پدر دهه هشتادی که آرزوی دیدن فرزندش را به آسمان برد

از لحظه‌ای می‌پرسم که امیرحسین فهمید قرار است پدر شود. فاطمه می‌گوید از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و تنها کارش سجده‌ شکر بود.
به گزارش فارس؛ اندیمشک، می‌نویسم و پاک می‌کنم؛ آن‌قدر که انگار واژه‌ها توان ادای دین ندارند. زبان، قاصر از روایت دشت نینوایی است که بار دیگر در این خاک تکرار شده است؛ همان کارزار همیشگی، همان جبهه‌ی حق و باطل.​صدای رهبر شهیدمان در گوشم می‌پیچد: "در زیارت عاشورا، شما به امام حسین(ع) عرض می‌کنید: اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکُم اِلىٰ یَومِ القِیامَة. این "الی یوم القیامه" یعنی چه؟ یعنی این کارزار میان جبهه‌ی حسینی و جبهه‌ی یزیدی تمام‌نشدنی است."
۵ MB
امروز غبارها کنار رفته و مرز میان دو جبهه چنان روشن است که می‌توان یاران کربلایی را دوباره جُست؛ از حُر و مسلم‌بن‌عوسجه تا وهب‌بن‌وهب. وهب‌های این میدان، تازه دامادهای جنگِ رمضان‌اند.در خوزستان، یکی‌شان یک ماه و چند روز از ازدواجش گذشته و دیگری تنها شش ماه؛ و شگفتا که هر دو، نامشان امیرحسین است؛ امیرانِ حسین.
از امیرحسین ارجمندنژاد، دلاور دزفولی گفتیم و شنیدید؛ و حالا نوبتِ قصه‌ی امیرحسین کاویانی‌نیا است. جوانِ دهه هشتادیِ اهل اندیمشک که تنها شش ماه از رختِ دامادی‌اش می‌گذشت و چند صباحی بود که با شوقِ پدر شدن، چشم‌انتظار هدیه‌ای الهی بود.

خانه‌ای که بوی عروج می‌دهد

​روبه‌روی خانه‌ای ایستاده‌ام که دیوارهایش با عکس و نام امیرحسین جان گرفته است. فاطمه، همسر شهید، علی‌رغم سن کم و قصری از آرزوهای دور و دراز برای زندگی نونوارشان، بسیار آرام است. آن‌قدر آرام که می‌ترسم مبادا مرور خاطرات، شیشه‌ی نازک دلش را بشکند؛ اما چاره‌ای نیست جز پرسیدن، برای فهمیدنِ سرگذشت آنکه سبک‌بال سفر کرد.
فاطمه با صدایی که به سختی شنیده می‌شود، آغاز می‌کند: شب پیش از شهادت، برای چند ساعتی به خانه آمد. بی‌قرار بود؛ بی‌قرارِ رفقای شهیدش. گریه می‌کرد و می‌گفت: "شهادت، اندازه‌ی تنِ آدم‌حسابی‌هاست." همان شب بی‌مقدمه از حساب و کتاب‌هایش گفت. انگار دلش نمی‌آمد مستقیم از رفتن حرف بزند، اما حرف‌هایش بویِ جدایی می‌داد. با دلهره گفتم: امیرحسین، این حرف‌ها در این اوضاع و احوال چه معنی می‌دهد؟​خیره می‌شود به قابِ عکسِ امیرحسین که روبه‌رویش نشسته. بغضش را فرو می‌برد و ادامه می‌دهد: آخرین بار، مرا به خانه‌ی پدرم برد. لحظه‌ی رفتن، تندتند آیة‌الکرسی را روی کاغذی نوشتم و گذاشتم در جیبش. رفت و دلهره‌های من قد کشید... .

عصر حادثه و ذکر «یا زهرا»

عصر روز بعد، به‌جای خودش، خبرِ زخم‌هایش آمد. وقتی به بیمارستان رسیدیم، جای سالمی در پیکرش نمانده بود. روز ششم جنگ بود که آسمانِ محل خدمتشان تیره شد. همکارانش می‌گویند دو "امیرحسین" کنار هم بودند که موشک، زمین را در آغوش‌شان شکافت.شهید ارجمندنژاد در همان دم از هوش می‌رود، اما امیرحسینِ من، در میانه‌ خون و آتش، هوشیارانه طلب کمک می‌کند و مدام ذکر یا زهرا سر می‌دهد.​اینجای داستان که می‌رسد، سدِ چشم‌های فاطمه می‌شکند: در میانه‌ی مسیرِ بیمارستان، دو جمله به همکارانش گفته بود: "به همسر و بچه‌ام بگویید خیلی دوست‌شان دارم. به مادرم هم بگویید امیرحسین خیلی دوستش داشت..."

