت‌الله مجتهدی، الفبای دین را بیاموزد. اما روح بزرگش فراتر از دیوارهای مدرسه بود؛ با بانگ «هل من ناصر» امام خمینی(ره)، قلم را به تفنگ تبدیل کرد و در لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) لباس رزم بر تن کرد. مجتبی در جبهه آموخت که فقه، تنها در کتاب‌ها نیست، بلکه در ایثار جان برای آرمان‌های الهی تجلی می‌یابد.

آغاز راه

سال‌های تحصیل و تدریس در حوزهپس از پایان جنگ، در سال ۱۳۶۸، مجتبی راهی قم شد؛ سه سال در حجره‌های علم و تهجد گذراند و در سال ۱۳۷۶، با بانویی از تبار دانش و شهادت، «بانو شهیده زهرا حداد عادل» پیمان ازدواج بست. زندگی ساده و معنوی آن‌ها در جوار حرم کریمه اهل بیت (س) آغاز شد تا بنای علمی و معنوی بزرگی را پایه‌گذاری کنند.
در طی هفده سال حضور مستمر در محضر بزرگانی چون آیت‌الله احمدی میانه‌جی، آیت‌الله استادی، آیت‌الله تبریزی، آیت‌الله وحید خراسانی و دیگر اساتید حوزه، مجتبی نه تنها شاگردی کرد، بلکه با نوشتن تقریرات علمی به زبان عربی و نقد و بررسی عمیق، جایگاهی ویژه یافت. این دوره طولانی و پرالتهاب، زمینه‌ساز تولد مکتبی نوین در فقه و اصول شد؛ مکتبی که با تلفیق دقت رجالی و فهم تمدنی، رویکردی تازه در حوزه علوم دینی رقم زد.

فقیه و عالم

آغاز تدریس مجتبی در سال ۱۳۷۴ در مدرسه آیت‌الله مجتهدی با تحولی اساسی همراه بود. با توجه به توصیه پدر گرانقدر، رویکردش را به سوی حلقه‌های علمی شهید صدر معطوف کرد و در بیت امام خمینی (ره) تدریس کتاب‌های «رسائل» و «مکاسب» را آغاز نمود. سال ۱۳۸۶، مدرسه فیضیه میزبان کرسی درس خارج فقه ایشان بود و یک سال بعد، درس خارج اصول نیز به آن اضافه شد. شاگردان شاهد بودند که استاد، پیش از هر جلسه، مباحث را با دقت و استواری تدوین و پس از آن بازنویسی می‌کند؛ گنجینه‌ای که اکنون در آستانه انتشار است.
آنچه درس ایشان را از دیگران متمایز می‌کرد، پیوند ناگسستنی علم با معنویت بود. در جلسات، بخشی از وقت به تفسیر قرآن اختصاص داشت و فضای صمیمانه‌ای میان استاد و شاگردان حاکم بود. تواضع، صبر و گوش سپردن به اشکالات علمی، از شاخصه‌های بارز او بود. تربیت مجتهدان متعهد و اخلاق‌مدار، مأموریتی بود که با جدیت دنبال می‌کرد.
پاییز ۱۴۰۲، وقتی بیش از ۱۳۰۰ نفر در درس ایشان ثبت‌نام کرده بودند، به ناگاه خبر تعطیلی کلاس‌ها اعلام شد. این تصمیم که واکنشی معنوی بود، شوکی بزرگ به حوزه وارد کرد. هزاران نامه از طرف طلاب نوشته شد، بزرگان واسطه شدند، اما ایشان با تواضع و اخلاص، شاگردان را به دیگر اساتید راهنمایی کردند و حتی والد بزرگوارشان نیز این تصمیم را به خود ایشان واگذار نمودند.پس از این، مجتبی خامنه‌ای بر تقویت بنیه علمی حوزه تمرکز کرد و مراکز علمی و مدارس فقهی متعددی تأسیس نمود. این مراکز، حلقه‌های تربیتی طلابی بودند که علاوه بر فقاهت، دغدغه‌های اجتماعی و مردم‌داری را نیز در سر داشتند. پرهیز از محوریت شخصی و تاکید بر جریان انقلابی حوزه و رهبری، از ویژگی‌های بارز مدیریت ایشان بود.
ارتباطات معنوی ایشان با بزرگان عرفان و اهل معرفت، چون آیت‌الله بهجت و آیت‌الله کشمیری، تصویری از شخصیتی آرام و عمیق ارائه می‌دهد که در عین حضور در متن اجتماع، روحی متوجه آسمان داشت. ایشان پل ارتباطی میان مراجع و پیران طریقت برای انتقال دغدغه‌های معنوی به عرصه مدیریت کشور بودند.

