میرزنگل؛ میراث فراموششده دزفول
صدا خیلی آرام است. آنقدر آرام که اگر گوش نسپاری، شاید اصلاً متوجهش نشوی.جینگ. چند ثانیه سکوت، جینگ... صدا از گوشه حیاط میآید. از کنار گهوارهای که زیر سایه ایوان قرار گرفته است.
به گزارش فارس؛ دزفول، صدا خیلی آرام است. آنقدر آرام که اگر گوش نسپاری، شاید اصلاً متوجهش نشوی.جینگ. چند ثانیه سکوت، جینگ...صدا از گوشه حیاط میآید. از کنار گهوارهای که زیر سایه ایوان قرار گرفته است. نوزادی چند ماهه پاهای کوچکش را زیر پارچه تکان میدهد و با هر حرکت، زنگولهای کوچک به صدا درمیآید.مادر از پشت تنور سرش را بلند میکند. نگاهی به گهواره میاندازد و دوباره مشغول کارش میشود.همین صدا برایش کافی است کودک بیدار است آرام است و همان نزدیکیهاست.در دزفولِ قدیم، خیلی پیش از آنکه کفشهای صدادار و اسباببازیهای رنگارنگ به بازار بیایند، بچهها با چیزی بزرگ میشدند که نامش برای نسلهای امروز شاید غریب است؛ میرزَنگُل.
فلز گردی با زنگولههایی خاص و کوچک که به پای نوزادان و کودکان خردسال بسته میشد و صدایش بخشی از زندگی روزمره خانههای دزفول بود.خانههای قدیمی دزفول پر از زندگی بودند. حیاطهای بزرگ، اتاقهای تو در تو، ایوانهای بلند، نماهای آجری و خانوادههایی که گاه چند نسل را زیر یک سقف جا داده بودند.پدربزرگ و مادربزرگ در یک اتاق، عموها و عمهها در اتاقی دیگر و بچههایی که همه جای خانه حضور داشتند.در چنین خانههایی، کودک فقط فرزند پدر و مادرش نبود؛ همه مراقبش بودند.مادربزرگ نگاهش میکرد. خاله برایش لالایی میخواند. عمه در آغوشش میگرفت و مادر میان کارهای خانه، هر چند دقیقه یکبار گوشش به صدای میرزنگل بود. صدایی که از حرکت پاهای کوچک کودک بلند میشد.گاهی از داخل گهواره. گاهی از روی تشکچهای که وسط حیاط پهن شده بود و گاهی از کودکی که تازه روی پاهایش ایستادن را تجربه میکرد.
میرزنگل معمولاً از نقره یا مس و گاهی از طلا ساخته میشد. زنگولهای کوچک که با بندی به پای کودک بسته میشد و در کنار آن، لِسپَک یا سنگ چشمزخم و گاهی دعایی کوچک قرار میدادند.مردم آن روزگار باور داشتند کودک باید از چشم بد در امان بماند. برای همین میرزنگل فقط یک زنگوله نبود؛ نشانهای از مراقبت، مهر و دعا بود. اما مهمترین چیزی که آن را در زندگی مردم نگه داشته بود، صدایش بود. صدایی که برای خود کودک هم جذابیت داشت.نوزاد پاهایش را تکان میداد. میرزنگل صدا میکرد دوباره پاهایش را حرکت میداد و دوباره صدای زنگوله بلند میشد.شاید کودک نمیدانست این صدا از کجاست، اما از آن لذت میبرد انگار هر حرکتش پاسخی داشت؛ صدایی که او را به جنبوجوش بیشتر تشویق میکرد.
یکی از سالمندان دزفولی که از کودکی خودش خاطرهای دور در ذهن دارد، میگوید: بچه وقتی صدا رو میشنید، ذوق میکرد. هی پاهاشو تکون میداد که زنگوله دوباره صدا بده.این همان ویژگیای بود که بعدها به کمک کودک میآمد؛ زمانی که کمکم به سن راه افتادن نزدیک میشد.کودکی که تازه ایستادن را تجربه میکرد و با قدمهای لرزان از این سوی حیاط به آن سو میرفت، با هر حرکت صدایی همراه خود داشت. صدایی که هم برای خودش هیجانانگیز بود و هم برای خانواده.اگر از جلوی چشم مادر دور میشد، لازم نبود همه خانه را بگردند کافی بود چند لحظه گوش کنند؛ جینگ...صدا از پشت ستون ایوان میآمد یا از کنار حوض یا از اتاقی که کودک یواشکی وارد آن شده بود.امروز که زندگی در آپارتمانها و خانههای کوچکتر جریان دارد، شاید تصور چنین فضایی سخت باشد اما در خانههای بزرگ قدیمی، همین صدای ساده کمک میکرد کودک گم نشود.شاید به همین دلیل است که بسیاری از سالمندان دزفول، وقتی از میرزنگل حرف میزنند، بیش از آنکه شکلش را به یاد بیاورند، صدایش را به خاطر دارند.
صدایی که با خاطرات کودکیشان گره خورده است. با ظهرهای داغ تابستان. با شبهایی که خانواده دور هم روی بام میخوابیدند. با حیاطهایی که بوی آب و خاک میدادند و با مادربزرگهایی که بچهها را روی زانو مینشاندند و برایشان شعر میخواندند.شعری که هنوز هم در حافظه بعضی از قدیمیهای شهر باقی مانده است: میرزَنگُلَ میرزَنگُل، دو پاش نَدارِن زَنگُل، اَگِر باباش بِدونَ، میرزَنگُلِ بِ اُسونَ(میخرد)شاید هیچکس نداند نخستین بار چه کسی این شعر را خوانده است. شاید هیچکس نداند اولین میرزنگل در کدام خانه به پای کودکی بسته شد اما آنچه باقی مانده، خاطرهای مشترک است. خاطره صدایی که در خانههای دزفول میپیچید و صدایی که برای مادران آرامش میآورد، برای کودکان سرگرمی بود و برای خانوادهها نشانهای از حضور کوچکترین عضو خانه.
امروز دیگر کمتر کودکی با میرزنگل بزرگ میشود جای آن را اسباببازیهای مدرن گرفتهاند اما هنوز هم به عنوان هدیهای ارزشمند برای قدمهای نو رسیده نوزاد تهیه میشود.هنوز هم کافی است نام میرزنگل در جمعی از قدیمیهای دزفول برده شود. ناگهان لبخندی روی لبها مینشیند، چشمها برق میزند و انگار صدایی از سالهای دور دوباره زنده میشود.همان صدای ظریف و کوتاه، جینگ...صدایی که روزگاری در گوشهگوشه خانههای دزفول شنیده میشد و با آن، کودکیهای یک شهر بزرگ میشد.#میرزنگلخبرهای دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید@khuzestan 14:14 - 13 خرداد 1405