کیفهای صورتی، شاهدان یک جنایت
در میان آن همه آشوب، کودکی که نجات یافته بود، با چشمانی گشاد به اطراف نگاه میکرد. نام دوستش را میپرسید. کسی جواب نداشت. امدادگری بطری آب به دستش داد. کودک گفت: کیفم کو؟ و آن سؤال ساده، سنگینتر از هر بیانیهای بود.
دیشب همین حوالی بود که مانتو و شلوار اتوکشیدهاش را به چوبلباسی سپرد. همین حوالی که دفتر و کتابش را، به امید یک صدآفرین گوشهی مشقهای تمیزش، داخل کیف صورتیاش جا داد.یکی از همان ۱۰۸ نفر، همین دیشب، پیش از خواب در آغوش مادرش از بازیهای زنگ تفریح گفت؛ از خندههایی که قرار بود فردا هم تکرار شوند.تصورش را بکن؛ صبحی تقریبا بهاری، دخترت در مسیر مدرسه شعری زیر لب بخواند، سبکبال و بیخبر از هیاهوی جهان، این پا و آن پا کند و تو جلوی در مدرسه، با آغوشی گرم بدرقهاش کنی؛ بدرقهی راهی که قرار است از آنجا به رویاهایش برسد بیآنکه بدانی همان آغوش، آخرین قابِ حضور شیرین دخترانهاش خواهد بود.دختران شجرهی طیبه، امروز درسی را که خوانده بودند، گرچه تلخ، اما عمیق و روشن معنا کردند و نام تکتکشان شاخههای درخت پاک انقلاب را پربارتر ساخت.
صدای آموزش از تک به تک کلاسها میآمد. یکی از بچهها پای تخته جمع و تفریق مینوشت. شاید یکی دیگر دفتر املاش را جلو گذاشته بود تا آموزگار زیرش ستاره بکشد. حیاط مدرسه هنوز بوی آفتاب داشت.پیش از ظهر بود که آسمان آرام نماند. نه وقت خداحافظی بود، نه وقت تعطیلی. نه مادرها پشت در مدرسه ایستاده بودند، نه سرویسها بوق میزدند.کلاسها در جریان بود. درس ادامه داشت. زندگی همانطور ساده و معمولی پیش میرفت.پیش از ظهر بود که صدایی آمد؛ صدایی که قرار نبود سهم یک مدرسه باشد.آوار که نشست، زمان هم انگار زیر همان سقف فروریخته ماند. گرد و خاک هنوز در هوا میچرخید، مثل مهی که راه نفس را میبندد و چشم را میسوزاند. مدرسه ابتدایی شجره طیبه، همان جایی که قرار بود صبحها با زنگی کوتاه و شاد آغاز شود، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که فقط با فریادهایی بریده میشکست.
اولین پدر که رسید، کف دستش را سایهبان چشم کرد و از میان تودههای سیمان و آهن، دنبال آن صورتی آشنا گشت. صدایش را بلند کرد، آنقدر که رگهای گردنش پیدا شد: فاطمه! و نام دخترش میان آوار پیچید و برگشت؛ بیآنکه پاسخی بدهد.کمی آنسوتر، مادری پریشان و رنگ پریده، میان آدمها میدوید و هر تکه پارچهی رنگی را که میدید، خم میشد، برمیداشت، میبوسید، بعد با ناامیدی رهایش میکرد. دنبال چادری سفید با گلهای صورتی میگشت؛ همان که صبح با دقت تا کرده بود و گفته بود نمازت را که خواندی، یادت نرود درست جمعش کنی. انگار امید داشت دخترکش از لابهلای حاضران بیرون بیاید و با همان صدای کودکانهاش صدایش کند.
کیفی صورتی، همان که شب قبل گوشه اتاق برق میزد، حالا میان خاک و خون افتاده بود. زیپش نیمهباز مانده و گوشه دفتر مشق از آن بیرون زده بود. روی صفحه اول، با خطی کودکانه نوشته بود: فاطمه عبداللهی. دختری صاحب یک دنیا آرزو که همهشان ناکام ماند.گوشهای دیگر، مهر شکستهای پیدا کردند؛ همان مُهری که شاید هر روز با آن تمرین کرده بود نماز و نیایش معبودِ دنیای کودکانهاش را.و بعد آن دست کوچک دستی که از زیر آوار بیرون مانده بود؛ انگار هنوز میخواست چیزی را بگیرد، مدادی، دفترچهای، یا دست دوستی را. امدادگرها آرامتر شدند، نفسها حبس شد. کسی گفت: "آهسته" و همانجا، جهان برای چند ثانیه ایستاد. هیچ واژهای توان روایت آن لحظه را ندارد؛ فقط سکوتی که مثل سنگ بر سینه مینشست.