حضور فعال در عرصه‌های کلان کشور و جبهه مقاومت

در عرصه اجرایی نیز، اشراف کامل بر موضوعات کلان کشور از جمله هوش مصنوعی، ثبات اقتصادی و کشاورزی مدرن داشتند و در جبهه مقاومت، رفاقت و همکاری نزدیکی با چهره‌های برجسته‌ای مانند سردار حاج قاسم سلیمانی و سیدحسن نصرالله داشتند. ایشان نشان دادند که یک فقیه می‌تواند همزمان دیده‌بان مرزهای فکری و استراتژیست جبهه‌های نبرد باشد.

مقاومت در برابر دشمنی‌ها و حفظ گمنامی

دشمنان بارها با ترور شخصیتی و طراحی حذف فیزیکی ایشان تلاش کردند اما هر بار ناکام ماندند. خداوند ایشان را در گمنامی و تواضع حفظ کرده است؛ «ذخیره‌ای برای روز مبادا» که در روزهای فتنه و آشوب، لنگری اطمینان‌بخش برای آینده ایران اسلامی خواهد بود.

رهبر انقلاب چه کتاب‌هایی را دوست دارند؟!

حداد عادل می‌گوید: چهل حدیث امام را خیلی خوب خوانده اند. در بین کتاب‌خوان‌ها باید بگردید دنبال کتابی که کاغذش زیاد دستمالی شده است. کتاب «چهل حدیث» آقا مجتبی از این کتاب‌هاست؛ خوب خوانده است؛ آثار شهید مطهری را هم دیده بودند؛ آثار آقای مصباح را هم مطالعه کرده بودند. کتاب‌های مهم ایشان را در کتابخانه‌شان دیده بودم.فیلم زیاد می‌بیند. ایشان در علوم روز و فنی خیلی مسلط است؛ به بحث سواد مالی جدید اشراف دارد؛ در حوزهٔ استارتاپ‌ها خیلی قوی است و خوب می‌فهمد. یک وقت بحثی شد و یک نفر اسم یک آقایی را آورد که ظاهراً از نفرات اول استارتاپ‌های حوزهٔ سواد مالی است. بعد ایشان گفت: «من او را خیلی خوب می‌شناسم.» در حوزهٔ کشاورزی و آب هم همین‌طور است. ایشان می‌گفتند: «مملکت اگر بخواهد مستقل شود، کشاورزی‌اش باید سرپا باشد.» شاید این حد از اطلاعات و دانش‌ها از کنار تنهٔ تنومند مسائل آقا فهمیده شده است.یک بار بنده همراه با یکی از سرداران سپاه، به جهاد محرومیت‌زدایی رفته بودم. یک شخصی که کنار این سردار کار می‌کرد گفت: «ما روی مسئلهٔ آب و صنایع کم‌مصرف آب خیلی کار کرده‌ایم.» می‌گفت: «همهٔ کارهایمان را به آقا مجتبی گزارش داده‌ایم.» خلاصه حاج‌آقا در بحث سواد مالی، صندوق‌های تأمین مالی، صندوق‌های طلا و… اطلاعات خیلی دقیقی دارد. دانش او هم در حد مرز دانش است! یک دوره پروژهٔ مفصلی کار کردند در مورد صنایع فرهنگی؛ شاید دو، سه هزار صفحه مطلب خواند. همشیره‌ام می‌گفت: «همهٔ متون فارسی این زمینه را خوانده است و برخی متون مهم را هم برایش ترجمه کرده‌اند و مطالعه کرده است.»
ایشان خیلی روان‌شناسی خوانده است و دلیلش را هم نمی‌دانم. سطح و عمقش هم فراتر از مطالعهٔ روان‌شناسی است. ما در حوزهٔ کاری با هم ارتباط نداشتیم، ولی گاهی وقت‌ها برخی ترفندهای مشاوره، روان‌کاوی و علوم شناختی را به کار می‌برد. یک وقت یکی از نوجوان‌های فامیل ناراحت بود و من داشتم با او صحبت می‌کردم. یک لحظه که آن نوجوان بیرون رفت، حاج‌آقا مجتبی به من گفت: «آقا فرید، به معنای واقعی بغلش کن.» و توضیح داد آغوش چه اثرات مهمی دارد؛ یا مثلاً می‌گفت: «دستش را بگیر؛ این اثر را دارد.» ایشان خیلی خوب گوش می‌دهد؛ مثل مشاورها. برخی فنون مشاوره را هم خیلی خوب بلد است و توان اقناع بالایی دارد.در یک برهه‌ای من رفتم «کشت هیدروپونیک» را پژوهش کردم. یک ربع با آب‌وتاب برای ایشان درباره‌اش صحبت کردم. می‌دیدم یک وقت‌هایی لبخندی روی لبشان می‌آید و می‌رود. بعد که حرف‌های من تمام شد، گفتند: «این مطلب را هم شنیده‌ای؟» گفتم: «آره، یادم رفت بگویم.» گفتم: «چرا نگفتی که همهٔ این‌ها را شنیده‌ای؟» گفت: «پیش خودم فکر کردم شاید حرف جدیدی داشته باشید؛ برو فلان جا، در مزرعهٔ فلانی، همهٔ این‌ها را که می‌گویی، او انجام داده است.» حاج‌آقا حتی چند کتاب در حوزهٔ ارتباطات را از خواهرم گرفته بودند و خوانده بودند.

