مدتی می شود تعداد شات ها را به زیر ۵۰ رسانده ام. گاهی دوربین هم نمی آورم. می خواهم چشمانم را تشنه نگه دارد. بهتر ببینم. بهتر انتخاب کنم. آن شب بعد از اینکه چند تصویر را ثبت کردم به لوله ی داربستی تکیه دادم. چشمانم رصد می کرد. کادر می بستم. ثبت ذهنی می کردم تا به ایشان رسیدم.
خیلی حواسش جمع بود. نمیخواستم تصویر از آن حالت طبیعی خارج شود. از طرفی حال ایشان نیز ملاک بود. چند باری خیره نگاهم کرد. دوربینم را پایین آوردم. جا به جا شدم. کادر را مجددا در ذهنم مرور کردم. دوربین را بالا آوردم و ثبت و تمام.
دلم میخواست با او همکلام شوم. از اراده اش بگوید. از چیزی که او را با این حال به میدان کشانده. همتی که در خیلی ها دیده نمی شود.
19:31 - 11 اردیبهشت 1405