روزی که تنورهای قم لقمههای مادرانه میپخت
در یکی از خانههای قدیمی قم، زنهای محله گرد تنور جمع شده بودند برای پخت لقمههایی که قرار بود با عطر محبت مادرانه، راهی دستهای عزاداران مراسم تشییع حضرت آقا شود.
به گزارش فارس؛ نمیدانستم درب کدام خانه را باید بزنم اما صدای دعا و صلوات پاهایم را به سمت یکی از خانههای انتهای کوچه کشاند. مدام یکی ذکر "اللهم عجل لولیک الفرج" را تکرار میکرد و بقیه با صدایی که از ته دل برمیآمد، آمین میگفتند.درِ خانه باز بود. تنورهای روشن، گرمای حیاط را چند برابر کرده بودند اما هیچکدام از خانمها گرما را بهانهای برای خانهنشینی نکرده بودند. قم یکپارچه در تبوتاب آمدن میهمانی عزیز و همراهانش بود؛ انگار همه شهر به آغوشی بزرگ تبدیل شده بود تا آخرین بدرقه را برای امام شهیدش رقم بزند.
این خانه و زنهای محلهاش، گوشهای از همان آغوش بودند؛ زنهایی که چند روزی بود خانه و زندگیشان را با بوی آرد، خمیر و آتش تنور گره زده بودند تا مادرانه سهمی در میزبانی از عزاداران حضرت آقا داشته باشند.بوی نان تازه با دود تنور در هم آمیخته بود. یکی خمیر را چانه میگرفت، دیگری با دست آن را پهن میکرد و نفر بعد، نان را به دیواره تنور میچسباند. چند قدم آنطرفتر، زنها نانهای پخته را داخل اتاق روی سفرههای بزرگ میچیدند تا بعد از سرد شدن، بستهبندی شوند. کودکی گوشه حیاط ایستاده بود و بیصدا رفتوآمد بزرگترها را تماشا میکرد و انگار دلش میخواست سهمی در کار داشته باشد.
کنار تنور خانم رمضانی مسئول قرارگاه مردمی امام شهید، با همان چادری که بوی نان گرفته بود، از میان رفتوآمد خواهرها چند دقیقهای کنارم ایستاد.میگوید همه چیز از یک احساس دین شروع شد؛ با خودمان گفتیم باید کاری برای امام شهید انجام بدهیم. خدا این توفیق را به مردم قم داده که میزبان رهبر عزیزمان باشند. احساس کردیم وظیفه داریم تا جایی که میتوانیم از زائران و عزاداران ایشان پذیرایی کنیم.قرارگاه مردمی فقط به پخت همین فتیرها خلاصه نمیشود. گروههای مختلفی در بخشهای گوناگون مشغول خدمت هستند؛ از تهیه غذا گرفته تا آماده کردن خوراک و پذیرایی از زائرانی که از شهرهای مختلف راهی قم شدهاند.
از او میپرسم وقتی اولین لقمه را به نیت فرج امام زمان(عج) و برای عزاداران حضرت آقا آماده کرد، چه احساسی داشت که چند ثانیه سکوت میکند. نگاهش را از تنور میگیرد و با آن تن آرام صدایش میگوید: بیشتر از هر چیزی احساس شرمندگی داشتم.مکثش طولانی میشود."با خودم میگفتم چرا ما نتوانستیم کاری کنیم که کار به اینجا نرسد. شاید کمکاری از ما بود. شاید اگر بیشتر پای کار انقلاب و ولایت بودیم..."جملهاش را نیمهکاره رها میکند و دوباره نگاهش به زنهایی میافتد که بیوقفه مشغول کارند."البته شهادت آرزوی رهبرمان بود اما من با خودم میگویم ما کجا بودیم؟ ما باید فدای او میشدیم نه اینکه امروز برای بدرقه پیکرش نان بپزیم. با این حال امیدوارم همین خدمت کوچک، ذرهای از دینی را که بر گردنمان هست ادا کند."