پاسخ به مستند مخملباف

برادر همسر شهید رهبر انقلاب می‌گوید: سخت است که حرف و حدیث پشت سرت باشد و شما نتوانی از خودت دفاع کنی. به ایشان می‌گفتم: «نگذارید مخمل‌باف تهمت بزند و فیلم تولید کند که فلانی بچه‌اش را در انگلستان به دنیا آورده است. اجازه دهید من یک مستند بسازم از بیمارستان رسالت و نشان دهم که فرزندانتان را در آنجا به دنیا آورده‌اید.» قبول نکردند. گفتند: «لازم نیست.»ایشان خودش را در طول رهبری تعریف می‌کرد. به‌شدت پرهیز می‌کرد که هوای نفس در اظهاراتش پیدا نشود. خیلی کارها را پیشنهاد می‌دادند و ایشان قبول نمی‌کرد؛ از جمله سخنرانی. یا مثلاً یک مسجد بزرگ داشتند، یا اینکه دو، سه حوزهٔ علمیه با کارویژهٔ خاص دارد، ولی به‌شدت همه باید دقت کنند که هیچ‌کس نگوید این حوزهٔ علمیهٔ آقا مجتبی است. این باعث شده که مجموعهٔ بیاناتی از ایشان نداشته باشیم. از خواهرم می‌پرسیدم: «چرا این‌قدر تحفظ دارند؟» می‌گفت: «نمی‌خواهد نفسش ترغیب بشود.» درس‌های فقهی ایشان را آقایان طلبه زحمتش را کشیده بودند [و جمع کرده بودند]، ولی نمی‌رفتند به سمت اینکه این‌ها را منقح کنند.خواهش بنده باعث شد این‌ها مدون شوند، ولی به‌هرحال ایشان به هیچ‌وجه اجازهٔ چاپ ندادند. در اجلاسیهٔ خبرگان گفته بودند که ولی‌فقیه باید مجتهد جامع‌الشرایط باشد. آقای جزایری زحمت زیادی کشیده بودند در توجیه این قصه و یکی، دوتا جزوه را هم پرینت گرفتند و صد نسخه چاپ کردند و دست آقایان رساندند. من به شاگردانش گفتم: «این‌قدر این کار را نکردید تا این‌طور شد.» گفتند: «حاج‌آقا مجتبی خودشان اجازه نمی‌دادند.» همه‌چیز ایشان پنهان است. خیلی روحیهٔ پنهان‌کاری درستی دارد. مثلاً همان داستان تاکسی که در پیامشان گفتند را فکر نمی‌کنم کسی خبر داشت تا آن موقع.