دختران مدرسه ابتدایی شجره طیبه تازه داشتند الفبای زندگی را یاد میگرفتند که خودشان شدند الفبای جانفشانی برای وطن.این روز تقریبا بهاری، که میتوانست بوی شکوفه بدهد، بوی دود گرفت. آسمان میناب، که همیشه آبیاش دل را قرص میکرد، خطی تیره بر پیشانی داشت. کسی گفت حمله هوایی بوده؛ گفتند رژیم صهیونیستی با حمایت آمریکا… اما در آن لحظه، برای پدران و مادران، سیاست و تحلیل معنایی نداشت. آنها فقط اسمها را صدا میزدند. یکی زهرا، یکی شبنم، یکی زینب... . اسمها مثل پرندههایی زخمی بر فراز آوار میچرخیدند و جایی برای نشستن نمییافتند.امدادگر جوانی که صورتش خاکی شده بود، چادر نماز سفیدی را از میان آجرها بیرون کشید. گلهای ریزش هنوز پیدا بود؛ لکهای سرخ گوشهاش نشسته بود. چادر را تکاند، تا کرد، روی دست گرفت؛ با احترامی که انگار پرچمی را حمل میکند.
دختران شجره طیبه، صبح را با شعر آغاز کرده بودند؛ شاید با "ای ایران" یا با شعری درباره بهار. حالا همان بهار، بیخبر از بازیهای زنگ تفریح، شاهد وداعی ناگهانی بود. زنگ مدرسهای که قرار بود برای تفریح نواخته شود، دیگر هرگز به آن صدا درنمیآمد. اما صدایی دیگر بلند شد؛ صدای همدلی مردمی که از کوچههای دور و نزدیک آمدند، دست به دست هم دادند، خون دادند، اشک دادند، دعا کردند.مادری که تا لحظهای پیش بیتاب میدوید، ناگهان ایستاد. پارچهای را در آغوش گرفت و آرام نشست. کسی کنارش زانو زد. دستش را گرفت. زن زیر لب گفت: صبح گفته بود برای افطارش ماکارونی بپزم. و بعد، سرش را به دیوار نیمهریخته تکیه داد. دیوار چیزی نگفت؛ فقط سایهاش را بر شانههای او انداخت.در میان آن همه آشوب، کودکی که نجات یافته بود، با چشمانی گشاد به اطراف نگاه میکرد. نام دوستش را میپرسید. کسی جواب نداشت. امدادگری بطری آب به دستش داد. کودک گفت: کیفم کو؟ و آن سؤال ساده، سنگینتر از هر بیانیهای بود.
گزارشگرها آمدند؛ دوربینها روشن شد. اما هیچ لنزی نمیتوانست تمام حقیقت را در خود جا دهد. حقیقت، در اشکهای بیصدا بود، در دفتر و کیف صورتی خونی، در مهر شکسته، در چادر سفید گلدار. حقیقت، در آن دست کوچک قطع شده بود که انگار هنوز به آسمان اشاره میکرد.گفتهاند شهیدان زندهاند. امروز، نام ۱۰۸ دختر کوچک، بر زبان نه یک شهر بلکه یکملت جاری شد؛ نامهایی که از کلاسهای کوچک به افقهای بزرگ رفتند. شجره طیبه، اگرچه ساختمانش فرو ریخت، اما ریشههایش در دل مردم عمیقتر شد. هر شاخهای که شکست، شاخهای دیگر در جان این سرزمین جوانه زد؛ جوانهای از خشمِ مقدس، از اندوهِ مشترک، از عهدی که با خون نوشته میشود.
امشب تاریکی فراق در میناب با شمعها روشن میشود، یکی کنار کیف صورتی، یکی کنار دفتر علوم، یکی کنار چادر سفید. نورهای کوچک، در برابر تاریکی قد کشیدند. شب که آمد، میناب بیدار ماند. نامها خوانده شد. عکسها دست به دست چرخید. قصههای کوتاه از هر کدامشان گفته شد؛ از نقاشیای که نیمهتمام مانده بود، از قولی که برای فردا داده بودند، از رویایی که تازه جوانه زده بود. و در میان همه این روایتها، یک پرسش مشترک ایستاد: چگونه میشود مدرسه را هدف گرفت؟ چگونه میشود دفتر و مداد را دشمن دانست؟
پاسخ شاید در هیچ گزارشی نگنجد. اما آنچه ماند، تصویر دخترانی بود که با مانتوهای اتوکشیده و کیفهای رنگی، صبح را آغاز کردند و عصر، نامشان بر زبان تاریخ نشست. شجره طیبه، امروز تنها نام یک مدرسه نیست؛ نشانی است از درختی که با خون آبیاری شد. و هر بار که زنگ مدرسهای در این سرزمین به صدا درآید، شاید گوشهای از آن صدا، یادآور صبح امروز باشد؛ صبحی که جهان، درس تلخی را از دهان کودکان شنید.و مادرانی که هنوز، در آستانه در میایستند، آغوششان را باز میکنند؛ با امیدی که از دل خاک هم میروید. زیرا رؤیاها، حتی اگر زیر آوار بمانند، راهی به آسمان پیدا میکنند.#میناب#حمله_رژیم_اشغالگر_صهیونیستیخبرهای دست اول #خوزستان را اینجا بخوانید@khuzestan 00:23 - 10 اسفند 1404