شرط آغاز این زندگی پذیرش ولایت فقیه بود و پایانش شهادت

حضرت محمد(ص) را تاریخ به خوش اخلاقی و خانواده‌دوستی می‌شناسد؛ من هم راوی محمدی هستم که مثل صاحب نامش به شدت خوش اخلاق و خانواده‌دوست بود و تنها شرط آغاز زندگی‌اش پذیرش ولایت فقیه بود؛ زندگی‌ای که به شهادت ختم شد.
خبرگزاری فارس - قم، زهرا میرزابابائی: ریحانه خانمی که دقایقی طولانی قبل از قرار مصاحبه کنار مزار همسر و فرزندش در خاطراتش غرق شده بود، از آغاز داستانش می‌گوید:
آغاز زمستان سال ۱۳۸۱| قمصدای خش خش رادیو و موج‌هایی که با عوض شدنشان و تلاش بی ثمر بابا فقط هر چند لحظه صدای خفیفی از یک آهنگ یا صدای یک گوینده می‌آید روی سرم رژه می‌رود و باعث می‌شود کتابی که درس فردای شاگردانم را با مطالعه آن آماده می‌کنم را ببندم و برای اعتراض کنار او بروم. با کلافگی می‌گویم: بابا! دست از سر این رادیو بردار چه می‌خواهی از جانش؟ آنتنش خراب شده! او هم مثل همیشه با لبخند می‌گوید: جوان هم جوان‌های قدیم! هر خرابی‌ای رو باید درست کرد بابا جون! هرچیزی خراب شد که فوری عوضش نمی‌کنن!درستش می‌کنن!بعد هم به یکباره صدای تصنیف ِ سپیده، بلند و رسا و بی خش و واضح جوری پیچید توی اتاق پنج‌دری! که انگار رادیو اصلا هرگز خراب نبوده!لبخند بابا پهن‌تر می‌شود و همراه با شجریان آواز سر می‌دهد: ایران! ... ای سرای امید!... باعث می‌شود لبخند ناخودآگاهی هم روی لب من بنشیند! من خیره به رادیو و استکان چای بابا که غنچه گل سرخ رویش و بند دارچین کنارش با نقل و نبات خودنمایی می‌کرد؛ زیر لب داشتم با تصنیف شجریان زمزمه می‌کردم ... که یکهو و بی مقدمه بابا گفت: دخترم مادرت می‌گوید قرار است برایت خواستگار بیاید! نظر خودت چیست؟!
جا می‌خورم!بابا ادامه می‌دهد: ظاهرا چند روز پیش وقت زیارتِ خانم_حضرت معصومه(س)_ مادرت و اهل منزلِ حاج آقای خاکی بعد از سالیان دراز چشم تو چشم ضریح که بودن یکهو چشم تو چشم هم می‌شن و نقشه‌هایی می‌کشن!آفتاب پهن و دست و دلباز از بین گل و گلدان‌ها و درختچه‌های باغچه از پنجره روی قالی دستباف قرمز ِ نقش شکارگاه افتاده و من فقط سر به زیر انداخته‌ام و در سکوت خیره گل‌های قالی‌ام... انگار آفتاب هم رنگ آن‌هارا پرانده هم رنگ من را!بابا دوباره لبخند می‌زند و سری تکان می‌دهد و می‌گوید: از این دست‌پاچه شدن‌ها و کتابی که برعکس توی دستت گرفتی کاملا مشخص هست قصد ادامه تحصیل نداری خانم معلم!و بعد با صدا می‌خندد و من این‌بار سرخ می‌شوم از خجالت!
می‌خواستم لب باز کنم و یک نه محکم به زبان بیاروم ولی دهانم مثل ماهی‌ای که بیرون از آب افتاده فقط باز و بسته می‌شد... بین همین دست و پا زدن‌های من مثل همان ماهی بابا گفت: به مادرت می‌گویم برای آخر هفته وعده بگیرد؛ حالا فعلا تشریف بیاورند! تا بعد!سرم را که مثل برق‌گرفته‌ها بلند کردم و چشم در چشم بابا شدم؛ بابا تعجب را از نگاهم خواند و گفت: محمد‌خان پسر خوبی است! تا ببینیم خدا چه می‌خواهد! نمی‌دانستم قسمت چه بود که بر خلاف همیشه که به محض اینکه اسم خواستگار در خانه می‌آمد و صدای نه قاطع بابا بلند می‌شد و در پی‌ش با ادامه دادنِ مامان که «پس کی می‌خواهی دخترت را عروس کنی؟!» جمله «همین که گفتم ِ بابا!» و درادامه‌اش: «ریحانه فعلا وقت ازدواجش نیست؛» این‌بار کبکش حسابی خروس می‌خواند!
اکنون| مرداد ۱۴۰۴| گلزار شهدای قم| من: من زود سر قرار رسیده بودم اما همسر شهید خاکی غرق در افکار خودش کنار مزار همسر و فرزندش نشسته بود. بانوی جوان و محجبه‌ و سربه زیری که مشخص بود دقایقی طولانیست آنجا نشسته؛ سلام کردم و خودم را معرفی کردم. عجب آرامش عجیبی دارد این زن! چقدر نرمی و گرما به جانم پاشید! مثل خورشید داغ این روزها خوش‌گفت‌گو و گرم بود.عجب صدای عرشی‌ای!شرحی از افکارش و روز خواستگاری برایم داد و ادامه داد:

قوری گل‌سرخی و تنها شرط ازدواج!