ساده و مخلص

او ادامه می‌دهد: دی‌ماه ۱۳۸۳ خدمت آقا رسیدیم. در مسیر برگشت به پدرم گفتم: «سرآستین لباس حضرت آقا را دیدید؟ نخ‌نما شده بود؛ خیلی بد بود؛ یک وقت آقا این‌طور نیایند جلوی دوربین، خوب نیست.» پدرم گفت: «آقای حجازی و بچه‌های بیت مراقب‌اند.» بعد پدرم گفت: «فرید، من دوشنبهٔ هفتهٔ قبل با آقای حجازی قرار داشتم و رفتیم و نماز را با آقا خواندیم. من دیدم از زیر جوراب، قوزک پای آقا معلوم بود؛ جورابشان ریش‌ریش بود. من تا آخر هشت رکعت در فکر همین جوراب بودم. سر از نماز بلند کردم، دیدم آقای ناطق کنارم است و دارد گریه می‌کند. گفت: “جوراب آقا را دیدی؟ ما کجاییم و ایشان کجاست.”» چهار، پنج روز بعد به حاج‌آقا مجتبی گفتم: «می‌توانم یک نکته‌ای عرض کنم؟» داستان را نقل کردم و گفتم: «می‌دانم آقا این‌طور می‌خواهند، ولی حداقل جوراب ایرانی خوب بخرید تا به این راحتی از بین نرود.» خواهرم داشت حرف ما را می‌شنید و یک لبخندی زد. این لبخند یعنی یک چیزی را تو نمی‌دانی. گفت: «آقا اجازه نمی‌دهد کسی در جوراب پوشیدن کمکش کند. چون خودش تنهایی باید با یک دست جوراب را بپوشد، مجبور است که جوراب را بکشد؛ لذا با کشیده شدن، آرام‌آرام بافتش آسیب می‌بیند، ولی اجازه هم نمی‌دهد که جوراب نو بگیرند.»در ساده‌زیستی، حاج‌آقا مجتبی خیلی شبیه آقاست. یک وقتی منزلشان بودیم و مشغول صحبت. ایشان گفت: «من یک جلسه دارم و باید بروم.» دیدم وقتی دارد دکمه‌های قبا را می‌بندد، سختش است؛ یعنی احساس کردم سختش است. گفتم: «دکمه کمی پایین‌تر است.» گفتند: «خودم می‌دانم!» نتوانستم کنجکاوی‌ام را کنترل کنم، گفتم: «این لباس عجیب نیست؟» گفتند: «نه، مشکلی ندارد.» و خداحافظی کردند و رفتند. به زهرا گفتم: «این لباس انگار بد دوخته شده است.
حاج‌آقا تلاش می‌کرد دکمه را ببندد، ولی خیلی سختش بود.» گفت: «به‌خاطر اینکه دکمه جور دیگری دوخته شده است؛ این پیراهن‌های خودمان را متناسب با شخص راست‌دست می‌دوزند؛ اما این لباس آقا بود.» گفتم: «چرا لباس آقا را می‌پوشند؟» گفت: «آقا آن‌قدر لباس‌ها را استفاده می‌کند که سرآستین‌ها می‌رود و گاهی پاره می‌شود و می‌خواهد رفو کند. آقا مجتبی می‌گوید: “این را نپوشید، در دیدارها وجههٔ خوبی ندارد، بدهید من بپوشم.” با التماس و خواهش لباس‌های آقا را کم می‌کند تا آقا مجبور شوند لباس نو سفارش دهند، بعد خودش لباس‌های آقا را می‌پوشد.»خیلی ساده‌زیست است، خیلی! مادرمان از یک سفری دو کاپشن آورده بود، یکی برای من و یکی برای ایشان. من الان چند دست کاپشن عوض کرده‌ام، ولی ایشان همان یک کاپشن را استفاده می‌کند. یادم می‌آید سال‌ها پیش، ایشان در یک جمع چندنفره از فضیلت‌های آیت‌الله مشکینی صحبت کردند. خیلی به ایشان علاقه داشتند. گفتند: «یک وقت آقا دیداری داشتند با آقای مشکینی. آقا آمدند بدرقهٔ ایشان و گفتند: “کفش‌های آقای مشکینی کدام است؟” بعد آن‌ها را گرفتند و گفتند: “بچه‌ها، بروید برای آقای مشکینی یک کفش نو بیاورید.”» بعد از دیدن کفش‌های کهنهٔ حاج‌آقا مجتبی گفتم: «با این اوضاع، کفش‌هایتان مثل آقای مشکینی شده، آن‌ها را عوض کنید.» گفت: «مشکلی ندارند، واکس بزنم نو می‌شوند.»