حرفهایش با صدای بیرون آمدن یک نان از تنور قطع میشود. یکی از خانمها نان داغ را روی پارچه کنار دستش میگذارد و بیآنکه فرصت استراحت داشته باشد، چانه بعدی را برمیدارد.از خانوادهاش میپرسم؛ اینکه در این روزها چقدر همراهش بودهاند. لبخند کوتاهی میزند و میگوید: شاید کنارم نباشند که اینجا کار کنند اما بزرگترین کمک خانواده همین است که از نظر روحی و فکری پشتیبانم هستند. همیشه میگویند تا جایی که میتوانی وظیفهات را انجام بده. اگر کاری برای انقلاب و ولایت از دستت برمیآید، دریغ نکن.کنار تنور میرود و مشغول به کار میشود و ادامه میدهد: از روز اول بعد از شهادت امام شهید، قرارگاه را راه انداختیم. هرجا احساس کردیم برای وحدت مردم کاری لازم است وارد شدیم. خدا خودش کارها را جلو میبرد و همین باعث شده سختیها کمتر به چشم بیاید.
نگاهش را به زنهایی میاندازد که بیهیچ توقعی، یکی پس از دیگری نانها را از تنور بیرون میآورند.کنار یکی از خانمهایی میایستم که مشغول پهن کردن خمیر است. از او میپرسم چرا آمدهای؟ دست از کار نمیکشد.با همان جدیت در حین کار میگوید: خیلی خوشحالم که میتوانم به عزاداران حضرت آقا خدمت کنم. شاید همین کار کوچک، دل آقا را خوشحال کند.
چند لحظه بعد بغض صدایش را میگیرد. "من هیچوقت حضرت آقا را از نزدیک ندیدم. همیشه آرزو داشتم یکبار زیارتشان کنم اما قسمت نشد. حالا اولین و آخرین دیدارم در مراسم تشییع پیکرشان است."بقیه جملهاش را نمیتواند ادامه بدهد. سرش را پایین میاندازد و دوباره خمیر را پهن میکند.کمی آنطرفتر، خانم دیگری نانهای پخته را داخل سینی میچیند. از او میپرسم این لقمهها چه فرقی با لقمههایی دارد که برای فرزندانت آماده میکنی؟بدون مکث جواب میدهد: اینها هم برای بچههای خودمان است؛ برای بچههای شیعه، برای عزاداران حضرت آقا. فقط یک تفاوت دارد؛ همه این لقمهها را به نیت فرج امام زمان(عج) و رجعت حضرت آقا آماده میکنیم.
بعد با لبخندی که از پشت اشک پیداست ادامه میدهد: حضرت آقا یک عمر برای آرامش ما زحمت کشیدند. حالا اگر بتوانیم با یک لقمه از عزادارانش پذیرایی کنیم، احساس میکنیم وظیفهمان را انجام دادهایم.در اتاق کناری، نانهای طلاییرنگ روی سفرههای بزرگ تلنبار شدهاند. خانمها کنار هم مشغول شمردن و بستهبندیاند. هیچکس از دیگری نمیپرسد سهم تو چیست. انگار همه فقط یک پاسخ دارند؛ تکلیف.
دوباره سراغ خانم رمضانی میروم. از او میپرسم اگر قرار باشد این چند روز خدمت را در یک جمله خلاصه کند، چه خواهد گفت؟ بدون تأمل پاسخ میدهد: داریم سبک زندگی منتظرانه را تمرین میکنیم.بعد ادامه میدهد: این لقمهها فقط نان نیست. ما داریم یاد میگیریم برای ظهور آماده شویم همان سبک زندگی اربعینی، همان خدمت بیمنت، همان وحدتی که امام شهیدمان در وصیتش بر آن تأکید داشت. اگر بخواهیم زمینهساز ظهور باشیم، باید از همین کارهای کوچک شروع کنیم.
از خانه بیرون میآیم اما صدای صلوات هنوز از پشت سرم شنیده میشود. تنورها همچنان روشناند و دستها همچنان مشغول.فردای آن روز هزاران عزادار، بیآنکه بدانند این لقمهها در کدام خانه و با دستان چه مادرانی آماده شده، قرار بود آنها را از میان جمعیت بردارند و راهشان را ادامه دهند.اما من میدانستم پشت هر لقمه، زنی ایستاده که شرمندگیاش را با خدمت معنا کرده، مادری که آرزوی دیدار رهبرش را در دل نگه داشته و حالا آخرین سلامش را در گرمای یک تنور و میان بوی نان تازه زمزمه میکند لقمههایی که پیش از آنکه از آرد و آب باشند، از اشک، دعا و انتظار پخته شدهاند.#پخت_نان#تشییع_رهبر_شهید#رهبر_شهید #تشییع_قمخبرهای دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید@khuzestan 16:25 - 21 تیر 1405