یک روایت از روزی که فرشتهها میهمان آقا بودند
بعد از نماز بچهها دویدند سمت حضرت آقا و دورهشان کردند، یکی روی عبایشان دست میکشید، یکی دستشان را میبوسید، یکی گریه میکرد از شدت شوق یکی یواشکی آقا را لمس میکرد که ببیند واقعیست یا نه و برخیشان هی آقا را صدا میکردند.
به گزارش فارس؛ این روزها که قلب همهمان برای آقا و رهبر شهیدمان سخت تنگ است تنها بیانات و خاطراتشان هست که اندکی دلهای بیقرار از این هجران را تسکین میدهد. خاطراتی که در روزهای حضور مبارکشان کمتر گفته میشد و یا کمتر به گوش ما میرسید.فضه سادات حسینی گوینده خبر صدا و سیما، امروز در صفحه اجتماعی خود راوی یکی از این خاطرات شد، یکی از همانهایی که با خواندنش دلمان غنج میرود برای مهربانی رهبر شهیدمان، از همانهایی که سالهاست تصاویرش را بدون آنکه قصه مفصلش را بدانیم، میبینیم و لبخندی از سر شیرینیشان کنج لبهایمان مینشیند.
او اینگونه نوشته است که: جمعه ۱۴ بهمن ۱۴۰۱، بيصبرانه منتظر این روز بودم اما هیچ افقی از آن نداشتم چرا که شبیه این برنامه تا بحال اجرا نشده بود.رسیدم به همان خیابان دوست داشتنی که با مسماترین اسم را دارد؛ شهید کشور دوستوارد حسینیه شدم رنگ و رویش با همیشه فرق داشت.پرده زرد گل آرایی ستونهای مزین و همه چیز زیبا و رنگارنگ بود. بچهها با خوشحالی و چادرهای زیبا و با یک کیف قشنگ سجاده وارد میشدند. حتی به معلمان و کادر مدارس گفته بودند اگر با چادر یا لباس تیره و مشکی باشید نمیشود داخل جمعیت بچه ها باشید. حتى خانمهای تیم حفاظت هم با چادرهای رنگی بین بچهها نشسته بودند.
آرام آرام بچه ها جانمایی شدند. برخی شیطنت میکردند و از جایشان بلند میشدند. رفتم پشت تریبون و شروع کردم در همان حال دیدم یک نفر چادرم را میکشد. سرم را پایین آوردم میگفت: "خاله جای من خوب نیست آقا بیان نمیبینمشون".لبخند زدم و گفتم به اون آقا بگو.کمی گذشت و دیگری آمد گفت زیپ كيف من خراب شده و ...نگاهشان میکردم ریز ریز میخندیدند و شیطنت میکردند. یکی دو باری سرود اینجا ایرانه را تمرین کردیم برخی با دستشان قلب درست میکردند برخیشان حرکات موزون داشتند یواشکی سجادهشان را برمیداشتند با دوستشان جایشان را عوض میکردند و ... .خلاصه حال و هوای حسینیه بینظیر بود. وزير وقت آموزش و پرورش جناب آقای نوری و حاج آقای قمی رییس سازمان تبليغات اسلامی سخنرانی کردند ولی کوتاه.
یکی از دخترها دلنوشته خواند و لحظاتی بعد دختران شهدا همراه با حضرت آقا در حالیکه عکسهای پدران شهیدشان در دستشان بود وارد حسینیه شدند.قبل از تشریف فرمایی حضرت آقا فکر میکردم چطور از آقا استقبال میکنند من چطور هدایتشان کنم که خودشان کار را درآورند؛ با تمام وجود خوشحالی میکردند و دست میزدند و جیغ میکشند.
