دختر دهه نودی و دلتنگی‌هایش برای آقای شهید

کمی فکر می‌کند؛ نگاهش می‌افتد به عکس رهبر پشت شیشه ماشین آتش‌نشانی؛ انگشت‌هایش می‌لغزد روی عکس توی دست خودش و نوازشش می‌کند؛ «بهشون می‌گم آقاجان، دلم خیلی براتون تنگ شده.
به گزارش خبرگزاری فارس- گروه روایت؛ مقنعه‌اش تا بالای ابرو آمده؛ روی چادر، چفیه را مثل کلاه سر کرده، روی دوشش یک پرچم سرخ «یا لثارات الحسین» است و توی دستش یک عکس سیاه‌وسفید از جوان‌تری‌های رهبر شهید در حال بوییدن چند شاخه گل رز.در روز تشییع رهبر شهید انقلاب، دور میدان فردوسی تهران ایستاده بودم. ساعت ۶ و نیم صبح. جمعیت در حال زیاد شدن بود. اسما آمد و کنارم تکیه به ماشین آتش‌نشانی،‌ مثل من سنگینی‌اش را رها کرد روی ماشین. نگاهش می‌کنم؛ انگار ۱۲-۱۳ سال بیشتر ندارد، اما رفتارش شبیه بزرگ‌ترهاست. به حجابش اشاره می‌کنم، می‌پرسم: «مال خودته یا اجباریه؟!»می‌خندد:-مال خودمه. خودم انتخابش کردم. راستش اولش حجابم درست و حسابی نبود. ما هر سال می‌رویم کربلا. ۳ سال پیش وقتی رفتیم کربلا، یک حس خاصی نسبت به حضرت رقیه ۳ ساله امام حسین(ع) پیدا کردم و از همان وقت تصمیم گرفتم حجاب داشته باشم. از همان موقع تا حالا چادر می‌پوشم و حجابم کامل است.
۷ MB
وقتی می‌فهمد برای مصاحبه سر صحبت را باز کردم، روبه‌رویم و پشت به خیابان می‌ایستد. حدسم درست بود. ۱۳ سالش است؛ دهه نودی و از بچه‌های نسل Z. به قول خودش کلاس هفتم بوده و قرار است امسال هشتم را بخواند. می‌پرسم: چقدر رهبر را می‌شناسی؟-آن‌قدر که می‌دانم، رهبر ما شجاع بودند. وقتی جنگ شد، نتانیاهو هفت طبقه زیر زمین پنهان شد، اما وقتی تهران مورد حمله قرار گرفت، آقای ما در خانه خودش ایستاد و با خانواده‌اش شهید شد.کمی ذهنش را جست‌وجو می‌کند؛ - بهترین تصویری که از آقا یادم هست، همان روز عاشوراست که در بیت رهبری مجلس عزاداری بود. فکر کنم عاشورای پارسال بود، بعد از جنگ ۱۲ روزه. گفتند آقا قرار نیست بیاید حسینیه، اما آقا آمد و با همان هیبت همیشگی از جلوی جمعیت رد شدند و سخنرانی کردند.اصلاً به خاطر زحمت‌ها و ایستادگی‌های آقا بود که ایران ابرقدرت شد. حالا اگرچه آقا را از دست داده‌ایم، اما هنوز هم پای انقلاب هستیم. من هر وقت دلم برای آقا تنگ می‌شود، این جمله‌شان یادم می‌آید که می‌گفتند: «حق همیشه پیروز است.»
می‌پرسم: اگر لحظه‌ای با پیکر آقا دیدار کنی، چه داری که به ایشان بگویی؟کمی فکر می‌کند؛ نگاهش می‌افتد به عکس رهبر پشت شیشه ماشین آتش‌نشانی؛ انگشت‌هایش می‌لغزد روی عکس توی دست خودش و نوازشش می‌کند؛ «بهشون می‌گم آقاجان، دلم خیلی براتون تنگ شده. اگرچه این آخرین دیدار که نه، اولین و آخرین دیدارمون بود، اما یاد شما همیشه در دلم می‌ماند و همیشه دوستتان دارم.»
این را می‌گوید و بغض صدایش می‌شکند؛ آرام که می‌شود، این بار یاد دانش‌آموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب می‌افتد؛ کمی مکث می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و لحنش آرام، شمرده و آهنگین می‌شود و نگاهش به آسمان می‌افتد:-دانش‌آموزان شهید میناب که همان روز اول همزمان با رهبرمان شهید شدند، فرشته‌های کوچکی بودند که با ذوق و شوق الفبا را یاد گرفتند. مهدیس کوچکی که کلاس اول بود و قرار بود معلم بشود و به بچه‌ها تاریخ ایران را یاد بدهد. ماکان نصیری، پسر پلیور آبی، که موشک به پیکرش خورد و جاویدالاثر شد.این فرشته‌های کوچک را مثل رهبرمان هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم.حرفش تمام می‌شود؛ عکس آقا را محکم‌تر به سینه‌اش می‌چسباند. همان عکسی که نشسته و دسته گل‌های رز را می‌بوید.#تشییع_رهبری#باید_برخاست #یالثارات_الحسین #یا_لثارات_الخامنه‌ای
10:08 - 22 تیر 1405
روایت روز
استان ها
البرز

4 بازنشر2 واکنش
52٫6k بازدید