پشت درب شماره ۱۲ مصلای تهران
دل توی دلم نبود که برسم؛ مبادا راهها بسته بشود و نتوانم خودم را از کرج به تهران برسانم و باز هم جا بمانم. جمعهشب ۱۲ تیر راه افتادم و ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که خودم را رساندم به درِ شمارهٔ ۱۲ مصلای تهران...
به گزارش خبرگزاری فارس_ البرز؛ قرار بود صبح فردا درهای مصلی باز بشود. قرار بود وصال و وداع با پدر، بعد از ۴ ماه داغداری، فردا باشد؛ به وقت ۶ صبح. قرار بود فردا داغمان تازه بشود و سر بگذاریم بر شانهٔ تنهاییمان و بسوزیم برای رهبری که ۳۷ سال برای ما و ایرانمان خونِ دل خورد و ندانستیم؛ برایمان پدری کرد و نشناختیم.من مرضیه خداخواه، که تا ۵-۶ سال پیش نمیشناختمش. اصلاً دوستش نداشتم و چشم بسته بودم که نبینمش، گوشم را گرفته بودم تا نشنومش. اما در یک دورهای، یک سری سخنرانی از اساتیدی مثل رائفیپور گوش میکردم که تازه فهمیدم دنیا دست کیست. تازه فهمیدم معنی نظام جمهوری اسلامی چیست. تازه دانستم سید علی خامنهای کیست. تازه ورق برگشت و من با همین ظاهرم، شدم دخترش و او شد پدر.
قبل از اینکه جنگ بشود، قبل از ۹ اسفند، همان روزی که آقایمان همراه خانوادهاش در خانهٔ خودش ماند و شهید شد، من داشتم به هر دری میزدم تا شاید بتوانم از نزدیک ببینمش؛ نه از پشت قاب تلویزیون؛ حداقل در دیدار مردمی و در حسینیهٔ امام خمینی حضورش را حس کنم و صدایش را با گوش خودم بشنوم. اما نرسیدم، جا ماندم.دل توی دلم نبود که برسم؛ مبادا راهها بسته بشود و نتوانم خودم را از کرج به تهران برسانم و باز هم جا بمانم. جمعهشب ۱۲ تیر راه افتادم و ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که خودم را رساندم به درِ شمارهٔ ۱۲ مصلای تهران. مردم از همهجا آمده بودند و روی چمنها و نیمکتهای کنار خیابان و وسط بلوار خوابیده بودند. عدهای هم کنار درها جمع شده بودند، زیر چفیه یا توی یقههایشان مچاله شده بودند و شانههایشان میلرزید.
صدای نوحهٔ امیرحسین حدادیان بلند بود:روز دهم شد خیمهٔ اهل حرم سوختدلم سوخت، دلم سوختعمامهٔ غرق به خون رهبرم سوختدلم سوخت، دلم سوختدستم را مثل ضریح گره زدم به نردههای درِ بزرگ آهنی شمارهٔ ۱۲. چشم دوختم به نور سبز صحن مصلی و با نوحه ذرهذره میسوزم. اشکها مجال خوب دیدن نمیدهد. اما توی تاریکی این طرف در، غرق شدم در نور سبز و آرام حرف میزنم با پدری که هیچوقت ندیدمش. چقدر لحظهای که شهادتش اعلام شد، وحشتناک بود؛ زیر کوه درد داشتیم خُرد میشدیم؛ انگار که عزیز نزدیکی را از دست داده باشیم. عزیزی که حافظ واقعی تمام خاک ایران و ملت بود
آن یک هفتهای که رهبر نداشتیم؛ آن یک هفتهای که تازه داغدار پدر بودیم، چقدر سخت گذشت؛ انگار یک ایران بیپدر شده بود. این را از ته قلبم حس میکردم. وقتی خبر رسید آقا سید مجتبی رهبر شده، با اینکه داغدار بودیم، ولی یک جوری انگار دلگرم شده بودیم؛ گفتم: «آخیش، خیالم راحت شد که دوباره خامنهای اومد.»دوباره چشمم میافتد به نور سبز و دوباره دستم قفل میشود به نردههای سرد و دلم پر میکشد برای پدری که هیچوقت از نزدیک ندیدمش. برای او که میگفت: «من شما را نمیبینم، اما دوستتان دارم.»
بارها به خودم میگویم؛ چقدر خوب شد که من صدای آنهایی که آنشب ۱۰ اسفند، بیآقایی را هلهله کردند، نشنیدم. چه خوب شد که این صحنه را هیچوقت ندیدم. چقدر دلم میخواهد با آنها بگویم؛ باختید. فکر میکنید که بُردید، اما این دنیا را باختید و خَسِرَ الدُّنیا وَالآخِرَه شدید.دلم قفل است به نور سبز. همینجا منتظر میمانم برای وصال و وداع. از همینجا میگویم: «آقا! دخترتان آمده؛ اما دیر رسیده.»#تشییع_رهبر#باید_برخاست #یالثارات_الحسین #یا_لثارات_الخامنهای 13:53 - 25 تیر 1405