ماجرای یک پارتی‌بازی دخترانه برای شهادت

هفتم فروردین ماه در حملهٔ جنایتکاران آمریکا و اسرائیل به شهرک پردیسان قم، ۱۰ نفر از اعضای یک خانواده به شهادت رسیدند. شهید «زهرا مهدی» به همراه پدرش، مادرش، سه خواهر و برادر کوچکترش، و چند نفر از بستگانش؛ که ۹ روز بعد از تولد ۱۵ سالگی‌اش شهید شد.
گروه زندگی: هفتم فروردین ماه در حملهٔ جنایتکاران آمریکا و اسرائیل به شهرک پردیسان قم، ۱۰ نفر از اعضای یک خانواده به شهادت رسیدند. شهید «زهرا مهدی» به همراه پدرش، مادرش، سه خواهر و برادر کوچکترش، و چند نفر از بستگانش.زهرا دوست مجازی شهید «ریحانه تقی‌خانی» بود و یکی از مدیران کانالی که ریحانه با نام «معراج شهدا» ساخته بود، و بعد از شهادتش دوستانش آن را اداره می‌کردند.برادر ریحانه تعریف می‌کند «شب قبل از شهادت ایشان [زهرا مهدی] بین خواب و بیداری ریحانه را دیدم. گفت یکی از دوستانم به زودی می‌آید پیشم.» چند ساعت بعد، خانهٔ خانوادهٔ «مهدی» هدف قرار گرفت و ریحانه دوستش را برد پیش خودش.شهید «زهرا مهدی» اولین فرزند خانواده بود و ۹ روز بعد از تولد ۱۵ سالگی‌اش به شهادت رسید.

با دوستان، مروت

زهرا بسیار دل‌نازک و مهربان بود. اگر بحث یا دعوایی بین دوستان و معلمانش پیش می‌آمد، تمام تلاشش را می‌کرد تا ماجرا را تمام کند.دوستش، رقیه، تعریف می‌کند «یک بار برای تمام کردن یک دعوا، نشست گریه کرد و گفت “رقیه! بسه!”» رقیه هم به خاطر گریهٔ زهرا کوتاه آمد و دعوا را خاتمه داد. یا به دو طرف دعوا می‌گفت «اصلاً من مقصرم! تمومش کنید.»وقتی کسی از رفتار فرد دیگری گلایه می‌کرد می‌گفت «منظوری نداشت» یا «شاید حواسش نبوده». چون دوست داشت بین دوستان و اطرافیانش صلح و صفا برقرار کند.شنوندهٔ خیلی خوبی هم بود. هر وقت معلم‌ها بین کلاس استراحت می‌دادند، دوست تاجیکستانی‌اش می‌نشست و از کشور و فرهنگ تاجیک برایش می‌گفت. زهرا هم مشتاقانه گوش می‌داد.

مدافع مظلوم و معترض به ناحق بود

زهرا همیشه در برابر ناحق می‌ایستاد. دوستش از روزی تعریف می‌کند که دبیر درس دینی، برای تدریس، یک نمایش ساختگی در کلاس راه انداخت که هیچ کدام از بچه‌ها از آن خبر نداشتند.دبیری که همیشه بسیار مهربان و خوش‌اخلاق بود، ناگهان بابت موضوع بسیار کوچکی بسیار عصبانی شد و یکی از همکلاسی‌ها را به شدت دعوا کرد.همهٔ کلاس در شوک فرو رفته بودند که چرا دبیر مهربانشان چنین واکنش سختی نشان داده است. همه ساکت بودند و با اینکه حال همکلاسی‌شان خیلی بد شده بود، می‌ترسیدند چیزی بگویند.تا اینکه بالاخره زهرا بلند شد و با تمام احترامی که برای دبیر قائل بود، از همکلاسی‌اش دفاع کرد.دبیر دینی او را بسیار تحسین کرد و توضیح داد که این فقط یک نمایش بوده. اما زهرا تنها کسی بود که برای دفاع از دوستش، احساس مسئولیت کرد.