روز خواستگاری همه به اتفاق بزرگ‌ترها داخل سالن پنج‌دری جمع شدیم.من هم بنا بر مرسومات، چای را که از قوری سفید و گل‌سرخی و درشت روی سماور ریختم وارد سالن شدم.قرار شد من و حاج محمد با هم حرف بزنیم... حاجی فقط یک شرط برای ازدواجش داشت: پیروی دائمی تا پای جان از ولایت فقیه!من هم پذیرفتم ولی بابا با اینکه خیلی حاج محمد را پسندیده بود؛ کوتاه نمی‌آمد. دی جایش را به بهمن داد و بهمن به اسفند؛ بالاخره بعد از چهارمرتبه استخاره_که هر چهار مرتبه‌اش خوب آمد_ بابا رضایت داد.

عید غدیر ِ پر ماجرا...

از همان یکم اسفندماه سال ۱۳۸۱ که عقدمان در منزل حاج آقا طبسی _روز عید غدیر_ خوانده شد_چون بابا تا حرم هم ما را برد و چون هیچ کسی در حرم برای خواندن عقد به دلش ننشسته بود ما را آورده بود منزل حاج‌آقا سید طبسی_ هر سال روز عید غدیر به قدر وسعمان نذری پخش می‌کردیم و معمولا برای مناطق محروم می‌فرستادیم. از همان دقایق اول عقدمان حاج محمد _محمد آقای آن روزها که آن وقت‌ها خیلی دلش می‌خواست سفر دو نفره‌ای را با من به حج برویم و حاجی شود_ زل زد در چشمانم و بابتِ آن‌چه پسندیده بود و به قول خودش زیبایی‌ام و این‌که من را قلبا پسندیده بود خدا را شکر کرد و این را به زبان آورد.

پدرخانم پسند!

حاج محمد خیلی پدرم را دوست داشت؛ تنها جوانی بود که مورد پسند پدرم واقع شد و واقعا هم با هم صمیمی بودند.رابطه پدر و مادرم و همسرم آنقدر گرم بود که مادرم از ایشان به نام سنگ صبور و مُسَکن دردها یاد می‌کرد... هرگز به خاطر ندارم پدر و مادرم کاری از همسرم خواسته باشند و او به بهترین نحو خواسته‌شان را به انجام نرسانده باشد.

مرد خانواده

من ۲۴ ساله بودم و او ۲۶ سال داشت؛ هر دو شاغل بودیم ولی حتی روزهایی هم که من در خانه استراحت می‌کردم از همان روز اول زندگی در تمام کارهای منزل کمک‌حالم بود؛ اگر من غذا می‌پختم ظرف می‌شست و اگر من گردگیری می‌کردم جارو می‌کرد. محال بود من آشپزی کنم و ایشان اجازه بدهد بعد از آن من ظرف‌ها را هم بشویم؛ تا جایی که این شده بود قانون خانه ما!

مثلِ پدر

حتی محمدحسین که کمی بزرگ‌تر شد از پدرش آموخته بود باید مواقعی که پدرش در خانه نیست حتما به من کمک کند و این را تاکید پدرش می‌دانست.

همسردوست،خوش‌سفر و خوش‌اخلاق، مثل یک مومن واقعی!

حاج محمد آن‌قدر دلداده من و زندگیمان بود که اگر در ماموریت کاری، سفری _به اجبار کار_ به تنهایی می‌رفت و محیط آن شهر را می‌پسندید و یا آنجا غذا می‌خورد وقتی برمی‌گشت حتما من را به آن‌جا می‌برد و از همان غذا برایم می‌گرفت. عاشق این بود که دوتایی سفر کنیم؛ حتی در سفر حج هم فرصت‌هایی که پیش می‌آمد را غنیمت می‌شمرد و خارج از حرکت گروهی کاروان، من را برای زیارت به ویژه زیارت قبور بزرگان بالاخص حضرت خدیجه(س) می‌برد و همیشه می‌گفت دلم می‌خواهد با تو خصوصی و تنها (دوتایی) سفر کنیم. از سفرهای کیش و قشم و راهیان نور تا سفر اربعینمان آن‌قدر هوای من را داشت و باب میل من رفتار می‌کرد که نهایت لذت را از همسفری با او می‌بردم. در خانه خوش‌اخلاق بود؛ در سفر خوش اخلاق بود؛ شوخ بود و همیشه ما را می‌خنداند؛ خوش‌سفرترین آدمی بود که دیده‌ام!