قلبم تند تند میزد از این همه شعف میگفتم حتما این بخش را سانسور خواهند کرد برای همین وقتی تمام شد زنگ زدم به مادرم و گفتم نمیدانید حسینیه چه خبر بود؟! بچهها برای اولین بار در حسینیه امام خمینی (ره) دست میزدند و جیغ میکشیدند.بالاخره بچهها آرام گرفتند قاری شروع کرد و بعد من رفتم پشت تریبون و از حضرت آقا اجازه گرفتم و شروع کردم. دخترها هم شعرشان را برای آقا خواندند و چقدر هم ایشان از شعر و محتوا و اجرای بچهها تجلیل کردند.دخترک آمد، دکلمهاش را برای آقا هم اجرا کرد و در بین دو نماز آقا جان تسبیحشان را به یکی از محافظان دادند و ایشان هم به همان دخترک دکلمهخوان، و چقدر هم ذوق کرد.
آقاجان شروع به صحبت کردند، حکیمانه اما قابل فهم برای دخترکان ۹ ساله و تازه مکلف آرام و پدرانه و بعد از آن پسرک نوجوان آمد و اذان گفت و نماز مغرب و عشاء را پشت سر آقا جان خواندیم.بعدها تصاویر نماز را که میدیدم خندهام گرفته بود از حرکاتشان سر نماز ولی با خودم میگفتم با این خلوص و صفای بچهها و به امامت حضرت آقا این حتما قبولترین نمازم بوده.
بعد از نماز بچهها دویدند سمت حضرت آقا و دورهشان کردند، یکی روی عبایشان دست میکشید، یکی دستشان را میبوسید، یکی گریه میکرد از شدت شوق یکی یواشکی آقا را لمس میکرد که ببیند واقعیست یا نه و برخیشان هی آقا را صدا میکردند. صحنه عجیبی بود بچه ها مثل یک صدف مراورید وجود مبارک آقا را دوره کرده بودند و آقا هم نورانیتر شده بودند انگار لبخند میزدند و بچه ها را دعا میکردند.نماز که تمام شد و آقاجان که تشریف بردند از در که میرفتم بیرون دیدم بستههای هدیه و شام بچهها آماده است. یک عروسک بزرگ برایشان حاضر کرده بودند با یک چفیهآقا، میتوانستم تصور کنم چقدر از این هدیهها خوشحال خواهند شد از آن.اتفاقا دیدم پویشی راه انداختند و بعد دخترها با هدایایشان عکس گرفتهاند و ارسال کردهانددر مصاحبهشان هم دیدم چقدر قشنگ صحبت کرده و چقدر خوب صحبتهای آقا را فهم کرده بودند و جالبتر اینکه بلافاصله تصاویر دست و جیغ و هورای بچهها هم از حضرت آقا در حسینیه را پخش کردند و اتفاقا همین شد سنگ بنای تشویق در حسینیه امام خمینی (ره) بعد هم من سريع خودم را به سازمان رساندم و خبر ۲۱ را خواندم.
فضه سادات حسینی در پایان هم نوشت: یادم هست چقدر تا مدتها حالم خوب بود و تصاویر این حسینیه با حضور این طفل معصوم های صورتی و با نشاط برای همیشه ماندگار شد و حتی در این روزهای بعد از شهادت آقاجانمان یکی از پرتکرارترین تصاویر عکس و فیلمهای جشن فرشته هاست جایی که فطرتهای پاک بهم گره خوردهست.آقاجان این روزها ما با یاد خاطرات شما، سخنرانیها و خطبههای آتشینتان فیلم و عکسهای نورانی و زیبایتان روزگار را میگذرانیم هر چند هنوز هم باورمان نمیشود شما نباشید میگوییم این روزها حتما یک خواب تلخ است و شما با پیام یا سخنرانی ای ما را بیدار خواهید کرد. آقا جان ما خوشبخت بودیم که در دوره رهبری و زعامت شما زندگی کردیم. خودتان از بهشت برای آرامش دل داغدیده مان دعا کنید.تحمل دنیای بدون شما خیلی سخت است ما منتظر زیارت دوباره روی ماهتان هستیم.#رهبر_شهید 15:24 - 14 اسفند 1404