ارثیه‌ خونینِ تنگسیر

او یک نفر بود. یک مرد. ایستاده بر عرشه. در مسیر بادهای طوفانی. زیر سایه‌ سنگین ناوهای هواپیمابر بیگانه. اما چگونه می‌توانست خون دلیران تنگستان را در رگ‌هایش نادیده بگیرد و ساز خلیج را با تسلیم، کوک کند؟
خبرگزاری فارس؛ شیراز: باد داغ تابستانی جنوب هنوز بیدار است و بویی از شرجی و خاک گرم بوشهر در خود دارد.از پایتخت که راه بیفتی، فرسنگ‌ها را پشت سر می‌گذاری تا به خلیج فارس برسی. به جایی که آب‌هایش بوی تاریخ می‌دهد؛ بوی ایستادگی و بوی سکوتی که در دلش فریاد یک نبردِ نابرابر پنهان است. علیرضا، خود خودش بود. همان خودی که خون و جسارت رئیس‌علی دلواری، از صد سال پیش، رگ به رگ، تا رسیدن به جانش ارث رسیده بود تا از او ناخدایی بی‌باک بسازد. اویی که در اوج روزگار جولان غول‌های آهنین آمریکایی در آب‌های وطن، فرمانده بود!برایش فرقی نمی‌کرد که روی سرشانه‌هایش درجه‌ دریابانی چیده‌اند و چقدر در ساختار نظامی بالا رفته است. تحت‌تاثیرش قرار نمی‌داد تشریفات نظامی و نگاه‌های تحسین‌برانگیزِ ژنرال‌های اتوکشیده. چون خودش بود، بیش از آنکه یک مقامِ رسمی باشد.غرورِ جریحه‌دار شده‌ خلیج در زیر چکمه‌ بیگانگان، تنش را می‌لرزاند. سایه‌ ناوهای متجاوز روی آب‌های سرزمینش، آزارش می‌داد.علیرضا، یک نفر بود. یک مرد. تنها. در مسیر خطر. زیر ذره‌بینِ ماهواره‌های کنترل‌گرِ دشمن. اما چگونه می‌توانست آن روحِ عاصی را نادیده بگیرد و پشت میزهای چوبیِ ریاست، آرام بگیرد؟
۱۸ MB

معدنی برای قایق‌های تِلا

با خودش کلنجار می‌رفت. با آن آب‌های پهناوری که هر روز جولانگاه کفتارها بود. با خودش کلنجار می‌رفت که چطور می‌شود با این غول‌های هسته‌ای که احاطه‌مان کرده‌اند دست به گریبان شد؟و ناگهان، نجوای تاریخ در وجودش پیچید. در قرن شانزدهم وقتی پرتغالی‌ها آمدند، لافت تسلیم نشد. امروز هم خلیج نباید تسلیم می‌شد.علیرضا، تصمیمش را گرفته بود؛ که در ازدحامِ ناوچه‌های کلاسیک، راه خودش را برود. که بایستد توی صورت استکبار. که نترسد. که نلرزد.که اگر آمریکا با ناوهای میلیارد دلاری جلو می‌آید، او با زنبورهای سرخ به پیشوازشان برود! او جنگلِ حَرای خودش را ساخت؛ قایق‌های تندرویی که مانند چاه‌های دست‌ساز لافت، در دلِ شهرهای زیرزمینی پنهان بودند. او پهپادها و موشک‌های کروز را قطره‌قطره ذخیره کرد، نه‌فقط برای بقا، که برای کوبیدنش بر سرِ بیگانه.
۶۲۵ KB

تحقیر استعمار

طوفان را دیده‌اید؟ اینکه ناخواسته در میان امواج گیر بیفتی و غرق شوی یک حرف است و اینکه خودت در دلِ دریا، طوفان به پا کنی حرفی دیگر! علیرضا، نه اتفاقی، که خودخواسته و خودآگاه در دهانِ اژدها بود. اژدهایی که نعره می‌کشید برای بلعیدنِ خاورمیانه. او در دل خطر بود و تنها یک جرقه برای اثباتِ این اقتدار کافی بود. جرقه‌ای شبیه به محاصره کردنِ تفنگدارانِ تا دندان مسلحِ آمریکایی.وقتی در آب‌های خلیج قدم می‌زنی، هنوز صدای گریه‌ی کماندوهای یانکی در باد می‌پیچد. روزی که خدایانِ آهن روی عرشه زانو زدند و دست‌هایشان را روی سرشان قفل کردند.یکی از صیادان محلی می‌گوید: ما با دست خالی نرفتیم، اما ایمانمان از موشک‌هایشان سنگین‌تر بود. علیرضا، هیچ‌وقت خلیج را خرجِ ترس نکرد.این تحقیرِ تاریخی، سفری بود در دلِ تاریخ؛ استعاره‌ای از همان لبخندی که قرن‌ها پیش پرتغالی‌ها را شکست داد.

روز بیست‌وششم

دشمن این‌بار نه استعمارِ پیر، که هیمنه‌ پوشالیِ واشنگتن و تل‌آویو بود. علیرضا از نفس نمی‌افتاد. خسته نمی‌شد. هشت سال، نیروی دریایی ارتش و سپاه را چنان به هم گره زد که خلیج فارس تبدیل به یک دژِ نامرئی شد.اما برای شیطانی که از خلیج خوک‌ها تا خلیج فارس، در جسمِ یک جنایتکار رخنه کرده بود، بودن یا نبودنِ این ناخدا مهم بود. او باید کشته می‌شد تا راهِ نفوذِ ناوها باز شود.جنگ، به روزِ بیست‌وششم رسیده بود. آسمان رنگِ سرب داشت. علیرضا در مقرِ فرماندهی، روی عرشه‌ای که بوی گوگرد می‌داد، ایستاده بود. محافظان از خطر گفتند. از موشک‌هایی که تشنه به دریدنِ سینه‌ مردانِ حق‌جویی چون او بودند. علیرضا، خسته بود از دنیای خاکی. با متانت چشم‌هایش را به افقِ دریا دوخت و دلِ آب را با لبخند نمکین‌اش لرزاند. گویی می‌دانست که بسترِ مرگ مردانِ دریا، روی تخت‌خواب نیست. اما آه از شیرینیِ ترکش موشک، وقتی که برای شکافتنِ سینه‌ مردانِ خدا از راه می‌رسد! چه باشکوه است لحظه‌ای که آتش، کلید آزادیِ روحِ بزرگ علیرضا است از عذابِ تنی که او را سال‌ها پابند زمین کرده. موشک‌ها که زوزه کشیدند و سینه مقر را شکافتند، علیرضا خندید. گویی هاتف غیب دست‌هایش را گرفته بود برای سفری بلند و دل‌کش.
۲ MB
خون روی عرشه‌ سوخته پاشید.دورِ پیکرش جمع شدند. چشم‌های آفتاب‌سوخته‌اش نیمه‌باز بود. آرام. مطمئن. او را می‌بردند، در حالی که نمی‌دانستند شفای او در حل شدنِ در آب‌های خلیج است.او را می‌بردند و دشمن گمان می‌کرد که پرونده‌ علیرضا تنگسیری بسته شده است. اما آن‌ها نمی‌دانستند ناخدایی که با خون می‌خندد، در تک‌تک قطراتِ این دریا، در موتورِ هزاران قایقِ تندرو و در سینه هزاران جوانِ بوشهری و هرمزگانی تکثیر شده است.علیرضا، با لبخندی آغشته به آب و خون، خلیج فارس را برای همیشه بیدار کرده بود.
08:46 - 11 فروردین 1405

0 بازدید