قرآن، مونس زهرا بود

زهرا حافظ ۱۲ جزء قرآن بود. همیشه دوستانش را به حفظ قرآن تشویق می‌کرد و کمکشان می‌کرد در این مسیر. خودش هم قبلاً مدرسهٔ حفظ قرآن می‌رفت.اما آن‌قدر خجالتی بود که هیچ‌وقت سر کلاس قرآن را با صوت و بلند نمی‌خواند. با تمام خجالتش، در فعالیت‌های فرهنگی مدرسه، مثل گروه هیئت، سرود و قرآن مدرسه خیلی فعال بود.در ماه رمضان وقتی درس معلم‌ها در کلاس تمام می‌شد، قرآن روزانه‌اش را می‌خواند. اگر هم قرآن همراهش نبود، از دوستانش می‌گرفت. مثل این کتاب که به قول «رقیه» حالا متبرک شده به خاک و گِلِ سر مزار زهرا.

در هر صفحهٔ قرآن باید نشانی از خواننده‌اش باشد

یکی از دوستان زهرا تعریف می‌کند روزی که امتحان داشت، زهرا رفت پیشش تا با او قرآن تمرین کند. رنگ آن صفحاتی از قرآن که حفظ بود با بقیهٔ صفحه‌ها فرق کرده بود، از بس خوانده بودشان. در چند تا از صفحه‌ها هم دور تا دور حاشیهٔ صفحه پر از یادداشت مربوط به آیات بود و زیر بعضی آیات را خط کشیده بود.زهرا کتاب قرآن دوستش را برداشت و شروع کردن به ورق زدن. به آن صفحات که رسید، با ذوق نگاه می‌کرد می‌گفت «قرآن باید این شکلی باشه. باید انقدر خونده بشه که رنگ صفحه‌ها عوض بشه. این قرآن‌هایی که سالم و خوشگل و سفید موندن، در اصل دکوری هستن. یعنی صاحبشون اهل قرآن خوندن نیست. قرآن اصلی قرآنیه که انقدر دست گرفته بشه که داخل صفحه به صفحه‌اش یه نشونی از حافظش باشه.» قرآن خودشم همین طور بود...

زهرا بود و قولش

برای سه خواهر و برادرش کوچکترش مثل مادر بود. خیلی وقت‌ها برنامه‌های دوستانه‌اش را برای نگهداری از آنها کنار می‌گذاشت و در خانه پیش آنها می‌ماند.همیشه‌ حواسش‌ به همه چیز‌ بود. مخصوصاً قول‌هایی که می‌داد.چند سال پیش، خانوادهٔ زهرا که خیلی نگران او بودند، زهرا را برای اردوی مشهد به خانم معاون مدرسه سپردند. در سفر با اینکه بچه‌ها دسته‌جمعی برای خرید و حرم و... بیرون می‌رفتند. اما زهرا مدام با خانم معاون بود و با بچه‌ها جایی نمی‌رفت.وقتی خانم معاون دلیلش را از زهرا پرسید، او جواب داد «به مامان و بابام قول دادم که با شما باشم.»#شهید_زهرا_مهدی#مقتل_شهدای_پردیسان#شهادت_خانواده_مهدی#پاسدار_شهید_حسن_مهدی#شهدای_دانش_آموز_جنگ_رمضانمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید.
15:59 - 15 إبريل 2026

5 إعادة النشر8 التفاعل
136٫8k من المشاهدات


2 الإجابة

‌سلمان مهدوی‌ صورة الملف الشخصي
@salman_313منذ 8 ساعات
تعليقًا على
چه نام زیبایی زهرا مهدی

@user1709101715896894438منذ 7 ساعات
تعليقًا على
خدایا کمک کن انتقام اینهمه خون پاک رو بگیریم،اینهمه کودک بیگناه😭😭