ما چهل سالههای چهارصدساله
هایلایت اولانگار یکی دستش را گذاشته روی دکمه تغییر دغدغه هامان، جوری به سرعت این دکمه را فشار میدهد که حتی فرصت نمی کنیم اتفاق قبلی را در مغزمان هضم کنیم. جمله آخری که میخواستم بنویسیم را همینجا در همین سطر می نویسم؛ چون می ترسم تا پایان نوشتن این متن، دغدغه ام عوض شود و مجبور شوم جور دیگری پایان بندی کنم. هنوز چهل سالمان نشده اما اندازه چند قرن حادثه و اتفاق دیدیم...
هایلایت دوماز ۲۰ سال پیش انگار ما تماشگران مسابقات رالی هستیم، لحظه ی رد شدن ماشین ها از روبرویمان اتفاقاتی است که باید ببینیم و زود تجزیه و تحلیل کنیم. در آینده اگر کارگردانی فیلم زندگی مارا بسازد احتمالا اول فیلم بنویسد تماشای این فیلم برای کودکان و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی شود. هایلایت سومهمین هفته پیش یکی از دغدغههامان این بود که ماشینی که صبح کارواش بردیم و مثل آینه برق انداختیم، ساعتی بعد رگبار بهاری کثیفش کرد. اخباری که میخواندیم نهایتا از دور چندم مذاکرات بود و قیمت دلار و دزدی فلان فرد و قطعی برق، اما حالا دغدغهمان شبیه دغدغه پدرانمان در سال ۵۷ است با این تفاوت که فقط می توانیم پدافند غیرعامل باشیم.هایلایت چهارماگر یادتان باشد که احتمالا هم یادتان می آید تا همین چندسال پیش که دستگاه کارت خوانی نبود و یکی از دغدغه هایمان داشتن پول خرد بود، از داروخانه که دارو میخریدیم اضافه پولمان را چسب زخم میداد، شاید به صنف داروخانه ای ها الهام شده بود زخم برداشتن ما قطعی است و فقط نوع حادثه اش هنوز مشخص نشده. وسط همه این اتفاقات که بعضا خودمان برای خودمان رقم زدیم، انصافا دست تقدیر هم کم گلوی زخمیمان را فشار نداد؛ تا چشم کار میکرد سیل و زلزله مرگبار و ریزش معدن و...دیدیم، کار گرافیست هایمان این شده بود هر چندماه یک جای نقشه را چسب زخم بزنند و اتفاقی را تسلیت بگویند.
هایلایت پنجمای لعنت به محتوای هایلایت پنجم! چه عزیزانی را دودستی تقدیم خاک کردیم و تقویم زندگی شان بسته شد. چه روزهایی رد شد چه دغدغه ها که مغزمان را سوراخ کرده بود. از پیدا کردن ماسک بگیر تا ضدعفونی درودیوار. چون مرگ را نزدیک تر میدیدیم عزیزانمان را هم در آغوش نمی گرفتیم که مبادا ویروسی منتقل شود.هنوز پخش شدن گرد آهک روی جنازه عزیزانمان جلوی چشمانمان رژه میروند. ای لعنت به آن روزها و دغدغه هایش.هایلایت ششمامروز خروجی تهران ترافیک بود. آخرین باری که ترافیک اینچنینی رادر خروجی تهران دیدم همین هفته پیش بود که ملت می رفتند تا در تعطیلات نیمه خرداد خاطره بسازند. دغدغه من این بود در زمان ترافیک قبل تعطیلات سمت خانه نیایم و دغدغه آنها که ترافیک را به جان خریده بودند این بود که برسند لب دریا و جوجه هایی که مزه دار کردند را کباب کنند. اما امروز همین مردم دغدغه های دیروزشان را گذاشتند داخل خانههایشان در را هم پشت دو قفله کردند و راه افتادند سمت جاده تا خودشان بخشی از خاطره ای تلخ نشوند! حق دارند، جنگ بیماری نیست که در را رویمان قفل کنیم. ضدعفونی اش کنیم واکسنش را بزنیم.
هایلایت آخراحتمالا برای شما هم پیش آمده که در خلوتتان به لحظاتی فکر میکنید که باید جواب فلان آدمی که حقتان را خورده محکم تر میدادید یا حتی بیشتر که فکر میکنید به این نتیجه میرسید که اگر چَکی هم به او میزدید الان اوضاع برایتان بهتر بود. حتی سناریو کتک زدنش را هم مرور میکنید. الان که دارم این متن را مینویسم صدای ترکیدن ریز پرندهها و فعالیت پدافند هوایی به گوش می رسد. در کانال ها اخبار جنگ به صورت رگباری منتشر می شود. چه بخواهیم چه نخواهیم الان وسط ماجراییم. الان همانجایی هستیم که باید چَک محکممان را بزنیم وگرنه بعدا در خلوت حسرتش را میخوریم. چه بسی که اگر قبل تر هم زده بودیم الان حالمان بهتر بود. دغدغه همه ما امروز یکی شده، از ته دلمان میخواهیم امنیت کامل برگردد، دروغ چرا تا الان اهمیت امنیت را با پوست و گوشت درک نکرده بودیم.روزهای خوب دوباره می آیند و دغدغه های جدید، خدا کمکمان کند تا در این روزهای سخت وطن پرست بمانیم و بعدا برای فرزندانمان تعریف کنیم: در دنیایی که دیوانه ها پشت فرمانش نشسته اند ما پوست کلفت تر از تحریم، اختلافات داخلی، تورم، سیل و زلزله و کرونا و جنگ بودیم.خدایا ما آخرالزمانی های پوست کلفت، هنوز چهل سالمان نشده اما اندازه چند قرن حادثه و اتفاق دیدیم...
12:03 - 29 خرداد 1404