بیدارترین بابای شهر؛ پدرِ پسری با دو مزار

موشک‌ها را می دیدم که به سمت مدرسه می‌رفت. فقط ۵ دقیقه با مدرسه فاصله داشتم. شاید اگرفقط ۵ دقیقه زودتر رسیده بودم الان بچه ام زنده بود.
به گزارش گروه روایت خبرگزاری فارس؛جمعیت به استقبالشان آمده. این روزها همه عزادارند، از میهمانان گرفته تا میزبانان. صدای سرود دانش‌آموزان که بالا می‌رود همه مردم حتی مسافران ایستگاه راه‌آهن تهران، به یاد فرشته‌های کوچک میناب، به پهنای صورت اشک می‌ریزند.
۸ MB
در بین جمعیت، مرد ریش‌سفیدی عکس کودکی با چشم‌های درشت مشکی را محکم توی دستش گرفته و نگاه بی‌رمق و ماتم‌زده‌اش را بی‌هدف روی جمعیت می‌چرخاند. خودم را از لابلای جمعیت به او می‌رسانم. به عکس اشاره می‌کنم و می‌پرسم؛ پدرش هستید؟پلک‌هایش را به علامت تایید بازو بسته می‌کند. به حرفش می‌گیرم تا از آن روز بگوید؛ آخرین روزِ این چشم‌های درشت مشکی در قاب عکس توی دستش. روز ۹ اسفند.
هرکلمه صدها تن وزن شده روی زبانش و به گفتن نمی‌چرخد. سماجتم جواب می‌دهد و بالاخره زبان باز می‌کند؛- آن روز ۱۲ موشک به شهر خورد و ۲ تایش سمت مدرسه رفت. موشک‌ها را دیدم که به سمت مدرسه می‌رفت. با چشم‌هایم دنبالشان می‌کردم. از جایی که من بودم فقط ۵ دقیقه با مدرسه فاصله بود. شاید اگر ۵ دقیقه، فقط ۵ دقیقه زودتر می‌رسیدم الان بچه‌ام اینطور نشده بود.  وقتی من رسیدم ورودی مدرسه رو دیدم. دیگه نمی‌تونستم حرکت کنم.‌ بچه رو دیدی چطوری چهار دست و پا میره؟! همونجوری روی چهاردست و پا رفتم.  اولین صحنه‌ای که دیدم سرهای جدا افتاده و بدن‌ها بود وآتش بود. «او را پیدا کردم، ولی ۳ روز بعد، توی سردخانه. فقط بالاتنهٔ بچه‌ام را پیدا کردم. حیدرِ من ۲ مزار دارد؛ یکی بالاتنهٔ بچه‌ام توی یه شهر دیگه، و یکی پایین‌تنه‌اش که بعدا پیدا شد و سپردیمش کنار بچه‌ها در گلزار شهدای دانش‌آموز میناب.»حنظله پیامبر هم که باشی شاید طاقت دیدن پیکرهای تکه تکه کودکان را نداشته باشی. خصوصا اگر حنظله، پدر حیدرصالحی باشی؛ همان کودک چشم درشت توی عکس. همان یک فرشته کلاس دومی از ۱۶۸ فرشته مدرسه شجره طیبه میناب. او به هِق‌هِق‌ می‌افتد و تمام من فرو می‌ریزد از اشک.
صبح روز ۹ اسفند بود که خانه امید ملت، بیت رهبری، با موشک ظلمِ استکبار فرو ریخت و ساعتی بعد  دو موشک تاماهاک ۱۶۸ فرشته در مدرسه شجره طیبه میناب را پرپر کرد. حالا در آخرین قرار و بدرقه  با آقای شهید ایران، پدر حیدر انتقام می‌خواهد؛-مظلوم‌تر از بچه من رهبر بود. آخرین بار برای دیدن رهبر به تهران امدم و حالا برای تشییعش آمدم. آقایمان واقعا مظلوم بود. خواسته ما فقط انتقام است؛ فقط می‌خواهیم انتقام آقایمان را بگیرند.
خانواده شهدای میناب را، میهمانان عزیز بدرقه آقای شهید را به فرهنگسرای بهمن می‌برند. آنجا هم مردم آمده‌اند به استقبال. میان دالان مردمی بین عطر اسفند و گلاب و شاخه های گل رز، وارد فرهنگسرا می‌شوند.بعد از مراسم تازه می‌فهمم حنظله صالحی همان پدری است که از زمان شهادت حیدر، هر شب کنار مزار پسرش خوابید. همان بیدارترین بابای شهر.#باید_برخاست #یالثارات_الحسین #بدرقه_آقای_شهید_ایران
22:01 - 13 تیر 1405

0 بازدید