برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن
از خستگی تلوتلو میخوردیم، شوخی نبود ...بیش از ۷-۸ ساعت راه رفته بودیم.آن هم روی صخرهها و ارتفاعات.موقع برگشتن وقتی که بچه هانه نایِ حرف زدن داشتن و نه پایِ رفتن، سرگـروهمان گفت:«برادرا با یک صلوات در اختیار خودشان.»همه خندهشان گرفته بود، چون دیگر برایِ کسی اختیاری و توانی نمانده بود.یکی از بچه ها گفت: «برادر! اگر در محاصرهٔ دشمن بودیم چه می گفتی؟! »و او که در حاضر جوابی کم نمیآورد، پاسخ داد: « هیچی، می گفتم: برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!»😅
07:16 - 1 شهریور 1405