عاشق‌ترین همدرد...

بیقرار سفر راهیان نور و اربعین بودم آن‌قدر که هر سال مرا به این دو سفر حتما می‌برد. یک‌سال طی حادثه‌ای دستم دچار جراحت شد و به عمل جراحی نیاز پیدا کرد و غم جا ماندن از اربعین به جانم رسوخ کرد... یادم هست آن سال حاج محمد تمام کارهای منزل را بر عهده گرفت. من غم اربعین را داشتم و او آن‌قدر عاشقانه همدل و همدردم بود که همیشه با چشمانی پر از اشک و گلویی پر از بغض می‌گفت: ای‌کاش من به جای تو دچار جراحت شده بودم دردت به جانم!

مثل ِ شیشه

ریحانه بغض کرد و مدام این چند جمله را تکرار کرد: تمام کارهای خانه را مدتی طولانی انجام داد تا دستم بهبود یابد؛ ریز و درشتِ تمامِ کارها را... بخاطر خوشحال کردنم سفر اربعین هم من را برد و آن‌جا تا لحظه برگشت مثل یک شِیء قیمتی از من نگهداری کرد. همیشه مثل یک شکستنی مراقبم بود مبادا دلم بشکند و ترک بردارم... ریحانه اشک می‌ریخت و می‌گفت: کنار او هیچ چیز کم نداشتم هیچ چیز؛من با او خوشبخت‌ترین زن روی زمین بودم؛در تمام سال‌های بودنش آب در دلم تکان نخورد.مردی که نماز شب و نماز اول وقتش، خلوص و پشت کار در محل کارش، احترام‌گذاشتنش به من و خانواده‌ام و خانواده‌اش و دستگیری بی چشمداشت و در خفایش از همه تا جایی که مشکلات مالی افراد رپو اقوام را به صورت ناشناس حل می‌کرد، پدری کردن به ویژه برای زیبنم_دخترم و اسمش که حاج محمد عاشق اسمش(زینب) بود_ تهذیب نفس و سنگ تمام گذاشتن در همسری کردنش برایم و روراست بودن و هیچ چیز پنهان نداشتنش از من، خادم حرم امام رضا(ع)، حرم حضرت معصومه(س) و مسجد جمکران بودن‌ش، ولایت‌مداری و شهدایی بودنش و ... زبانزد همه از اقوام و آشنایان بود چرا که در همه موارد، بهترینِ آن بود؛ پاداشی جز شهادت برایش متصور نبود. بانویی که از عاشق‌ترین همدرد خودش جدا شده بود، گفت و گفت و گفت و... آن‌قدر از خوبی‌هایش گفت که انگار پس از مَردش، سقف خانه که نه، جهان بر سر او و نداشتن یارش آوار شده‌بود...

صبر زینبی ِ یک عاشقِ واقعی!

ریحانه اما این‌ها را هم می‌گفت: همسرم آن‌قدر آرزوی شهادت داشت که فرزندانمان را هم با همین آرزو آب و نان داد و گوشت بر استخوان‌هایشان رویاند.آن‌قدر ما را آماده کرده بود که بی او زمین نخوریم که از شهادت‌اش بر زمین افتیم و سجده شکر کنیم بابت عاقبت بخیری‌اش و سال‌هایی که توفیق داشتیم کنار شهدا زندگی کنیم... در تمام لحظه‌لحظه زندگیِ ریحانه و محمد هرگز هیچ کسی هیچ چیزی جز زیبایی ندید؛ حتی آن سحرگاه... که دست دیو پلید و سیاه رژیم صهیونیستی خانه‌ای که با عشق و دلدادگی ساخته بودند را بر سرشان آوار کرد و برای همیشه از یکدیگر جدایشان کرد...

اوج زیبایی یک عشق خاکی!

آن‌جا اتفاقا اوج زیبایی زندگیشان بود؛ یک عشق زمینی و خاکی که سرانجامی آسمانی و افلاکی داشت... حاج محمد روی خاکی به سجده افتاد که نامش ایران است؛ آسمانِ جهان و عرش ِ برین، خاکی‌ای که از این خاک آسمانی به اوج عرش خداوندی پرواز کرد و آسمانی شد...
09:39 - 1 شهریور 1404
خانواده
استان ها
قم




2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌سید محمد موسوی‌
@seyedmohamadm1 شهریور 1404
در پاسخ به
بسم اللهسلامخدا قوتای کاش نام و نام خانوادگی کامل مبارک شهیدان را به صورت شفاف در ابتدای متن بفرمایید.قلمتان پر نور و برکت

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj1 شهریور 1404
در پاسخ به
رضوان الله تعالی علیهرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر ایشان بادرضوان الله تعالی عليهم جميعاًرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر همه شهدای عزیزمان باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْشهادت اجر خوبان جهان استخدایا اجر این خوبان بیفزاشهادت با شریفان خورده …نمایش بیشتر