کفش‌هایی که سفیر خون شدند

مادر امیرحسین کنارمان نشسته است؛ با هر بار شنیدن نامِ "نورچشمی‌اش"، آهی سرد می‌کشد که از عمق جانش برمی‌آید. از او درباره‌ی پسرش می‌پرسم، می‌گوید: روز آخر، ساعت ۶ صبح بود که راهی شد. آن کفش‌هایی که بعداً خونی بازگشتند را خودم برایش انتخاب کرده بودم؛ نمی‌دانستم قرار است خنچه‌ی شهادتش باشند و سفیر خونِ پسرم.
مثل همیشه با ظرف آب تا دمِ کوچه بدرقه‌اش کردم. هرچند از ایمان قوی و پیوندش با خدا، دلم همیشه گواهیِ شهادتش را می‌داد، اما فکر نمی‌کردم این آخرین دیدارِ سلامتِ ما باشد.دیدار بعدی خانواده با امیرحسین، در راهروهای سرد بیمارستان رقم خورد؛ آنجا که از پیکر او، جز تنی چاک‌چاک از ترکش و غرق در خون، چیزی باقی نمانده بود. پزشکان ناباورانه به علائم حیاتی‌اش می‌نگریستند؛ نفس کشیدن او در آن وضعیت، چیزی شبیه به معجزه بود.
مادر با یادی از آن لحظات سخت می‌گوید: پس از چند ساعت، امیرحسین چشم باز کرد. اولین کلامش سراغِ رفیقی بود که کنارش پر کشیده بود. وقتی فهمید امیرحسینِ ارجمندنژاد شهید شده، اشک از گوشه‌ی چشمانش غلتید؛ اشکی که بوی جاماندن می‌داد. ما اما، غرق در شکر بودیم برای نفس‌های دوباره‌ی او.​میان چهره‌ی مغموم مادر، لبخندی تلخ که با بغضی کهنه آمیخته شده، نقش می‌بندد: تازه داشت دلم آرام می‌گرفت که امیرحسین ماندنی شده است؛ اما یک روز که برادر کوچکترش، "امیرحسام" به ملاقاتش آمد، همه‌چیز تغییر کرد. امیرحسین با همان لحن صمیمی و با گویش لری به او گفت: "شیر پیا! از این به بعد تو مرد خانواده‌ای." آنجا بود که بند دلم پاره شد. مطمئن شدم امیرحسین مسافر است و این ۲۰ روزِ پر از درد، تنها مهلتی بود تا ما را برای وداع آماده کند.
۲ MB

جامه‌ سبزی که خلعت شد

در گوشه‌ای از اتاق، روی میز، عکسی در قاب نشسته که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند؛ امیرحسین با لباس سبز سپاه و لبخندی که انگار از عمق جانش می‌جوشد. مادر نگاهش را به عکس گره می‌زند: این عکس مال روزی است که لباس کارش را تحویل گرفته بود. وقتی برای اولین بار با آن لباس سبز وارد خانه شد، چنان شاد بود که گویی تمام دنیا را به او داده‌اند. همان‌جا ایستاد و این عکس را به یادگار گرفتیم.​گویی آن شادیِ بی‌حد، نه برای یک لباس ساده، که برای پوشیدن خلعت شهادت بود. انگار امیرحسین در آیینه، خودش را در قامتِ یارانِ آخرالزمانی سیدالشهدا دیده بود و آن جامه، بشارتِ وصالی نزدیک بود.

امتدادِ نور؛ نامی که در راه است

دوباره به فاطمه می‌نگرم؛ به زنی که حالا امتدادِ نور همسرش را در وجود خود دارد. از لحظه‌ای می‌پرسم که امیرحسین فهمید قرار است پدر شود. فاطمه می‌گوید از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و تنها کارش سجده‌ شکر بود.​وقتی از نام فرزندشان می‌پرسم، لبخندی به لب می‌آورد: پیش از این، آیلین و آرتا سلیقه‌ی من بودند، اما حالا همه‌چیز را به خودش سپرده‌ام. منتظرم تا امیرحسین خودش نام فرزندمان را انتخاب کند؛ شاید در خواب، شاید در کشف و شهودی قلبی.​فاطمه آرزوهای بزرگی برای این یادگار دارد. می‌خواهد قصه قهرمانیِ پدر را لالاییِ لحظه‌های بی‌قراری کودک‌شان کند؛ می‌خواهد فرزندشان با خاطرات فداکاری و صبوری‌های "امیرِ حسین" بزرگ شود.

میراثی از جنس ولایت

در بهترین جای خانه، پیش روی عکس شهید، دو انگشترِ درخشان خودنمایی می‌کنند؛ یادگاری‌هایی که از سوی رهبر عزیز انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، به آن‌ها هدیه شده است. فاطمه این انگشترها را نه یک شیء، که میراثی ارزشمند و برکتی همیشگی برای زندگی و فرزندشان می‌داند.

بابا حلالم کن...

قصه امیرحسین کاویانی‌نیا تمام‌شدنی نیست؛ چرا که در این خانه، هر کسی روایتی از او در سینه دارد. پدرش می‌گوید دوستان و اساتید دانشگاهش می‌گفتند که هر بار به چهره‌ی او می‌نگریستند، شهیدِ آینده را در سیمایش می‌دیدند.​حالا آنچه کمر پدر را در فراق فرزند خمیده کرده، مرور آخرین کلام اوست: "بابا حلالم کن، برایم خیلی زحمت کشیدی..."
۱ MB

طلوع ستاره ثاقب

امیرحسین پایانی ندارد؛ او در رگ‌های این خاک جاری است. او که رفیق پدر بود، همدم مادر، تکیه‌گاه همسر، پناهِ خواهر و امیدِ برادر. او "امیرحسینی" بود که در جبهه‌ی حق، تا آخرین نفس، حسینی ماند.این جنگ به ما آموخت عصر حکومت جباران به پایان رسیده است و تاریخ به غایت الهی خویش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. خداوند جنود خود را از این سو و آن سوی این سرزمین جمع کرده است و با دست آنان به کفر و ظلم یورش می‌برد. ما اکنون در فجر تاریخ واقع شده‌ایم و به اذن الله این نهضت را که از پشتوانه پنهان امدادهای غیبی مدد می‌گیرد تا طلوع ستاره ثاقب و برقراری حکومت جهانی عدل بر سراسر جهان ادامه خواهیم داد.#امیرحسین_کاویانی‌نیاخبر‌های دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید‎@khuzestan
09:20 - 29 فروردین 1405

0 بازدید