ننه میلاد؛ زنی که شفایش را شربت نذر می‌کند

می‌گوید: اینجا همه ننه میلاد را می‌شناسند؛ عاشق امام حسین(ع)، خادم امام حسین(ع) و معجزه‌دیده امام حسین(ع). نوکری آقا که خستگی و اذیت ندارد، ننه جان.
به گزارش فارس؛ خرمشهر، شلاق داغ آفتاب ظهر خوزستان بر آسفالت سرحانیه خرمشهر فرود می‌آید. سکوت جاده را غرش خودروهای عبوری می‌شکند و سراب در دوردست‌ها چشم را می‌فریبد.زنی شیله‌پوش، سینی بزرگی بر سر گرفته و کنار مسیر زائران ایستاده است. آن‌قدر مشتاق و دلداده که انگار سوز آفتاب به تنش نمی‌رسد و حرارت زمین برایش بهانه‌ای برای ماندن در خانه نیست.نزدیک می‌شوم. لیوان‌های شربت خنک در سینی برق می‌زنند. دست دراز می‌کنم تا جرعه‌ای بنوشم؛ هم برای فرو نشاندن عطشی که گرمای هوا به جانم انداخته و هم برای آرام کردن سؤال‌هایی که در ذهنم رژه می‌روند.کنارش می‌ایستم. سینی را کمی جلو می‌آورد و می‌گوید: سلامی بر حسینِ تشنه‌لب و یارانش.لیوانی برمی‌دارم. شربت آبلیموست؛ خنک و خوش‌عطر. جرعه‌ای می‌نوشم و پاسخ می‌دهم: سلام بر حسینِ تشنه‌لب و یارانش.
می‌پرسم: مادرجان، این گرمای ظهر آزارتان نمی‌دهد؟گوشه شیله را به پیشانی می‌کشد و عرقش را پاک می‌کند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: اینجا همه ننه میلاد را می‌شناسند؛ عاشق امام حسین(ع)، خادم امام حسین(ع) و معجزه‌دیده امام حسین(ع). نوکری آقا که خستگی و اذیت ندارد، ننه جان.معجزه‌دیده؟ همان چیزی بود که دنبالش آمده بودم؛ سرنخی برای پاسخ سؤال‌هایی که در ذهنم می‌چرخید.او را با همان نامی که خودش گفته بود صدا زدم: ننه میلاد، چه معجزه‌ای؟با صدایی بلند خندید. خنده‌ای از ته دل، شبیه کسی که بارها این خاطره را تعریف کرده اما هنوز شیرینی‌اش زیر زبانش مانده است.گفت: ننه جان، امام حسین خیلی خوبه. منو از بیماری‌ای نجات داد که زمین‌گیرم کرده بود.انگار خودش هم منتظر هم‌صحبتی بود تا هم نفسی تازه کند و هم دوباره آن خاطره شیرین را مرور کند. سینی را روی میز کوچک کنار جاده گذاشت؛ میزی که تمام دارایی موکبش در همان خلاصه می‌شد. بعد روی زمین نشست و نگاهش را به دوردست دوخت.
گفت: همه دکترها درمانده شده بودند. هیچ آزمایش و عکس و نمونه‌ای نشان نمی‌داد مشکل از کجاست. اما حالم هر روز بدتر می‌شد. کار به جایی رسیده بود که دیگر توان رفتن تا حیاط خانه را هم نداشتم و نفس‌هایم به شماره افتاده بود.لحظه‌ای سکوت کرد. چند لیوان را از شربت پر کرد و ادامه داد: یک روز با هزار زحمت خودم را تا دم کوچه رساندم. دیدم همسایه‌ها دارند می‌روند روضه اباعبدالله(ع). دلم شکست. همان موقع پسربچه‌ای از مقابلم رد شد. صدایش زدم و ملتمسانه گفتم: رفتی روضه، برایم خیلی دعا کن. به امام حسین(ع) بگو یک نفر اینجا هست که خیلی هوای روضه‌هایت را دارد.باقیمانده شربت داخل پارچ را در کلمن پر از یخ خالی کرد و بی‌آنکه رشته کلامش پاره شود، ادامه داد: همسرم هم از خادمان افتخاری ستاد بازسازی عتبات عالیات بود. همان روزها با او تماس گرفتند و گفتند برای مشارکت در پروژه توسعه صحن تل‌ زینبیه کربلا می‌تواند اعزام شود.ننه میلاد می‌گفت: با اینکه حالم خوب نبود و در بستر بیماری افتاده بودم، شوهرم همراه کاروان بازسازی عتبات عالیات راهی کربلا شد.کمی مکث کرد و ادامه داد: بعدها برایم تعریف کرد که تمام آن یک ماهی را که روبه‌روی گنبد امام حسین(ع) مشغول کار بوده، هر بار چشمش به گنبد طلایی و آن پرچم برافراشته می‌افتاده، با چشمانی اشکبار شفای مرا از آقا طلب می‌کرده است.
