سنگ‌تمامِ تهران در وداعِ با سردارِ نام‌دارِ تنگه‌ها+فیلم

امروز دریا به خیابان‌های پایتخت آمده بود. شهید سردار تنگسیری، مردی که سال‌ها نامش با تلاطم صخره‌ها و هیبت خلیج گره خورده بود، حالا در میان موجِ دست‌های قدردان مردم، آرام‌تر از همیشه به سمت بهشت رفت. دوازدهم فروردین، ایران شاهدِ وداع با ناخدایی بود که قامتش هم‌قدِ دریا بود و حضورش، کابوسِ دیوارهای سنگی کاخ سفید.
گروه جامعه_ محمد تاجیک:مراسم تشییع و بدرقه پیکر مطهر سرداران شهید تنگسیری، اسحاقی و جمعی از شهدای قهرمان مدافع اقتدار کشور امروز ۱۲ فروردین‌ماه در تهران برگزار شد.مراسم تشییع از میدان انقلاب اسلامی آغاز و به سمت معراج شهدا انجام شد. مسیر منتهی به خیابان بهشت امروز دیگر خیابان زمینی نبود؛ چراکه تعدادی از عرش نشینان این آب و خاک در مسیر ملکوت پای به این خیابان گذاشته اند و مردان و زنان زمینی اما قدردان، به استقبالشان آمده تا آنها را به سوی بهشت بدرقه کنند.امروز روز وداع بود؛ وداع با مردی که نامش هم‌قد قامت دریا بود؛ شهید سردار تنگسیری.پیکر شهدا، آرام بر روی دستان مردم پیش می‌رفت؛ دستانی که هرکدامشان چیزی میان عشق، اندوه و افتخار را حمل می‌کرد.مردان سالخورده با چشمانی بارانی قدم برمی‌داشتند، مادرانی که قرآن در دست داشتند زیر لب دعا می‌خواندند، جوانانی که پرچم روی شانه‌ داشتند با چهره‌هایی منقش به بغض راه می‌رفتند، و کودکان کوچک‌ترین شاهدان این وداع بزرگ در تلاش بودند مفهوم چیزی را بفهمند که برای سن‌شان بیش از حد بزرگ و سنگین بود.صدای نوحه‌خوانی در فضا پیچیده بود؛ آمیخته‌ای از حزن و حماسه. هر بار که جمعیت نام «تنگسیری» را تکرار می‌کرد، انگار موجی از احساس تا دورترین نقطه‌ میدان می‌دوید.آن‌هایی که شهید را از نزدیک می‌شناختند، از تواضع و سختکوشی‌اش می‌گفتند. آن‌هایی که فقط نام او را شنیده بودند، از شجاعتی می‌گفتند که داستانش از سینه به سینه چرخیده بود. همه، فارغ از سن و لباس و جایگاه، یک چیز مشترک داشتند: احترامی عمیق برای مردانی که زندگی‌اشان را وقف امنیت و آرامش مردم کرده بودند.
۱۸ MB
روی تابوت، گل‌های سفید و سرخ روی هم می‌نشستند؛ بویشان در هوای آفتابی روز پخش می‌شد و حال و هوای تشییع را شبیه مراسمی میان زمین و آسمان می‌کرد. مادر شهید، با قامتی که اندوه خم‌اش کرده بود اما غرورش پابرجا بود، آرام بر پیکر فرزندش دست می‌کشید.مردم از دور نگاه می‌کردند، انگار که بخواهند از میان نگاه او، بخشی از بزرگی صبری را بفهمند که تنها دل‌های مادرانه می‌شناسند.در میان جمعیت، نام سایر شهدایی که همراه او به سوی آسمان رفتند، زمزمه می‌شد؛ نام‌هایی که هرکدامشان قصه‌ای از فداکاری و حضور داشتند. پیکرها یکی‌یکی در میان گل و صلوات بدرقه شدند و شهر، شاهد لحظه‌هایی بود که هم اشک داشت و هم آرامشی عجیب.آرامشِ دانستن این‌که کسانی بوده‌اند که برای آن‌چه باور داشته‌اند، ایستاده‌اند.از دور که نگاه می‌کردی، دریایی از جمعیت موج می‌زد. صدای صلوات‌ها و تکبیرها، چنان یکپارچه و قدرتمند بود که گویی زمین و زمان را به لرزه درمی‌آورد. هر بنده‌ی خدا، با هر سن و سال و ظاهری، در این دریای انسانیت غرق شده بود. جوانان با شور و فریاد، بر سر و سینه‌ی خود می‌زدند؛ انگار که بخواهند تمام غم و افتخارشان را در همین لحظه فریاد کنند. صدای «الله اکبر» و «یا حسین» چنان بلند بود که در سینه‌ی هر شنونده‌ای پژواک می‌انداخت.
۱۱ MB
در میان این سیل جمعیت، مردان و زنانی با چهره‌های برافروخته از احساس، قدم برمی‌داشتند. بعضی‌ها اشک می‌ریختند، اما این اشک‌ها، اشک ضعف نبود؛ اشکِ از افتخار، اشکِ از بغض، اشکِ از یک همبستگی عمیق. دست‌ها گره شده بودند؛ دست‌هایی که همدیگر را برای استوار ماندن در این اقیانوس احساس، قوت قلب می‌دادند. پیرمردی چفیه بر دوش، با چشمانی که برق می‌زد، آرام در میان جمعیت حرکت می‌کرد و انگار با هر قدم، خاطرات روزهای دور را زنده می‌کرد.زنان، مردان و کودکان و سالمندان ، تصاویری زیبا از اراده و عاطفه را خلق کرده بودند.
۸ MB
برخی در کنار هم، عکس‌های یادگاری می‌گرفتند؛ نه از سر شادی، بلکه از سر ثبت این لحظه تاریخی، این همبستگی بی‌نظیر. مادر شهید سالخورده ای که روی صندلی ورودی معراج شهدا چنان اشک می ریزد که انگار قرار است دقایقی دیگر بدن مطهر فرزندش را ملاقات کند.
۱۰ MB
#
و چنین بود که روزی معمولی در تقویم، برای همیشه در خاطر شهر حک شد؛ روزی که مردمش با دلی اندوهگین اما سرفراز، قهرمانانشان را تا آستانه آسمان همراهی کردند.#سردار_تنگسیری#جنگ_رمضان
18:43 - 12 فروردین 1405
جامعه
فرهنگ
حماسه و مقاومت

3 بازنشر3 واکنش
10٫4k بازدید