زندگی این «شهید» را بارها بخوانید
بعضی اوقات نگاه کردن به رویکرد و سبک زندگی افراد شاخص در دنیا، میتواند راهنمای خوبی باشد برای ادامه مسیر خودمان. برای انتخابهایی که مسیرساز که نه، مقصدساز میشود. شهید سید حسن حسینی از آن شهدایی است که از هر بعدی که به سبک زندگیاش نگاه می کنیم، یک درس جدید میخوانیم. این هم روایتی دیگر:
«امروز عصر اسمی را بین شهدای حمله اغتشاشگرها دیدم که خشکم زد. بیاختیار دودستی زدم توی سرم و گفتم: «دیدین گفتم شهیدش میکنن...» دوست ندارم باور کنم. چند بار از همسر میپرسم: «مطمئنی همون سید هست و تشابه اسمی نیست؟» میگوید: «آره. پیش مسجد داشته روشنگری میکرده، بهشم گفتن بیا بریم خطرناکه، گفته میخوام بمونم حرف بزنم تا این مردم و اغتشاشگرا برگردن.»تمام آرامشی که توی گفتگوها از او دیده بودم جلوی نظرم میآید و اشک بیامان میبارد. اولینبار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش.آستینهایش را بالا زده بود و تخته وایتبردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوانترها و خودش حرفهایشان را پای تخته مینوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی مقابلش مینشستند و درد دلشان را میگفتند. بیشتر منتقدان دورهاش میکردند و او با سعهصدر حرفها را خلاصهوار مینوشت. صحبتهای تند یا بیاساس دیگران را با صبوری گوش میداد و حرف حقشان را تأیید و حرف بی سندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی میکرد. نهایتاً جواب شبهات مطرح شده را از دل نظرات خود مردم میداد. هم سبک میشدیم هم به علممان افزوده میشد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهرهاش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میانسالی داشت. فوقش دهه شصتی بود. از همه گرانبهاتر، همدلی و یکرنگیای بود که بین موافق و مخالف ایجاد میکرد و کاسهکوزه دوقطبی و اختلاف را به هم میزد.
من آنجا دموکراسی واقعی را در کلام و رفتار او دیدم. آن قدر شیفته شیوه بحثش شدم که بعد از انتخابات هم بچه شیرخوارهام را بغل کرده و دست پسرکم را گرفتم و پای محفلشان نشستم. هر بار تلاشش را میدیدم غبطه میخوردم که چقدر جرئت دارد یکتنه کف خیابان میایستد و روشنگری میکند. یک شب من هم نظرم را دادم. انتهای برنامه، دختری مانتویی آمد جلو و زد رویشانهام. شروع کرد با لحن داشمشتی درباره وضعیت معیشت و بخوربخور فلان مسئول و آقازاده با زبان تند و ناسزا گلهکردن. موقع خداحافظی گفت:«من ته خلاف رو درآوردم. اما وقتی با اینا آشنا شدم خیلی کثافت کاریا رو گذاشتم کنار. اصلا یه آدم دیگه شدم. حالا هم با همه انتقاداتی که دارم آقا رو قبول دارم.»بعد از آن شب عضو گروهشان شدم. پروفایل آن مرد را نگاه کردم. دیدم عکس شهید مدافع حرم رسول خلیلی را گذاشته و چقدر چهرهاش شبیهش است. حس کردم آرزو دارد عاقبتش هم مثل او شود. همین هم شد و حالا او به آرزویش رسیده.از همسر میپرسم: «چطور شهیدش کردن؟»نفس عمیقی میکشد: «شبیه روح اللهعجمیانن؛ چاقو کردن تو قلبش، لگد مالش کردن، برهنش کردن، با آجر و سنگ توی سر و صورتش کوبیدن...»روضه مجسم میگوید و توی سینه میزنم: «پس چرا هیچکس به دادش نرسیده؟»لبهایش را به هم میفشرد و سرش را پایین اندازد: «کنارشنارنجک انداختن که نزدیکش نشن.»اگر غیر از شهادت نصیبش میشد حیف میشد، فقط خیلی زود بود.
همسر آه حسرت میکشد: «میدونی دعای قنوت آخرین نماز ظهرش چی بوده؟ بَـذَلُـوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْن(عَلَيهِ السَّلام)» برایم سوال میشود چرا این دعا؟! معنیاش را جستجو میکنم. وقتی کسی که ذبح شده دستوپا میزند قلب میتپد تا جای خون ازدسترفته را پر کند و وقتی خون کل بدن بیرون ریخت، میرسد به آخرین قطرههای خون که توی قلب است. مهجهم یعنی تا آخرین قطره خون قلب فدای امام... لبهایم میلرزد... سیل اشک میخروشد. توی سر و پا میکوبم.دلم میسوزد برای قلبی که خالصانه و عاشقانه میتپید و آرام و قرار نداشت برای عاقبت به خیری و آرامش تکتک مردم ایران.حالا خون شهید دکتر سید حسن حسینی روی تن سوخته دیوار مسجد الرسول سعادتآباد تهران بهیادگارمانده. از فکر خوابم نمیبرد. میروم سراغ گروه ایتا و روی اکانتش میزنم. پروفایلش هنوز هم شهید مدافع حرم است. توی دل به او میگویم: «تو برای من سردار جهاد تبیین بودی. دیگر به آرزویت رسیدی و کنار رسول خلیلی همسفره امام حسین علیهالسلام شدی.»فکرش را نمیکردم به این زودیها تصویر پروفایلم بشود «شهید جهاد تبیین سید حسن حسینی بالا جاده.» اشکهایم را با دودست پاک میکنم. از دوستان همراهش پیگیر میشوم تا مصممتر از پیش زیر علم تبیینی که بلند کرده را بگیرم.»✍️معصومه حسینزاده مالکی #دست_های_خالی#روز_سیزدهم#روایت_های_مردمی 15:38 - 4 بهمن 1404