اسمش یادم نیست، اما یادمه اونروز شلنگ رو مثل ملخ هلی کوپتر دور میچرخوند و شبیه روباهی که توی قفس مرغ پریده از اینور کوچه به اونور کوچه دنبال بچه ها میکرد و ماهم فرار میکردیم
در پاسخ بهیادش بخیر بچه که بودیم با بچه ها توی کوچه گل کوچیک بازی می کردیمیک پیرمردی بود کنار درب شون می نشست همیشه فحش.مون میداد که چرا سر و صدا میکنید، مام اهمیت نمیدادیم.یک روز دیدیم خیلی ساکت نشسته نگاه می کنه گفتیم دیگه حتما کنار اومده با مابهش که با توپ نزدیک شدیم یهو با یک شلنگ بلند بهمون حمله کرد
@poyan136917 اردیبهشت 1405در پاسخ بهاسمش یادم نیست، اما یادمه اونروز شلنگ رو مثل ملخ هلی کوپتر دور میچرخوند و شبیه روباهی که توی قفس مرغ پریده از اینور کوچه به اونور کوچه دنبال بچه ها میکرد و ماهم فرار میکردیم