۹۶۱ KB
هنوز حرفش تمام نشده بود که نگاهش از کنار صورتم گذشت و به نقطه‌ای دور خیره ماند. گفت: بالاخره رسیدند. سریع‌تر بچین.برگشتم. در دوردست، ردیفی از پرچم‌های بلند و برافراشته آرام‌آرام به ما نزدیک می‌شدند؛ کاروان بزرگی از زائران اربعین حسینی.ننه میلاد یکباره از جا بلند شد. لیوان‌ها را از آب و شربت پر کرد و مشغول آماده کردن پذیرایی شد. من هم کنار دستش، هم سعی می‌کردم جزئیات حرف‌هایش را از یاد نبرم و هم در آماده کردن همان موکب کوچک اما پُرماجرایش کمکش می‌کردم؛ موکبی که پشت هر لیوان شربت آن، قصه‌ای از شفا و ارادت پنهان بود.سینی لقمه‌های خانگی را روی سر گذاشت و چند قدم جلوتر رفت.
۲ MB
دلم نمی‌خواست داستان نیمه‌کاره بماند. صدایش زدم: ننه میلاد! قصه که نصفه ماند.برگشت. لبخندی زد و با همان لهجه شیرین جنوبی گفت: نصفه دومش که معلومه ننه جان؛ ننه میلاد بعد از اینکه خواب اباعبدالله(ع) و حضرت زینب(س) را دید، با پای خودش به استقبال شوهرش رفت که تازه از سفر کربلا برگشته بود.اما نمی‌شد قصه را همین‌جا تمام کرد. صبر کردم تا کاروان از راه برسد و ننه میلاد با خیال راحت از زائران پذیرایی کند.با چه شوقی سینی را مقابل زائران می‌گرفت. چنان با عشق به تک‌تک‌شان لقمه و شربت تعارف می‌کرد که انگار سال‌ها منتظر همین لحظه بوده است؛ انگار هر زائر، میهمانی بود که از طرف خود امام حسین(ع) به خانه دل او آمده باشد.
کاروان از مقابل موکب کوچک ننه میلاد عبور کرد و او که از بس دویده و پذیرایی کرده بود، نفس‌نفس‌زنان دوباره کنار همان میز کوچک نشست. لبخندی زد و گفت: تو که هنوز اینجایی. می‌خواهی بقیه‌اش را هم بشنوی؟منتظر پاسخ من نماند. انگار خودش هم دلش می‌خواست دوباره آن لحظه را زندگی کند.گفت: یک شب خواب دیدم آقایی نورانی که چهره‌اش را نمی‌دیدم، همراه خانمی که عبا بر سر داشت و صورتش را با پوشیه پوشانده بود، وارد خانه‌ام شدند. آمدند بالای سرم و گفتند: از بستر بیماری بلند شو؛ تو شفا یافته‌ای.چهره خندانش آرام‌آرام رنگ دیگری گرفت. لبخند هنوز بر لب داشت اما بغضی سنگین در چشمانش نشسته بود.ادامه داد: چشم‌هایم را که باز کردم، بعد از مدت‌ها احساس گرسنگی داشتم. نفس کشیدن برایم راحت شده بود. دیگر آن سنگینی روی سینه‌ام نبود. خواستم امتحان کنم. از جایم بلند شدم. با پای خودم.
۲ MB
اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایش جاری شد. عروسم وقتی مرا ایستاده دید، از تعجب زبانش بند آمده بود. مدام نگاهم می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. خودم هم حیرت کرده بودم. باورم نمی‌شد. نمی‌دانستم گریه کنم، بخندم یا سجده شکر به جا بیاورم.لحظه‌ای سکوت کرد. اشک‌هایش را پاک کرد و نگاهش را به جاده دوخت. همان جاده‌ای که سال‌هاست در گرمای سوزان خوزستان کنار آن می‌ایستد و به زائران شربت تعارف می‌کند.شاید برای همین است که هر بار نام امام حسین(ع) را می‌آورد، برق خاصی در چشمانش می‌نشیند. برق کسی که باور دارد یک بار زندگی‌اش را از نو هدیه گرفته است.ننه میلاد اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: چند روز بعد شوهرم از کربلا برگشت. خودش باورش نمی‌شد که من با پای خودم به استقبالش رفته‌ام. دوباره دکترها و آزمایش‌ها را دیدیم. همان بیماری‌ای که همه از درمانش ناامید شده بودند دیگر اثری از خودش نشان نمی‌داد.از همان روز با خودم عهد کردم تا جان در بدن دارم، هر سال به زائران امام حسین(ع) خدمت کنم. این شربت‌ها، این لقمه‌ها و این ایستادن زیر آفتاب، همه شکرانه همان نعمتی است که آقا به من داد.
حرفش که تمام شد، نگاهش را به جاده دوخت. انگار دوباره چشم‌انتظار کاروان بعدی بود.سکوت کوتاهی میان ما افتاد. ننه میلاد از جا بلند شد، سینی را روی سر گذاشت و دوباره به سمت جاده رفت.آفتاب همچنان بر سرحانیه می‌تابید. همان آفتابی که از ابتدای گفت‌وگو بی‌امان بر زمین و آدم‌ها شلاق می‌زد. اما حالا فهمیده بودم چرا این زن سالخورده ساعت‌ها زیر این گرما می‌ایستد و خسته نمی‌شود.برای ننه میلاد، هر لیوان شربت فقط رفع تشنگی یک زائر نیست شکرانه نفسی است که دوباره به او بخشیده شد.او در حاشیه جاده منتظر کاروان بعدی می‌ماند و زائران یکی پس از دیگری از راه می‌رسند اما قصه ننه میلاد سال‌هاست که به مقصد خودش رسیده است.فیلم‌ها: برگرفته از مستند «ننه میلاد»، شبکه آبادان.#ننه_میلادخبر‌های دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید‎@khuzestan
08:38 - 30 خرداد 1405

0 بازدید