اندوه ناتمام یک زن برای دختر بازمانده رهبر انقلاب
نمیتوانم بگویم گوشه خلوت، چون همهجا بی نهایت شلوغ بود؛ گوشه دوری از پیکرها اما آن انتهای مسجد روی زمین روی زیراندازش نشسته بود و مقابل یکی از شبستانها و ستونها به تلویزیون شهری مسجد خیره بود و قطرات، پی در پی از ابر سپید پشت جنگل مُژههایش جاری بود...
خبرگزاری فارس_قم: به او خیره بودم... تمام ساعاتی که از ۳ونیم صبح تا ۶ مقابل درب ساختمان اداری امام خمینی(ره) نشسته بودم به او خیره بودم... پلک که میزد اشک بیرون میریخت...گاهگاهی دست روی سیبک گلویش میگذاشت، سرش را پائین میآورد، هقهقی میزد و دوباره سر بلند میکرد و من را یاد این بیت میانداخت: نشسته پشت دو چشمم هزار اقیانوس...مرا رها کنید! تا عمیق گریه کنم... دو ساعت و نیم به او زل زده بودم؛ همکارم صحبت میکرد؛ گوشم به همکارم و چشمم به او بود؛ گرگ و میش هم آفتابزن شد، چشمم به او بود؛ تلفنم زنگ میخورد؛ پاسخ میدادم ولی... ولی باز هم چشمم به او بود؛ بی ادبی نبود دو ساعت و نیم زل زدن به یک نفر؟! قطعا بود ولی من دست خودم نبود... بعد از آن دو ساعت و نیم دیگر صورتش از کبودی به سیاهی میزد؛ یاد عزیز افتادم! عزیز میگفت وقتی کربلایی حمیدآقا_پدرش_ از دنیا رفته بود انقدر گریه کرده بود که صورتش کبود شده بود و به سیاهی میزد! مردم شعار میدادند؛ پرچم میچرخاندند؛ او انگار نه انگار... او فقط گریه میکرد... نگران شدم؛ سردرد نمیگرفت؟! سربند پرچم ایرانش را هم آنقدر محکم بسته بود تا از سرش نیفتد که نگرانترم میکرد؛ میترسیدم بدحال شود. پاهایم یاری میکردند جلو بروم؟! درست بود اصلا؟! او که اقیانوسی طوفانزده بود... من هم دل را به دریا زدم!
جلو رفتم و سلام کردم؛ خانمی که بعد فهمیدم خواهرزادهاش است؛ جواب سلامم را داد؛ گفت از کاشان آمدهاند؛ گفت خالهاش چند روزیست برای امروز بیتاب و بیقرار است ... خودم را معرفی کردم؛ با روی باز از من استقبال کرد و دعوت کرد روی زیر اندازشان بنشینم؛ از همان خانم پرسیدم: کمی آب دارید؟! گفت: برای خاله نرگس میخواهی؟! گفتم: بله! چهره در هم کشید و گفت: فایدهای ندارد... از دیشب تا حالا هر کاری میکنیم آرام شود بیفایدهاست... نرگس سر چرخاند رو به من؛ با دستم کمی اشکهایش را پاک کردم؛ کمکم توانستم باران ابرک چشمانش را بند بیاورم؛ خدا را شکر طوفان آرام شد.پرسیدم: ببخشید انقدر گریه کردید من نگران شدم؛ نزدیک ۳ ساعت فقط داشتم نگاهتون میکردم؛ نرگس که خیلی خوشاخلاق بود و اندوهش را ابراز نمیکرد؛ لبخند غمگینی زد و گفت: یتیمی... یتیمی درد بی درمانیه ... پرسیدم: با غم آقا یاد پدرتون افتادین؟ حق دارین آقا پدر همه ایران بودن... گفت: پدرم که از دنیا رفت خیلی کم سن و سال بودم؛ جوان بود و زود از دنیا رفت ولی برای پدر مهربانم که خیلی دوستش دارم و هنوز هم هر از گاهی به یادش اشک میریزم هم ۴ ماه شبانه روز اشک نریختم... تعجب را که در چشمانم دید گفت: برای هدی خانم گریه میکنم... ای کاش میشد بدانم خوب است؟ با غمهایش کنار آمده؟ خیلی نگرانش هستم... دوباره نینیِ چشمانش بیتاب شد و قطرات بی اجازه او دشت جانش را سیراب کردند؛ پرسیدم: هدی خانم؟!
تک خنده غمگینی کرد و گفت: یک مصاحبه از رهبر شهید انقلاب دیدم که تعریف میکردند خدا حوالی سالهایی که دستشان مجروح شد و جانباز شدند یک دختر به ایشان داده بود که بسیار به رهبر انقلاب دلبستگی داشتند و همیشه کنارشان بودند؛ پس از حادثه ترور هم خیلی زیاد بر ایشان سخت گذشته که نمیتوانستند دخترکشان را در آغوش بگیرند؛ آن دختر هدی خانم است...دختری که نه دیگر همسری دارد که همدمش باشد؛ نه خواهری که سنگ صبورش شود و نه مادرش میتواند مرحم جان تبزدهاش شود... من و خواهرزادهاش هر دو بغض کردیم... بغضی از جنس دختری که اولین عشق زندگیاش پدرش است... آغوش پدر زندگی و نبودنش مرگ است... مرگی که جهنم برابرش کاهی سوخته در مقابل کوهی از آتش است... بهراستی چه کسی در این جهان حق گرفتن آغوش پدری از دخترش را دارد؟! چه کسی تواناییاش را دارد؟! هیچکس! مگر شیطان... نرگس گفت: نمیدانم توانسته یک دل سیر تن مقدس پدرش را در آغوش بگیرد؟! توانسته به قدر یک جانِ خسته اشک بریزد برایش؟! توانسته در مراسم بدرقهاش شرکت کند؟! ۴ ماه است شبانه روز فقط برای او گریه میکنم... برای اندوه او... برای مصیبت او... همان لحظه مداح داشت برای حضرت رقیه(س) میخواند که به این بیت رسید:نگی بی معرفت بودم نگی این دختر عاشق نیست!نمیتونم پاشم از جام، پاهام پاهای سابق نیست... به او گفتم: نرگس جان! اگر بخواهی هدی خانم را دلداری بدهی به او چه میگویی؟! گفت: میگویم وقتهایی که به پدرت افتخار میکنی؛ روزهایی که بیصدا در اندوهت از شدت غم صورتت کبود و لبانت خشک میشوند؛ حضرت زینب(س) را به یاد بیاور!
میگویم: میدانی دخترانی که در این سرزمین سایه پدر روی سرشان است؛ بخاطر سایه گسترده پدرانه پدرت بر این سرزمین است؟! میگویم: همه وقتهایی که قلبت فشردهمیشود بدان تمام دختران ایران با شما همدرد هستند... تمامشان! شما تنها نیستید! همه ما داغ دیدهایم...میگویم: سهم لبخند مهربان و مظلوم پدرت خاک سرد نبود اما آغوش پدرت دیگر در آسمان دو بال شده و همه دختران ایران را به قلبش میفشرد... حالا من آمدهام نشستهام همان گوشه از حیاط مسجد جمکران، جایی که اشکهایمان آنروز روی تکه زمین داغش ریخت... برای یک قول زنانه؛ یک عهد دخترانه... روی همین تکه کویر سوزان که بر آن اشک شور ریختیم یک قسم زنانه خوردم؛ اینکه بهزودی انتقام اشکهای ِ دختر آقای شهید ایران را خواهیم گرفت...
14:07 - 22 تیر 1405