جنگ‌بلد و برادر خانم!

رهبر انقلاب در مسائل نظامی حضور پررنگی داشته‌اند. یک بار یکشنبه می‌خواستم بروم دیدن آقا. آقا مجتبی گفت: «یکشنبه نیایید، چون روز دیدار نظامی است و فضا نظامی است. اصلاً آقا در این روز، آن آقای لطیفی که در روزهای دیگر می‌بینید، نیستند.» یادم می‌آید ما با یک فرمانده آشنا شدیم و با ایشان یک کارهایی انجام می‌دادیم. بعد از مدتی حاج‌آقا از من سراغ کارهایم را گرفت. گفتم: «با فلانی دارم این کار را جلو می‌برم.» ایشان گفت: «احتیاط کنید، این آقا چند سال پیش یک مسئلهٔ حفاظتی داشته است؛ نمی‌دانم مُحق بوده یا خطاکار، ولی به هر حال مراقب باش!» ایشان اشخاص را با جزئیات می‌شناخت.اطلاع دارم که با شهید سلامی و سردار فدوی هم ارتباط زیادی داشتند. جنبه‌هایی از امور نظامی هست که در کار نیست، ولی خیلی مهم است؛ مثلاً رفع اختلافات میان سرداران عالی‌رتبه. در بخشی از این‌ها حاج‌آقا ورود داشت و نظر می‌داد و کمک می‌کرد به حضرت آقا. یک بار رفتم خدمت ایشان. وقتی نشستیم، گفتند: «شما کسی را که از ساختمان بیرون رفت دیدید؟» گفتم: «کسی بیرون نرفت.» گفتند: «یادت می‌آید یک بار گفته بودم که یک افسر امنیتی هست و خیلی روی اسرائیل کار کرده است؟ قبل از شما اینجا بود، می‌خواستم مطمئن شوم او را ندیده‌ای که بتوانم در موردش صحبت کنم.» یعنی ارتباطات خاص این‌چنینی هم با افراد نظامی داشتند.

آقا

فرید‌الدین حداد عادل همچنین می‌گوید: آقا پروژه‌های سنگینی به ایشان واگذار می‌کرده است؛ مثلاً در رابطه با رفع اختلاف بین مسئولین، یا پروندهٔ اقتصاد مقاومتی، یا ارتباطات با فرماندهان نظامی و از این دست کارها. در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی، تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بوده است.آقا مجتبی از خرداد ۷۶ فعالیت‌های سیاسی به عهده‌اش گذاشته شد. نقل است که آقای فدوی گفته‌اند یک وقت حاج‌آقا مجتبی یک چیزی به ما گفتند که دستور عملیاتی داشت؛ ما شک کردیم که اگر انجام دهیم، ممکن است خرده بگیرند. خدمت آقا می‌رسند و آقا می‌فرماید: «حرف آقا مجتبی، حرف من است.» آقا چند مرتبه در جاهای مختلف فرموده بودند که آقا مجتبی آقازاده نیست و خودش آقاست.
آنچه آورده‌شد اندکی از بینهایت و قطره‌ای از دریای بیکران وجود ارزشمند ناجی کشور و امید انقلاب اسلامی است؛ اندکی که فقط از کلام دیگران در خصوص خورشید نورانی جمع‌آوری و بازآوری شده‌است.به امید روزی که قلب بیتاب دیدارمان با دیدن روی همچون ماه تابان ایشان و شنیدن صدای روحبخش ایشان آرام و شاد شود.
08:40 - 19 شهریور 1405
فرهنگ
استان ها
قم





1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj21 شهریور 1405
در پاسخ به @Mirzababaee
ما شاء اللهحفظه الله تعالیخداوند قادر نگهدار رهبر عزیزمان امام سید مجتبی خامنه ایی باشداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْیا امیرالمومنین صلوات الله علیک، مدد