در امتدادِ قزلباش، وقتی زمان در بیتِ «آقا» ایستاد

همه چیز از آن سحرگاهِ پرآشوب شروع شد. سحری که بوی «حیّ علی‌الفلاح» آن با بوی اسپند و گریه‌های شوق گره خورده بود.
محمد حسین حسین‌پور: همه چیز از آن سحرگاهِ پرآشوب شروع شد. سحری که بوی «حیّ علی‌الفلاح» آن با بوی اسپند و گریه‌های شوق گره خورده بود. ایستاده بودیم در میانه «حسینیه ثارالله»، همان‌جایی که ستون‌هایش سال‌هاست با ناله «یا حسین(ع)» قد کشیده‌اند. آن روز اما ناله‌ها فرق داشت. تمرین نبود، ضجه‌ی وصال بود.پیر و جوان، شانه ‌به ‌شانه هم، چشم در چشمِ قابِ عکس ۳۴۰۰ ستاره‌ی شهرمان، لب باز کردیم به آن زمزمه‌ای که شناسنامه‌ی مادری‌مان است. صدای‌مان در فضای حسینیه پیچید، انگار دیوارها هم دم گرفته بودند:«آی باتدی صبح آچیلدی زینب نوایه گلدیزهرا دئدی حسین وای عالم صدایه گلدیجناتیدن ائشیتدی پیغمبر گرامینعلین سیز عباسیز کرب و بلایه گلدی»کلماتِ «تاج‌ الشعرا یحیوی» روی زبان‌مان نمی‌چرخید، بلکه آتش می‌زد. داشتیم برای دیدنِ کسی آماده می‌شدیم که نایبِ همان خاندانی است که «ایمان» و «وطن»مان را مدیون‌شان هستیم.سردار محمدی‌اصل با آن هیبتِ یادگار جبهه‌ها، ایستاد پشت تریبون. می‌گفت: «باید نام اردبیل را چنان زنده کنیم که لرزه بر اندام بدخواهان بیفتد.» او از حماسه‌ی ۳۴۰۰ قهرمان می‌گفت و در دل‌مان انگار بمبِ غیرت منفجر می‌شد. می‌خواستیم زودتر جاده‌ها را ببلعیم و برسیم.اتوبوس که راه افتاد، زمان ایستاد اما خاطرات دویدند. صندلی کناری‌ام، «هوشنگ عبدی» نشسته بود، مردی که هم زخم‌های دفاع مقدس را بر تن داشت و هم غبارِ دفاع از حرم را بر چهره. شروع کرد به گفتن… از شب‌های عملیات، از رفقایی که به آسمان رفتند. رزمنده‌های دیگر هم دم گرفتند؛ یکی از خنده‌های پشت بی‌سیم می‌گفت و دیگری از آخرین نگاه‌های رفیقش. اتوبوس ما فقط یک وسیله نقلیه نبود، «معراجی» سیار بود که به سمتِ بیتِ رهبری می‌رفت.
در تهران، در آستانه‌ی ورود، چشم‌مان به سردار جلیل بابازاده افتاد. چقدر این مرد ذوق داشت! انگار می‌خواست تمام اردبیل را در آغوش بگیرد و آن‌طرف‌تر، سردار غلام‌عسگر کریمیان که دل در دلش نبود. او که خود طعم اسارت را چشیده بود، حالا مثل یک سربازِ تشنه‌ی دیدار، بی‌قرار بود. آیت‌الله عاملی با آن وقارِ حیدری و استاندار و همه و همه، در آن راهروهای انتظار، یکی شده بودیم. همه «اردبیلیِ مشتاق» بودیم.و ناگهان… او آمد.خورشید که نه، چیزی فراتر از نور. وقتی نشست و لب به سخن گشود، انگار تمام تاریخ اردبیل از جلوی چشمانم گذار کرد. وقتی گفت: «اردبیل حق بزرگی بر گردن ایران دارد»، بغضم شکست. او از صفویه گفت، از شاه‌ اسماعیل، از اینکه اگر اردبیل نبود، امروز ایرانِ یکپارچه‌ای نبود. او شناسنامه‌ی ما را ورق زد؛ از «محقق اردبیلی» گفت تا آن نوجوانِ سیزده ساله... «مرحمت بالازاده».لحظه‌ای که فرمود: «شهدا زنده‌اند… اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون»، حس کردم ۳۴۰۰ شهید استان‌مان هم در آن حسینیه نشسته‌اند. حس کردم همگی دست بر سینه، رو به آقا ایستاده‌اند. آقا از رزقِ خاصِ شهدا می‌گفت و من به دست‌های لرزان پیرمردی نگاه می‌کردم که عکس پسرش را به سینه چسبانده بود.اما… امان از لحظه‌ی رفتن. آقا که بلند شد، جان از تنِ حسینیه رفت. من ماندم و چشمانم که قفل شده بود به آن دری که او از آن رفت. دلم می‌خواست زمان در همان ثانیه منجمد شود. دلم می‌خواست ساعت‌ها به خواب بروند و خورشید مرداد ماه ۱۴۰۲ هرگز غروب نکند. انگار تکه‌ای از قلبم را پشت آن درِ چوبی جا گذاشتم.عطرِ کلماتش هنوز در مشامم بود: «مسئولیت شما شبیه کار امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) است؛ نگذارید این تاریخ پاک شود.»
حالا در اردبیل هستم، شهرِ صفویه، دیارِ حسین‌چی‌ها. چه کسی فکر می‌کرد به تیر ماه 1405 و لحظه‌ی... لحظه‌ی... وداع؟!چه بگویم؟ به زور زبانم به گفتم باز می‌شود: «آقای من! ما به عهدمان می‌مانیم. تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین «یا حسین(ع)» در این شهر ابوالفضلی، برای همان ایرانی که تو گفتی یکپارچگی‌اش مدیونِ خاکِ پاکِ اردبیل است.ما هم، هم‌نوا با سایر مردم ایران فریاد می‌زنیم: «باید برخاست»
09:40 - 14 تیر 1405
استان ها
اصفهان

2 بازنشر1 واکنش
10٫5k بازدید